eitaa logo
صبح نزدیک
97 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸🍃محیط سالم درست کنید  در کنار مدل سازی رفتار خوب، والدین باید به فکر ایجاد محیطی سالم و مثبت برای فرزندان خود باشند و این نقش خانواده در پیشگیری از اعتیاد را نشان می دهد. فرزندان در دوران نوجوانی نیاز به محیطی برای تقویت رفتار خوب و ایجاد اعتماد به نفس دارند. کسانی که در محیط خانواده احساس بی توجهی داشته باشند یا حمایت های لازم را دریافت نکنند و والدین وقتی برای با هم بودن نگذارند، احتمال اینکه دچار اعتیاد شوند بیشتر است.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 فرا رسیدن سالروز شهادت حضرت امام حسن عسکری «علیه افضل الصلاة و السلام‌» بر همه شیعیان و محبّان آن حضرت، تسلیت باد ▪️◾️🔳◾️▪️
آدم‌های چرب زبان خطرناک‌ترین موجودات کره خاکی هستند؛ چون دلشان کیلومترها با زبانشان فاصله دارد... 🤍┄•●❥
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻پیام رهبر معظم انقلاب در پی قهرمانی مقتدرانه تیم ملی والیبال جوانان ایران در جهان 🔹️در پی افتخار آفرینی تیم والیبال جوانان کشورمان در کسب قهرمانی جهان، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیامی از فرزندان ملت ایران قدردانی کردند. متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است: بسمه تعالی جوانان عزیز قهرمان والیبال با بازی خوب خود دل ملت ایران را شاد کردید. از همه‌ی شما متشکرم. سیدعلی خامنه‌ای ۱۴۰۴/۶/۹ 🔹تیم ملی والیبال جوانان جمهوری اسلامی ایران که با کسب ۸ پیروزی متوالی در مراحل مقدماتی و حذفی به فینال این رقابت‌ها صعود کرده بود، با شکست سه بر یک ایتالیا برای سومین بار قهرمان مسابقات والیبال قهرمانی مردان زیر ۲۱ سال جهان شد. https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❧﷽❧ 📿صلوات خاصّه بر امام حسن عسکـری علیه‌السّلام به نقل از خود آن بزرگوار 🔰ابومحمّدعبدالله بن محمّد نقل می کند که 🟩حضرت عسکری علیه‌السّلام در سال ۲۵۵ هجری در سامرا این صلوات را به من تعلیم دادند. 💠اَلْـݪّٰـهُـمَّ ✨صَـلِ‏ّ عَـلَــۍ ٱلْـحَـسَـنِ بْـنِ عَـلـیِّٖ بْـنِ مُـحَـمَّـدِِ ٱلْـبَـرِّ ٱݪــتّـَقـیِّٖ ٱݪــصّـٰادِقِ ٱلْـوَفـیِّٖ ٱݪــنّـُورِ ٱلْـمُـضـیٖءِ ♥️خـدايا درود فرست بر حسن بن على بن محمّد، نيكوكار، پرهيزگار، صادق، وفادار، نور تابنده 🌐 خـٰازِنِ عِـلْـمِـکَ وَ ٱلْـمُـذَكّـِرِ بِـتَـوْحـیٖـدِکَ وَ وَلـیِّٖ اَمْـرِکَ وَ خَـلَـفِ اَئِـمّـَةِ ٱݪّــدیٖـنِ ٱلْـهُـدٰاةِ ٱݪــرّٰاشِـدیٖـنَ وَ ٱلْـحُـجّـَةِ عَـلـیٰ اَهْـلِ ٱݪــدُّنْـیـٰا خزانه‌دار دانشت، به ياد اندازه توحيدت، و ولىّ امرت، و يادگار پيشوايان دين، آن راهنمايان رشد يافته، و حجّت بر اهل دنيا 🌐 فَـصَـلِ‏ّ عَـلَـيْـهِ یـٰا رَبِّ اَفْـضَـلَ مـٰا صَـلّـَيْـتَ عَـلـیٰ اَحَـدِِ مِـنْ اَصْـفـیٖـٰائِـکَ وَ حُـجَـجِـکَ وَ اَوْلٰادِ رُسُـلِـکَ یـٰا اِلـٰهَ ٱلْـعـٰالَـمـیٖـنَ. پس بر او درود فرست، اى پروردگار، برترين درودى كه بر يكى از برگزيدگان و حجّت‌هايت، و اولاد رسولانت فرستادى، اى معبود جهانيان. 📚 مصباح المتهجد ج۱ ص۴۰۵ ✿❧❍✿❍✿❍❧✿ شایسته است که به نیابت از 🟢صاحب الزّمان علیه‌السّلام این صلوات را بر پدر گرامیش تقدیم کنیم. ✿❧❍✿❍✿❍❧✿ 🕊 🥀🕯 https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴مجاهد یا در بهشت است یا میدان! 🔹ابوعبیده گفت: «وَإِنَّهُ لَجِهَادٌ… نَصْرًا أَوِ اسْتِشْهَادًا» پس خودت را درگیر این سوالات نکن: فلانی کجاست؟ شهید شد؟ زنده است؟ راه روشن است: یا شهادت، یا ایستادگی تا آخرین نفس! 🔹اما سؤال اصلی که تو یا امروز در این دنیا و یا فردا در محکمه الهی باید پاسخ دهی اینجاست: نقش تو چیست؟ جای تو کجاست؟ غزه‌ی گرسنه و محاصره‌شده، تو را معذور نمی‌داند! خون شهیدان منتظر نمی‌ماند! صدای داغ‌دیدگان، سکوتت را نمی‌بخشد! اگر در میدان جنگ با سلاح نیستی… آیا با مالت در میدان هستی؟ از آبرو و قلمت خرج میکنی؟ یا فقط تماشاگر ریخته شدن خون برادرانت شده‌ای؟ میدان‌ها بسیارند… اما بهانه‌ها سست‌تر از تار عنکبوت! انتخاب با توست! در صفوف امت باشی یا در فهرست جاماندگان! ✍محمدصادق جبالی https://eitaa.com/samn910
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیروان امیرالمومنین، شیعیان امام حسن عسکری علیه‌السلام چه خصوصیاتی دارند⁉️ استاد حجت‌الاسلام رفیعی https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از صبح نزدیک
رمان جذاب و عاشقانه دختر شینا ❤️‍🔥❤️‍🔥
چی می شد کنارم باشی؟! پنج شنبه بود و دل توی دلم نبود. طبق عادت همیشگی منتظرش بودم. عصر بود. ✫⇠قسمت :7⃣8⃣ کسی در زد. می دانستم صمد است. خدیجه، زن داداشم، توی حیاط بود. در را برایش باز کرد. صمد تا خدیجه را دید. شستش خبردار شده بود، پرسیده بود: «چه خبر! قدم راحت شد؟» خدیجه گفته بود بچه به دنیا آمده، اما از دختر یا پسر بودنش چیزی نگفته بود. حوری توی اتاق بود. از پشت پنجره صمد را دید. رو کرد به من و با خنده گفت: «قدم! چشمت روشن، شوهرت آمد.» و قبل از اینکه صمد به اتاق بیاید، رفت بیرون. بالای کرسی خوابیده بودم. صمد تا وارد شد، خندید و گفت: «به به، سلام قدم خانم. قدم نو رسیده مبارک. کو این دختر قشنگ من!» از دستش ناراحت بودم. خودش هم می دانست. با این حال پرسیدم: «کی به تو گفت؟! خدیجه؟!» نشست کنارم. بچه را خوابانده بودم پیش خودم. خم شد و پیشانی بچه را بوسید و گفت: «خودم فهمیدم! چه دختر نازی. قدم به جان خودم از خوشگلی به تو برده. ببین چه چشم و ابروی مشکی ای دارد. نکند به خاطر اینکه توی ماه محرم به دنیا آمده این طور چشم و ابرو مشکی شده.» بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت: «می خواستم به زن داداشت مژدگانی خوبی بدهم. ✫⇠قسمت :8⃣8⃣ حیف که نگفت بچه دختر است. فکر کرد من ناراحت می شوم.» بلند شد و رفت بالای سر خدیجه که پایین کرسی خوابیده بود. گفت: «خدیجه من حالش چطور است؟!» گفتم: «کمی سرما خورده. دارویش را دادم. تازه خوابیده.» صمد نشست بالای سر خدیجه و یک ربعِ تمام، موهای خدیجه را نوازش کرد و آرام آرام برایش لالایی خواند. فردا صبح زود صمد از خواب بیدار شد و گفت: «می خواهم امروز برای دخترم مهمانی بگیرم.» خودش رفت و پدر و مادر، خواهرها و برادرها، و چند تا از فامیل های نزدیک را دعوت کرد. بعد آمد و آستین ها را بالا زد. وسط حیاط اجاقی به پا کرد. مادر و خواهرها و زن برادرهایم به کمکش رفتند. هر چند، یک وقت می آمد توی اتاق تا سری به من بزند می گفت: «قدم! کاش حالت خوب بود و می آمدی کنار دستم می ایستادی. بدون تو آشپزی صفایی ندارد.» هوا سرد بود. دورتادور حیاط کوچکمان پر از برف شده بود. پارو را برداشت و برف ها را پارو کرد یک گوشه. برف ها کومه شد کنار دستشویی، گوشه حیاط. ✫⇠قسمت :9⃣8⃣ به بهانه اینکه سردش شده بود آمد توی اتاق. زیر کرسی نشست. دستش را گذاشت زیر لحاف تا گرم شود. کمی بعد گرمِ تعریف شد. از کارش گفت، از دوستانش، از اتفاقاتی که توی هفته برایش افتاده بود. خدیجه را خوابانده بودم سمت راستم، و بچه هم طرف دیگرم بود. گاهی به این شیر می دادم و گاهی دستمال خیس روی پیشانی خدیجه می گذاشتم. یک دفعه ساکت شد و رفت توی فکر و گفت: «خیلی اذیتت کردم. من را حلال کن. از وقتی با من ازدواج کردی، یک آب خوش از گلویت پایین نرفته. اگر مرا نبخشی، آن دنیا جواب خدا را چطور بدهم.» اشک توی چشم هایم جمع شد. گفتم: «چه حرف ها می زنی!» گفت: «اگر تو مرا نبخشی، فردای قیامت روسیاهِ روسیاهم.» گفتم: «چرا نبخشم؟!» دستش را از زیر لحاف دراز کرد و دستم را گرفت. دست هایش هنوز سرد بود. گفت: «تو الان به کمک من احتیاج داری. اما می بینی نمی توانم پیشت باشم. انقلاب تازه پیروز شده. اوضاع مملکت درست و حسابی سر و سامان نگرفته. کلی کار هست که باید انجام بدهیم. اگر بمانم پیش تو، کسی نیست کارها را به سرانجام برساند. اگر هم بروم، دلم پیش تو می ماند.» ✫⇠قسمت :0⃣9⃣ گفتم: «ناراحت من نباش. اینجا کلی دوست و آشنا، و خواهر و برادر دارم که کمکم کنند. خدا شیرین جان را از ما نگیرد. اگر او نبود، خیلی وقت پیش از پا درآمده بودم. تو آن طور که دوست داری به کارت برس و خدمت کن.» دستم را فشار داد. سرش را که بالا گرفت، دیدم چشم هایش سرخ شده. هر وقت خیلی ناراحت می شد، چشم هایش این طور می شد. هر چند این حالتش را دوست داشتم، اما هیچ دلم نمی خواست ناراحتی اش را ببینم. من هم دستش را فشار دادم و گفتم: «دیگر خوب نیست. بلند شو برو. الان همه فکر می کنند با هم دعوایمان شده.» خواهرم پشت پنجره ایستاده بود. به شیشه اتاق زد. صمد هول شد. زود دستم را رها کرد. خجالت کشید. سرخ شد. خواهرم هم خجالت کشید، سرش را پایین انداخت و گفت: «آقا صمد شیرین جان می خواهد برنج دم کند. می آیید سر دیگ را بگیریم؟» بلند شد برود. جلوی در که رسید، برگشت و نگاهم کرد و گفت: «حرف هایت از صمیم دل بود؟» خندیدم و گفتم: «آره، خیالت راحت.» ظهر شده بود. اتاق کوچک مان پر از مهمان بود. یکی سفره می انداخت و آن یکی نان و ماست و ترشی وسط سفره می گذاشت. ✫⇠قسمت :1⃣9⃣ صمد داشت استکان ها را از جلوی مهمان ها جمع می کرد. دو تا استکان توی هم رفته بود و جدا نمی شد. همان طور که سعی می کرد استکان ها را از داخل هم دربیاورد، یکی از آن ها شکست و دستش را برید. شیرین جان دوید و دستمال آورد و دستش را بست. توی این هیر و ویری شوهرخواهرم سراسیمه ...... ادامه دارد.....