5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام_خامنه_ای :
اگه صد مورد خیانت خواص را هم دیدید ناامید نشوید ، ان شاء الله همه شما نابودی تمدن منحط آمریکایی و صهیونیزم را خواهید دید
هرکس باعث ایجاد يأس و ناامیدی در مردم شود ، خائن است.
https://eitaa.com/samn910
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
#گذری_بر_نهج_البلاغه
💠امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام :
🍃🌸كسى كه ساقه درخت وجودش نرم است، شاخه هايش فراوان است.
📚نهج البلاغه، حکمت 214
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی
#مرگ_بر_آمریکا
#ثامن_اراک
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🇮🇷🇵🇸
💢#یادداشت | فرار از بحران با مرگ ساختگی
◻️◽️▫️
🔹شایعه مرگ ترامپ با آن کبودیِ دستِ مرموز و سکوتِ رسانهای چند روزه ابزاری بود برای تبدیل بحرانهای واقعی به نمایشی پرهیاهو. کاهش محبوبیت در ایالتهای چرخشی، شکست طرح استقرار نیروهای فدرال در شیکاگو، و تنش با قضات درباره برکناری غیرقانونی مقامات، شکست در پرونده اتمام جنگ اوکراین و محکومیت در افکار عمومی در موضوع ادامه جنگ و جنایت صهیونیستها در غزه، همگی زیر سایه این «مرگِ جعلی» پنهان شدند. ترامپ با مهارتی که از سالها تحریف واقعیت کسب کرده، رسانهها را واداشت تا بهجای پرداختن به شکست سیاستهایش، ساعتها درباره تصاویر قدیمی زمین گلف و زمانبندی عمدیِ حضورش گمانهزنی کنند.
🔸از سوی دیگر بیانیه دیروز کاخ سفید تکرار سیاستهای فردمحورانه و قلدرمآبانه ترامپی بود. تلاش برای همراهسازی افکار عمومی در رابطه با پروندههای مختلف با شعار نجات آمریکا از سقوط و افول همزمان با انتقاد از سیاستها و رفتارهای رئیس جمهور پیشین آمریکا، بایدن و نهایتاً نمایش رسانهای از قدرت حکومت فدرال با ادعا در رابطه به حمله و توقیف یک قایق حمل مواد مخدر فنتالین و یا اعزام نیروهای فدرال به ایالت شیکاگو برای سرکوب اعتراضات و برقراری نظم و انضباط شهری همه و همه تمرکز زدایی از مشکلات و مسائل واقعی ایالات متحده به ویژه در حوزه سیاست خارجی افراط گرایانه ترامپ ارزیابی میشود.
🔹همزمان، انتشار گزینشیِ ۳۳ هزار صفحه اسناد تکراری پرونده اپستین با تنها ۳٪ محتوای جدید، نشان دهنده شفافیت گزینشی دولت ترامپ است. ترامپ که خود از متهمان و مظنونین اصلی این رسوایی محسوب میشود در این افشاگری هم نام خود و هم نام ۱۷ نفر از سناتورهای حامی خود را حذف کرده است تا همچنان واقعیتهای پرونده رسوایی بزرگ اپستین در هالهای از ابهام باشد.
🔸طنزِ نهایی آنجاست که آمریکا با ادعای نجات جهان از «هرج ومرج» خود به صحنهای از کمدی سیاه تبدیل شده است. شایعه مرگ رئیسجمهور، حمله به قایقهای ونزوئلا، و استفاده از نیروهای نظامی بهعنوانِ ابزارِ پروپاگاندا، همگی نشاندهنده افولِ ابرقدرتی است که ادعا دارد میتواند مسائل و مشکلات بینالمللی را حل و فصل کند. حال آنکه در رابطه با مشکلات و مسائل نظام داخلی خود ناتوان از حل کردن و یا حداقل دچار دوگانگیهای متعدد و مختلف است که با ساخت بحران ساختگی سعی در مدفون نگه داشتن حقایق و واقعیتها دارد.
🔹بههرحال آنچه در این سناریو مرگ ساختگی دیدیم، استیصال و درماندگی مقامات کشوری بود که وقتی بحرانها را نتوانستند حل و فصل کنند، با ساخت بحرانهای ساختگی و جعلی، خوراک رسانهای با محتوای زرد و بیارزشی تهیه کردند تا از این طریق بتوانند از بحرانهای واقعی فرار کنند.
✍🏻 رامین نصیری
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی
#مرگ_بر_آمریکا
#ثامن_اراک
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
اگر جوش میزنید، سکنجبین بخورید 😍
✍️ سکنجبین از انسدادهای داخل
عضوی که منجر به بروز بیماری در کبد
میشود، جلوگیری میکند.
🌱 برای از بین بردن رطوبتهای سفت و
ژلهای مانند که بعضی اوقات در سطوح
داخل معده و روده تجمل مییابند
بسیار مفید است.
🌱 این سنکجبین در تابستان به عنوان
شربت طبی و سالم برای اغلب افراد
مخصوصا جوانان که دچار غلبه حرارت
شده و جوش میزنند بسیار خوب است.
#سلامتی
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/samn910
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ 🇮🇷 دلیل اینکه آدمهای معتقد از راه راست خارج میشوند 🤔
#انقلاب_اسلامی
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/samn910
✫⇠قسمت :1⃣0⃣1⃣
این شد تمام حرفی که بین من و او زده شد. چشمم به سِرُم و کیسه خونی بود که به او وصل شده بود. همان پرستار سر رسید و اشاره کرد بروم بیرون.
توی راهرو که رسیدم، دیگر اختیار دست خودم نبود. نشستم کنار دیوار. پرستار دستم را گرفت، بلندم کرد و گفت: «بیا با دکترش حرف بزن.»
مرا برد پیش دکتری که توی راهرو کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود. گفت: «آقای دکتر، ایشان خانم آقای ابراهیمی هستند.»
دکتر پرونده ای را مطالعه می کرد، پرونده را بست، به من نگاه کرد و با لبخند و آرامشی خاص سلام و احوال پرسی کرد و گفت: «خانم ابراهیمی ! خدا هم به شما رحم کرد و هم به آقای ابراهیمی. هر دو کلیه همسرتان به شدت آسیب دیده. اما وضع یکی از کلیه هایش وخیم تر است. احتمالاً از کار افتاده.»
بعد مکثی کرد و گفت: «دیشب داشتند اعزامشان می کردند تهران که بنده رسیدم و فوری عملشان کردم. اگر کمی دیرتر رسیده بودم و اعزام شده بودند، حتماً توی راه برایشان مشکل جدی پیش می آمد. عملی که رویشان انجام دادم، رضایت بخش است. فعلاً خطر رفع شده. البته متاسفانه همان طور که عرض کردم برای یکی از کلیه های ایشان کاری از دست ما ساخته نبود.»
✫⇠قسمت :2⃣0⃣1⃣
چند روز اول تحمل همه چیز برایم سخت بود؛ اما آرام آرام به این وضعیت هم عادت کردم.
صمد ده روز در آن بیمارستان ماند. هر روز صبح زود خدیجه و معصومه را به همسایه دیوار به دیوارمان می سپردم و می رفتم بیمارستان، تا نزدیک ظهر پیشش می ماندم. ظهر می آمدم خانه، کمی به بچه ها می رسیدم و ناهاری می خوردم و دوباره بعدازظهر بچه ها را می سپردم به یکی دیگر از همسایه ها و می رفتم تا غروب پیشش می ماندم.
یک روز بچه ها خیلی نحسی کردند. هر کاری می کردم، ساکت نمی شدند. ساعت یازده ظهر بود و هنوز به بیمارستان نرفته بودم که دیدم در می زنند. در را که باز کردم، یکی از دوستان صمد پشت در بود. با خنده سلام داد و گفت: «خانم ابراهیمی ! رختخواب آقا صمد را بینداز، برایش قیماق درست کن که آوردیمش.»
با خوشحالی توی کوچه سرک کشیدم. صمد خوابیده بود توی ماشین. دو تا از دوست هایش هم این طرف و آن طرفش بودند. سرش روی پای آن یکی بود و پاهایش روی پای این یکی. مرا که دید، لبخندی زد و دستش را برایم تکان داد. با خنده و حرکتِ سر سلام و احوال پرسی کردم و دویدم و رختخوابش را انداختم.
تا ظهر دوست هایش پیشش ماندند و سربه سرش گذاشتند. آن قدر گفتند و خندیدند و لطیفه تعریف کردند تا اذان ظهر شد. آن وقت بود که به فکر رفتن افتادند.
✫⇠قسمت :3⃣0⃣1⃣
دو تا کیسه نایلونی دادند دستم و دستور و ساعت مصرف داروها را گفتند و رفتند.
آن ها که رفتند، صمد گفت: «بچه ها را بیاور که دلم برایشان لک زده.»
بچه ها را آوردم و نشاندم کنارش. خدیجه و معصومه اولش غریبی کردند؛ اما آن قدر صمد ناز و نوازششان کرد و پی دلشان بالا رفت و برایشان شکلک درآورد که دوباره یادشان افتاد این مرد لاغر و ضعیف و زرد پدرشان است.
از فردای آن روز، دوست و آشنا و فامیل برای عیادت صمد راهی خانه ما شدند. صمد از این وضع ناراحت بود. می گفت راضی نیستم این بندگان خدا از دهات بلند شوند و برای احوال پرسی من بیایند اینجا. به همین خاطر چند روز بعد گفت: «جمع کن برویم قایش. می ترسم توی راه برای کسی اتفاقی بیفتد. آن وقت خودم را نمی بخشم.» ساک بچه ها را بستم و آماده رفتن شدم. صمد نه می توانست بچه ها را بغل بگیرد، نه می توانست ساکشان را دست بگیرد. حتی نمی توانست رانندگی کند. معصومه را بغل کردم و به خدیجه گفتم خودش تاتی تاتی راه بیاید. ساک ها را هم انداختم روی دوشم و به چه سختی خودمان را رساندیم به ترمینال و سوار مینی بوس شدیم. به رزن که رسیدیم، مجبور شدیم پیاده شویم و دوباره سوار ماشین دیگری بشویم. تا به مینی بوس های قایش برسیم، صد بار ساک ها را روی دوشم جا به جا کردم.
✫⇠قسمت :4⃣0⃣1⃣
معصومه را زمین گذاشتم و دوباره بغلش کردم، دست خدیجه را گرفتم و التماسش کردم راه بیاید. تمام آرزویم در آن وقت این بود که ماشینی پیدا شود و ما را برساند قایش. توی مینی بوس که نشستیم، نفس راحتی کشیدم. معصومه توی بغلم خوابش برده بود، اما خدیجه بی قراری می کرد. حوصله اش سر رفته بود. هر کاری می کردیم، نمی توانستیم آرامَش کنیم. چند نفر آشنا توی مینی بوس بودند. خدیجه را گرفتند و سرگرمش کردند. آن وقت تازه معصومه از خواب بیدار شده بود و شیر می خواست. همین طور که معصومه را شیر می دادم، از خستگی خوابم برد.
فامیل و دوست و آشنا که خبردار شدند به روستا رفته ایم، برای احوال پرسی و عیادت صمد به خانه حاج آقایم می آمدند. اولین باری بود که توی قایش بودم و نگران رفتن صمد نبودم. صمد یک جا خوابیده بود و دیگر این طرف و آن طرف نمی رفت. هر روز پانسمانش را عوض می کردم. داروهایش را سر ساعت می دادم. کار برعکس شده بود. حالا من دوست داشتم به این خانه و آن خانه بروم، به دوست و آشنا سر بزنم؛ اما بهانه می گرفت و می گفت: «قدم! کجایی بیا بنشین پیشم. بیا با من حرف بزن. حوصله ام سر رفت.»
بعد از چند سالی که از ازدواجمان می گذشت، این اولین باری بود که بدون دغدغه و هراس از دوری و جدایی می نشستیم و با هم حرف می زدیم.
ادامه دارد......