7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ اگر حجاب نباشد کم کم زنها دنبال مردها راه میفتن...
#دختران_انقلاب
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
🔰شرح کوتاه #حکمتهای_نهج_البلاغه 34
📜 حکمت 34
👈امیرالمؤمنین (ع) میگن: بهترین بینیازی اینه که دست از آرزوهای بلندپروازانه و دستنیافتنی برداری. این آرزوهای طولانی سه ضربه به آدم میزنن: اول، چون خودت بهشون نمیرسی، مجبوری دست نیاز جلوی این و اون دراز کنی، حتی پیش کسایی که ارزشش رو ندارن. دوم، برای رسیدن بهشون باید هی جمع کنی و خرج نکنی، جوری که زندگیت فقیرانه بشه. سوم، آرامش فکری و روحیت رو خرج خیالپردازی میکنی.
👈 روایات میگن سودمندترین داروی استرس اینه که این آرزوهای دور و دراز رو کنار بذاری. وقتی از ذهنت پاک بشن، حس بینیازی واقعی میاد. معصوم هم گفته هیچ گنجی از قناعت ارزشمندتر نیست.
951K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷سردار شهید حاجی زاده: هرچه آقا گفت اتفاق افتاد پس اسرائیل هم نابود می شود و بی خودی دست و پا میزنه.
#مرگ_بر_اسرائیل
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍نوشته:
مشهد داخل حرم نشسته بودم
این خادم ۲۰ دقیقه همینجا وایساده بود برای اون پسر بچهای که خوابیده سایه ایجاد کنه ...!❤️🥺
https://eitaa.com/samn910
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشخیص اینکه اگر ماهم زمان امام حسین علیه السلام بودیم
در کنار امام بودیم یا مقابل امام
https://eitaa.com/samn910
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستانی زیبا از توکل در زندگی
‼️ ازدواج به شرط چک سفید امضاء!
♨️ با این داستان معنای #توکل روشن میشود.
https://eitaa.com/samn910
✫⇠قسمت :9⃣0⃣1⃣
اما وقتی دید ترسیده ام، کُلت کمری اش را داد به من و گفت: «اگر مشکلی پیش آمد، از این استفاده کن.» بعد هم سر حوصله طرز استفاده از اسلحه را یادم داد و رفت. اسلحه را زیر بالش گذاشتم و با ترس و لرز خوابیدم. نیمه های شب بود که با صدایی از خواب پریدم. یک نفر داشت در می زد. اسلحه را برداشتم و رفتم توی حیاط. هر چقدر از پشت در گفتم: «کیه؟» کسی جواب نداد. دوباره با ترس و لرز آمدم توی اتاق که در زدند. مانده بودم چه کار کنم. مثل قبل ایستادم پشت در و چند بار گفتم: «کیه؟!» این بار هم کسی جواب نداد. چند بار این اتفاق تکرار شد. یعنی تا می رسیدم توی اتاق، صدای زنگ در بلند می شد و وقتی می رفتم پشت در کسی جواب نمی داد. دیگر مطمئن شده بودم یک نفر می خواهد ما را اذیت کند. از ترس تمام چراغ ها را روشن کردم. بار آخری که صدای زنگ آمد، رفتم روی پشت بام و همان طور که صمد یادم داده بود اسلحه را آماده کردم. دو مرد وسط کوچه ایستاده بودند و با هم حرف می زدند. حتماً خودشان بودند. اسلحه را گرفتم روبه رویشان که یک دفعه متوجه شدم یکی از مردها، همسایه این طرفی مان، آقای عسگری، است که خانمش پا به ماه بود. آن قدر خوشحال شدم که از همان بالای پشت بام صدایش کردم وگفتم: «آقای عسگری شمایید؟!» بعد دویدم و در را باز کردم.
✫⇠قسمت :0⃣1⃣1⃣
آقای عسگری، که مرد محجوب و سربه زیری بود، عادت داشت وقتی زنگ می زد، چند قدمی از در فاصله می گرفت. به همین خاطر هر بار که پشت در می رسیدم، صدای مرا نمی شنید. آمده بود از من کمک بگیرد. خانمش داشت زایمان می کرد.
کمی بعد، از آن خانه اسباب کشی کردیم و خانه دیگری در خیابان هنرستان اجاره کردیم. موقع اسباب کشی معصومه مریض شد. روز دومی که در خانه جدید بودیم، آن قدر حال معصومه بد شد، که مجبور شدیم در آن هیر و ویری بچه را ببریم بیمارستان. صمد به تازگی ژیان را فروخته بود و بدون ماشین برایمان مکافات بود با دو تا بچه کوچک از این طرف به آن طرف برویم. نزدیک ظهر بود که از بیمارستان برگشتیم. صمد تا سر خیابان ما را رساند و چون کار داشت دوباره تاکسی گرفت و رفت. معصومه بغلم بود. خدیجه چادرم را گرفته بود و با نق و نق راه می آمد و بهانه می گرفت. می خواست بغلش کنم. با یک دست معصومه و کیسه داروهایش را گرفته بودم، با آن دست خدیجه را می کشیدم و با دندان هایم هم چادرم را محکم گرفته بودم. با چه عذابی به خانه رسیدم، بماند. به سختی کلید را از توی کیفم درآوردم و انداختم توی قفل. در باز نمی شد. دوباره کلید را چرخاندم. قفل باز شده بود؛ اما در باز نمی شد. انگار یک نفر آن تو بود و پشت در را انداخته بود. چند بار به در کوبیدم.