محسن عباسی ولدینسبت مأموم با امام در زیارت جامعۀ کبیره.mp3
زمان:
حجم:
18.2M
🎙#سخنرانی | نسبت مأموم با امام در زیارت جامعه کبیره
صوت کامل سخنرانی شام غریبان امام حسن عسکری و آغاز امامت امام زمان (علیهماالسلام) ۱۴۰۴/۶/۱۰
#آغاز_ولایت_امام_زمان
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
https://eitaa.com/samn910
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴😔من اختیار نکردم به جز تو یار دگر
❤️به غیر گریه که آن هم به اختیار نیست
https://eitaa.com/samn910
مبارزه می کرد. کار خطرناکی بود.
آمدن ما به همدان فایده دیگری هم داشت. حالا دوست و آشنا و فامیل می دانستند جایی برای اقامت دارند. اگر خرید داشتند یا می خواستند دکتر بروند، به امید ما راهی همدان می شدند. با این حساب، اغلب روزها مهمان داشتم. یک ماه که گذشت. تیمور، برادر صمد، آمد پیش ما. درس می خواند. قایش مدرسه راهنمایی نداشت. اغلب بچه ها برای تحصیل می رفتند رزن ـ که رفت و برگشتش کار سختی بود. به همین خاطر صمد تیمور را آورد پیش خودمان. حالا واقعاً کارم زیاد شده بود. زحمت بچه ها، مهمان داری و کارهای روزانه خسته ام می کرد.
آن روز صمد برای ناهار به خانه نیامد. عصر بود. تیمور نشسته بود و داشت تکالیفش را انجام می داد که صدای زنگ در بلند شد. تیمور رفت و در را باز کرد.
قسمت :6⃣9⃣
#فصل_یازدهم
از پشت پنجره توی حیاط را نگاه کردم برادرشوهرم، ستار، بود. داشت با تیمور حرف می زد. کمی بعد تیمور آمد لباسش را پوشید و گفت: «من با داداش ستار می روم کتاب و دفتر بخرم.»
با تعجب گفتم: «صمد که همین دیروز برایت کلی کتاب و دفتر خرید.»
تیمور عجله داشت برای رفتن. گفت: «الان برمی گردیم.»
شک برم داشت، گفتم: «چرا آقا ستار نمی آید تو.»
همین طور که از اتاق بیرون می رفت، گفت: «برای شام می آییم.»
دلم شور افتاد. فکر کردم یعنی اتفاقی برای صمد افتاده. اما زود به خودم دلداری دادم و گفتم: «نه، طوری نشده. حتماً ستار چون صمد خانه نیست، خجالت کشیده بیاید تو. حتماً می خواهند اول بروند دادگاه صمد را ببینند و شب با هم بیایند خانه.» چند ساعتی بعد، نزدیک غروب، دوباره در زدند. این بار پدرشوهرم بود؛ با حال و روزی زار و نزار. تا در را باز کردم، پرسیدم: «چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!» پدرشوهرم با اوقاتی تلخ آمد و نشست گوشه اتاق. هر چه اصرار کردم بگوید چه اتفاقی افتاده، راستش را نگفت. می گفت: «مگر قرار است اتفاقی بیفتد؟! دلم برای بچه هایم تنگ شده. آمده ام تیمور و صمد را ببینم.»
باید باور می کردم؟! نه، باور نکردم. اما مجبور بودم بروم فکری برای شام بکنم.
قسمت :7⃣9⃣
#فصل_یازدهم
دلهره ای افتاده بود به جانم که آن سرش ناپیدا. توی فکرهای پریشان و ناجور خودم بودم که دوباره در زدند. به هول دویدم جلوی در. همین که در را باز کردم، دیدم یک مینی بوس جلوی در خانه پارک کرده و فامیل و حاج آقایم و شیرین جان و برادرشوهر و اهل فامیل دارند از ماشین پیاده می شوند. همان جلوی در وا رفتم. دیگر مطمئن شدم اتفاقی افتاده. هر چه قسمشان دادم و اصرار کردم بگویند چه اتفاقی افتاده، کسی جواب درست و حسابی نداد. همه یک کلام شده بودند: «صمد پیغام فرستاده، بیاییم سری به شما بزنیم.»
باید باور می کردم؛ اما باور نکردم. می دانستم دارند دروغ می گویند. اگر راست می گفتند، پس چرا صمد تا این وقت شب نیامده بود. تیمور با برادرش کجا رفته؟! چرا هنوز برنگشتند. این همه مهمان چطور یک دفعه هوای ما را کردند.
مجبور بودم برای مهمان هایم شام بپزم. رفتم توی آشپزخانه. غذا می پختم و اشک می ریختم. بالاخره شام آماده شد. اما خبری از صمد و برادرهایش نشد. به ناچار شام را آوردم. بعد از شام هم با همان دو سه دست لحاف و تشکی که داشتیم، جای مهمان ها را انداختم. کمی بعد، همه خوابیدند. اما مگر من خوابم می برد! منتظر صمد بودم. از دل آشوبه و نگرانی خوابم نمی برد. تا صدای تقّه ای می آمد، از جا می پریدم و چشم می دوختم به تاریکیِ توی حیاط؛ اما نه خبری از صمد بود، نه تیمور و ستار.
قسمت :8⃣9⃣
#فصل_یازدهم
نمی دانم چطور خوابم برد؛ اما یادم هست تا صبح خواب های آشفته و ناجور می دیدم. صبح زود، بعد از نماز، صبحانه نخورده پدرشوهرم آماده رفتن شد. مادرشوهرم هم چادرش را برداشت و دنبالش دوید. دیگر نمی توانستم تاب بیاورم. چادرم را سرکردم و گفتم: «من هم می آیم.»
پدرشوهرم با عصبانیت گفت: «نه نمی شود. تو کجا می خواهی بیایی؟! ما کار داریم. تو بمان خانه پیش بچه هایت.»
گریه ام گرفت. می نالیدم و می گفتم: «تو را به خدا راستش را بگویید. چه بلایی سر صمد آمده؟! من که می دانم صمد طوری شده. راستش را بگویید.»
پدرشوهرم دوباره گفت: «تو برو به مهمان هایت برس. الان از خواب بیدار می شوند، صبحانه می خواهند.»
زارزار گریه می کردم و به پهنای صورتم اشک می ریختم، گفتم: «شیرین جان هست. اگر مرا نبرید، خودم همین الان می روم دادگاه انقلاب.»
این را که گفتم، پدرشوهرم کوتاه آمد. مادرشوهرم هم دلش برایم سوخت و گفت: «ما هم درست و حسابی خبر نداریم. می گویند صمد زخمی شده و الان بیمارستان است.»
این را که شنیدم، پاهایم سست شد.
قسمت :9⃣9⃣
اینکه چطور سوار ماشین شدیم و به بیمارستان رسیدیم را به خاطر ندارم. توی بیمارستان با چشم، دنبال جنازه صمد می گشتم که دیدم تیمور دوید جلوی راهمان و چیزی در گوش پدرش گفت و با هم راه افتادند طرف بخش. من و مادرشوهرم هم دنبالشان می دویدیم. تیمور داشت ریزریز جریان
اتفاقاتی را که افتاده بود برای پدرش تعریف می کرد و ما هم می شنیدیم که دیروز صمد و یکی از همکارانش چند تا منافق را دستگیر می کنند. یکی از منافق ها زن بوده، صمد و دوستش به خاطر حفظ شئونات اسلامی ، زن را بازرسی بدنی نمی کنند و می گویند: «راستش را بگو اسلحه داری؟» زن قسم می خورد اسلحه همراهم نیست. صمد و همکارش هم آن ها را سوار ماشین می کنند تا به دادگاه ببرند. بین راه، زن یک دفعه ضامن نارنجکش را می کشد و می اندازد وسط ماشین. آقای احمد مسگریان، دوست صمد، در دم شهید، اما صمد زخمی می شود.
جلوی در بخش که رسیدیم، تیمور به نگهبانی که جلوی در نشسته بود گفت: «می خواهیم آقای ابراهیمی را ببینیم.»
نگهبان مخالفت کرد و گفت: «ایشان ممنوع الملاقات هستند.»
دست خودم نبود. شروع کردم به گریه و التماس کردن. در همین موقع، پرستاری از راه رسید. وقتی فهمید همسر صمد هستم، دلش سوخت و گفت: «فقط تو می توانی بروی تو. بیشتر از دو سه دقیقه نشود، زود برگرد.»
قسمت :0⃣0⃣1⃣
پاهایم رمق راه رفتن نداشت. جلوی در ایستادم و دستم را از چهارچوب در گرفتم که زمین نیفتم. با چشم تمام تخت ها را از نظر گذراندم. صمد در آن اتاق نبود. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. نفسم بالا نمی آمد. پس صمد من کجاست؟! چه بلایی سرش آمده؟!
یک دفعه چشمم افتاد به آقای یادگاری، یکی از دوستان صمد. روی تخت کنار پنجره خوابیده بود. او هم مرا دید، گفت: «سلام خانم ابراهیمی. آقای ابراهیمی اینجا خوابیده اند و اشاره کرد به تخت کناری.»
باورم نمی شد. یعنی آن مردی که روی تخت خوابیده بود، صمد بود. چقدر لاغر و زرد و ضعیف شده بود. گونه هایش تو رفته بود و استخوان های زیر چشم هایش بیرون زده بود. جلوتر رفتم. یک لحظه ترس بَرَم داشت. پاهای زردش، که از ملحفه بیرون مانده بود، لاغر و خشک شده بود. با خودم فکر کردم، نکند خدای نکرده...
رفتم کنارش ایستادم. متوجه ام شد. به آرامی چشم هایش را باز کرد و به سختی گفت: «بچه ها کجا هستند؟!»
بغض راه گلویم را بسته بود. به سختی می توانستم حرف بزنم؛ اما به هر جان کندنی بود گفتم: «پیش خواهرم هستند. حالشان خوب است. تو خوبی؟!»
نتوانست جوابم را بدهد. سرش را به نشانه تأیید تکان داد و چشم هایش را بست.
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(8).mp3
زمان:
حجم:
1.2M
دعای عهد🌱
استاد فرهمند
┄┅┅🍃🌺🍃┅┅┄
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این وعده میمانم بیا
با تجلی های پر هیبت بیا
از میان پرده غیبت بیا 💔
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام_خامنه_ای :
اگه صد مورد خیانت خواص را هم دیدید ناامید نشوید ، ان شاء الله همه شما نابودی تمدن منحط آمریکایی و صهیونیزم را خواهید دید
هرکس باعث ایجاد يأس و ناامیدی در مردم شود ، خائن است.
https://eitaa.com/samn910
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
#گذری_بر_نهج_البلاغه
💠امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام :
🍃🌸كسى كه ساقه درخت وجودش نرم است، شاخه هايش فراوان است.
📚نهج البلاغه، حکمت 214
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی
#مرگ_بر_آمریکا
#ثامن_اراک
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🇮🇷🇵🇸
💢#یادداشت | فرار از بحران با مرگ ساختگی
◻️◽️▫️
🔹شایعه مرگ ترامپ با آن کبودیِ دستِ مرموز و سکوتِ رسانهای چند روزه ابزاری بود برای تبدیل بحرانهای واقعی به نمایشی پرهیاهو. کاهش محبوبیت در ایالتهای چرخشی، شکست طرح استقرار نیروهای فدرال در شیکاگو، و تنش با قضات درباره برکناری غیرقانونی مقامات، شکست در پرونده اتمام جنگ اوکراین و محکومیت در افکار عمومی در موضوع ادامه جنگ و جنایت صهیونیستها در غزه، همگی زیر سایه این «مرگِ جعلی» پنهان شدند. ترامپ با مهارتی که از سالها تحریف واقعیت کسب کرده، رسانهها را واداشت تا بهجای پرداختن به شکست سیاستهایش، ساعتها درباره تصاویر قدیمی زمین گلف و زمانبندی عمدیِ حضورش گمانهزنی کنند.
🔸از سوی دیگر بیانیه دیروز کاخ سفید تکرار سیاستهای فردمحورانه و قلدرمآبانه ترامپی بود. تلاش برای همراهسازی افکار عمومی در رابطه با پروندههای مختلف با شعار نجات آمریکا از سقوط و افول همزمان با انتقاد از سیاستها و رفتارهای رئیس جمهور پیشین آمریکا، بایدن و نهایتاً نمایش رسانهای از قدرت حکومت فدرال با ادعا در رابطه به حمله و توقیف یک قایق حمل مواد مخدر فنتالین و یا اعزام نیروهای فدرال به ایالت شیکاگو برای سرکوب اعتراضات و برقراری نظم و انضباط شهری همه و همه تمرکز زدایی از مشکلات و مسائل واقعی ایالات متحده به ویژه در حوزه سیاست خارجی افراط گرایانه ترامپ ارزیابی میشود.
🔹همزمان، انتشار گزینشیِ ۳۳ هزار صفحه اسناد تکراری پرونده اپستین با تنها ۳٪ محتوای جدید، نشان دهنده شفافیت گزینشی دولت ترامپ است. ترامپ که خود از متهمان و مظنونین اصلی این رسوایی محسوب میشود در این افشاگری هم نام خود و هم نام ۱۷ نفر از سناتورهای حامی خود را حذف کرده است تا همچنان واقعیتهای پرونده رسوایی بزرگ اپستین در هالهای از ابهام باشد.
🔸طنزِ نهایی آنجاست که آمریکا با ادعای نجات جهان از «هرج ومرج» خود به صحنهای از کمدی سیاه تبدیل شده است. شایعه مرگ رئیسجمهور، حمله به قایقهای ونزوئلا، و استفاده از نیروهای نظامی بهعنوانِ ابزارِ پروپاگاندا، همگی نشاندهنده افولِ ابرقدرتی است که ادعا دارد میتواند مسائل و مشکلات بینالمللی را حل و فصل کند. حال آنکه در رابطه با مشکلات و مسائل نظام داخلی خود ناتوان از حل کردن و یا حداقل دچار دوگانگیهای متعدد و مختلف است که با ساخت بحران ساختگی سعی در مدفون نگه داشتن حقایق و واقعیتها دارد.
🔹بههرحال آنچه در این سناریو مرگ ساختگی دیدیم، استیصال و درماندگی مقامات کشوری بود که وقتی بحرانها را نتوانستند حل و فصل کنند، با ساخت بحرانهای ساختگی و جعلی، خوراک رسانهای با محتوای زرد و بیارزشی تهیه کردند تا از این طریق بتوانند از بحرانهای واقعی فرار کنند.
✍🏻 رامین نصیری
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی
#مرگ_بر_آمریکا
#ثامن_اراک
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
اگر جوش میزنید، سکنجبین بخورید 😍
✍️ سکنجبین از انسدادهای داخل
عضوی که منجر به بروز بیماری در کبد
میشود، جلوگیری میکند.
🌱 برای از بین بردن رطوبتهای سفت و
ژلهای مانند که بعضی اوقات در سطوح
داخل معده و روده تجمل مییابند
بسیار مفید است.
🌱 این سنکجبین در تابستان به عنوان
شربت طبی و سالم برای اغلب افراد
مخصوصا جوانان که دچار غلبه حرارت
شده و جوش میزنند بسیار خوب است.
#سلامتی
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/samn910