eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 الجزیره به نقل از رسانه‌های اسرائیلی: حمله ایران، نیروگاه برق در هادرا و محل اقامت خانواده نتانیاهو در قیصریه را هدف قرار داد
صلوات
دعا کنید نتانیاهو را زده باشن
🟡 ختم ذکر "یدُ الله فوقَ اَیدیهِم" جهت نصرت و پیروزی رزمندگان ایران و اسلام 🟢 جهت شرکت در این پویش، پیوند زیر را لمس کنید👇 https://EitaaBot.ir/counter/xnp 🔺لطفا از همین حالا شروع کنید که ان‌شاءالله حملات امشب ایران کاملا موفقیت‌آمیز باشه باذن‌الله ــــــــــــــــــــــــــــــ
🔴صدا سیما رفت سال ۶۰ زمان آزادی خرمشهر 😂😂بزنید‌شبکه خبر https://eitaa.com/samn910
📸لیست اقلام فرار برای شهرک نشینان؛ پوشک پوشک پوشک 🪴🪴 https://eitaa.com/samn910
درسته که نشد درست و حسابی برات عزاداری کنیم؛ اما به خاطرت عزادارشون کردیم... درود بر شیربچه های دلاور سرزمینمون خداحفظتون کنه
اگر خواستی سرزمینت را آزاد کنی ‏۱۰ گلوله در تفنگت بگذار ‏۹ گلوله برای خائنین و وطن‌فروشان ‏و تنها ۱ گلوله برای دشمن کافی است.
🔴عبدالکريم سروش: شرم بر کسانی باد که این روزها به عنوان ایرانی از تجاوز و تهاجم به وطن ابراز خوشحالی و شادمانی می‌کنند 🔹اشرار جنایتکار امروز کمر به حذف ایران بسته‌اند اما می‌بینیم گروهی مزدورصفت که به ظاهر ایرانی‌اند اما در باطن اسراییلی‌اند و بیگانه‌پرست شده‌اند! دشمن بزرگ مردم ایران را تشویق می‌کنند. 🔹تجاوز، جنایت و نسل‌کشی اسراییل در ایران را محکوم می‌کنیم. 🔹رئیس‌جمهور آمریکا ریاکارانه تزویر می‌کند و از قصابان غزه حمایت می کند
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده 💫 تجسم_شیطان 🔥قسمت ۱۳۹ و ۱۴۰ میلاد وارد خانه رضوان شد و بعد از سلام و علیک کوتاهی به سمت مبل روبه روی آشپزخانه رفت و همانطور که روی مبل مینشست گفت: 🔥_شوهرت کی از سر کار برمیگرده؟! رضوان کارد و بشقاب میوه خوری را روی میز جلوی میلاد گذاشت و‌ گفت: 🔥_مثل همیشه، احتمالا تا یه ساعت دیگه بیادش، میوه پوست کن بخور، شما چه خبرا دارین؟! چی شد یاد ما کردین؟ زن داداش چطورن؟! نی نی چطوره؟ میلاد آه کوتاهی کشید و‌ گفت: 🔥_شکر خوبن و بعد به جلو خم شد و گفت: 🔥_رضوان! چقدر از زندگی خواهر شوهرت فاطمه و همسرش روح الله میدونی؟! رضوان خنده بلندی کرد و گفت: 🔥_همونقدر که تو و شراره میدونید، من که هر چی پیش میاد برا شما دوتا میگم، الانم چند روزه که به توصیه شراره مدام بهشون حمله میکنیم، بیچاره ها مطمئنم خواب و خوراک ندارن. حالا چی شده یادت افتاده در این باره صحبت کنی؟! راستش من آخرش نفهمیدم تو شراره را از کجا پیدا کردی و بعدم پیشنهاد دادین که عروس خانواده فاطمه بشم و... میلاد به پشتی مبل تکیه داد و گفت: 🔥_داستانش مفصله، کاش هیچوقت با این شیطان مجسم آشنا نمیشدم، توی یه گروه سحر و ساحری با هم آشنا شدیم، شراره توی این میدان بینظیر هست،یکی از اساتید ما محسوب میشه، خبر داری چقدر از کسانی که دوست دارن بتونن کارای ماورایی انجام بدن توسط همین شراره تعلیم دیدن؟! رضوان با تعجب نگاهی به میلاد کرد و گفت: 🔥_جدی؟! من فکر کردم موکل گرفتن را فقط به من و تو و آشناها یاد میده تا کمکش کنیم، حالا چرا میگی کاش باهاش آشنا نشده بودی؟ میلاد سری تکان داد و گفت: 🔥_توی صفحه‌های مجازی و مختلف کلی مرید داره، الانم‌ که اومدم پیشت میخوام بهت بگم، ما باید کم کم از شراره فاصله بگیریم و ارتباطمون را باهاش کم و در آخر قطع کنیم. رضوان که هم متعجب شده بود و هم کنجکاو گفت: 🔥_چرا؟! مشکلی به وجود اومده که من نمیدونم؟! خیلی حرفات مبهم هست، بگو ببینم چیشده؟ میلاد نفسش را محکم بیرون داد و گفت: 🔥_اون داره استفاده ابزاری از ما میکنه و از طرفی خیلی پلید و خطرناک شده، من میترسم آخرش آسیبی به ما بزنه و بعد انگار بغضی گلویش را گرفت، ادامه داد: 🔥_شراره بیماری داره... رضوان دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: 🔥_وای خدای من! مطمئنی؟! میلاد که خیره به نقطه ای روی زمین شده بود سرش را به نشانه تایید تکان داد. رضوان یکدفعه یاد ارتباطات میلاد با شراره افتاد و با لکنت گفت: 🔥_تو... تو سالم هستی؟! میلاد از جاش بلند شد همانطور که به طرف در میرفت زیر لب گفت: 🔥_ارتباطتت را قطع کن باهاش.. رضوان خودش را به میلاد رساند تیشرت سورمه ای رنگش را با دست چسپید و همانطور که تکان تکان میداد گفت: 🔥_گفتم تو سالمی؟! مشکلی نداری؟! میلاد بدون اینکه نگاهی به رضوان کند،در هال را باز کرد و زیر زبانی گفت: 🔥_نه متاسفانه من هم درگیر شدم. رضوان همان جلوی در زانو زد.این چی میگفت؟! وقتی میلاد درگیر شده باشه یعنی همسرش هم آلوده شده ، وقتی همسر میلاد آلوده شده باشه، یعنی بچه ای که قرار تا چند ماه دیگه به دنیا بیاد هم بیمار است.... شراره برای چندمین بار طول و عرض اتاق را پیمود، دردی وحشتناک زیر شکمش پیچید و او را مجبور کرد به طرف تختش برگردد. شراره همانطور که زیر شکمش را گرفته بود چون لاکپشتی پیر خود را به تخت رساند و روی آن رها کرد. درد امانش را بریده بود، شراره به شکمش چنگ زد و فریاد زد: 🔥_این کرمهای کوچک و متعفن از کجا وارد بدن من شدند؟! ایدز و هپاتیت کم بود این هم اضافه شد، کرمهایی که از پایین شروع کرده اند و کم کم دارن بالا میان و تمام اندام هام را میگیرن، وضعم اینقدر بد هست که نمیتونم و روم نمیشه پیش هیچ دکتری برم درد شدیدتر شد، تحملش سخت بود، شراره دوباره از روی تخت با کمری خم بلند شد، خودش را به میز کامپیوتر روبه رو رساند، کشوی میز را باز کرد و فندک و زرورق و بسته کوچکی گرد سفید رنگ بیرون آورد و خودش را روی صندلی انداخت. پس از دقایقی که دودی سفید اطراف او را گرفته بود، شراره صورتش را توی صفحه خاموش کامپیوتر دید، همانطور که دستی به چانه اش میکشید گفت: 🔥_با اینکه کلی پول خرج دست پزشک زیبایی کردم، اما هنوز آثار سوختگی به جا مانده‌‌... شراره انگار فکرش به جای دیگه کشیده شده بود دندانی بهم سایید و گفت: 🔥_میکشمت روح الله...خفه ات میکنم فاطمه، بچه هاتون را یکی یکی میکشم، من به خاطر شما این بلاها سرم اومد.. بایددد جواب تک تک این بلاها را با زجرکش کردن شما بگیرم.. این روزها که همدست های قدیمیم خودشون را کنار کشیدن و تنهام گذاشتن، خودم خود خود خودم با حمله‌های پی‌درپی اول دیوونتون میکنم و بعد سر فرصت میکشمتون...
در همین حین تقه ای به در خورد.شراره با سرعت زرورق دستش را توی کشو میز جا داد و با صدای ضعیفی گفت: 🔥_کیه؟! زیور در اتاق را باز کرد و با نگاهش دنبال شراره میگشت و وقتی چشمش به او افتاد آهی کشید و گفت: 🔥_کجایی دختر؟! یعنی صدای زنگ در را نشنیدی؟! وکیلت اومده، انگار درخواست طلاق روح الله داره به سرانجام میرسه و وکیلت میخواد باهات حرف بزنه.... دوباره زیر شکمش تیر کشید، شراره همانطور که دست به لبه میز میگرفت و بلند میشد گفت: 🔥_برو بگو بره رد کارش، حالم خوش نیست، حوصله هیچکس را ندارم، بگو هر غلطی دلش میخواد بکنه... زیور که زجر کشیدن شراره ناراحتش کرده بود، بغض گلویش را فرو داد و گفت: 🔥_میگه بهترین راه اینه که نصف سکه‌های مهریه را بگیری و تمام .. شراره روی تخت افتاد و گفت: 🔥_بگو فعلا برو خبر مرگت، حالم خوب شد باهاش تماس میگیرم.. زیور سری تکان داد و با همان حالت در اتاق را بست و شراره دنبال راهی بود برای زجرکش کردن روح الله و خانواده‌اش، دیگه طلسم برای روح الله و فاطمه و بچه هاش و حتی خانواده فاطمه، پدر و مادر و خواهر و دایی و عمو و... که قبلا انجام داده بود مدنظرش نبود، طلسم‌هایی که باعث جنون دایی فاطمه، بیماری مادر و نزدیکان فاطمه شده بود، اما شراره دنبال راهی بهتر برای سوزاندن بیشتر روح الله و فاطمه بود. روزی سرنوشت ساز بود، هم برای شراره و هم روح الله و فاطمه، آخرین دادگاه آنها که بالاخره تکلیف را مشخص میکرد، روح الله می‌بایست ازدواجی را بدهد که حتی یک لحظه هم زیر یک سقف نبودند و تا دلت بخواهد زیر شراره بودند. شراره فکرهای شیطانی زیادی در سرش چرخ چرخ میزد، باید ضربه اصلی را به روح الله میزد، ضربه ای سخت و ماندگار... این زن که مصداق واقعی «تجسم شیطان» بود، تصمیم خودش را گرفته بود، آب که از سر گذشت چه یک وجب و چه چند وجب، حالا خوب میدانست که با مرگ فاصله چندانی ندارد، پس میبایست آخرین زورش را هم بزند، پس بهترین نقشه را انتخاب کرد، باید داغی به دل این خانواده میگذاشت و سپس جایی خودش را گم و گور میکرد و تا پایان عمر مخفیانه زندگی میکرد، که البته زندگی نبود، بندگی شیطان میکرد. وقت دادگاه ساعت ده صبح داخل یکی از دادسراهای تهران بود، شراره خوب میدانست، فاطمه از ذوقی که دارد شاید ساعتی زودتر از وقت مقرر در آنجا حاضر شود و از علاقه او به بچه‌هایش خبر داشت و بی شک این جلسه دادگاه را میخواست با حضور بچه‌ها به جشنی خانوادگی بدل کند. شراره یک ساعت زودتر از وقت موعود، جلوی دادگاه حاضر شد، سر و صورتش را آن‌چنان با شال مشکی و چادری که تنگ گرفته، پوشیده بود که در لحظه اول شناخته نشود و مطمئنا هیچکس به ذهنش خطور نمیکرد که این زن نحیف چادری، همان شرارهٔ بی حجب و حیا باشد. شراره اطراف را با دقت از نظر گذراند، اما انگار خبری از آنها نبود، زیرلب گفت: 🔥_احتمالا توی راهرو دادگاه هستن، اما با یه لشکر بچه که نمیشه رفت اونجا و با زدن این حرف میخواست به طرف در ورودی دادگاه برود که ناگهان متوجه سمند سفید رنگی شد که بدون تردید متعلق به کسی جز روح الله نبود. شراره راه رفته را برگشت و در پناه دیواری دور از دید روح الله ایستاد. با دیدن فاطمه و بچه هایش، سری تکان داد و گفت: 🔥_درست حدس زده بودم، همه باهم اومدن، کاش یه تفنگ داشتم همه شون را به رگبار میبستم.. شراره تمام وجودش شده بود چشم، او برای ربودن حسین نقشه کشیده بود،نگاه شراره به عباس افتاد، از تعجب دهانش باز ماند و آهسته گفت: 🔥_این که شده کپی باباش، فقط توی سایز کوچک تر، پسرکی با شانه های پهن که صورتش با روح الله مو نمیزد... روح الله ماشین را پارک کرد و به طرف دادگاه رفت، فاطمه و بچه‌هایش هم به طرف نیمکت سیمانی آبی رنگی که روی چمنهای روبه روی دادگاه گذاشته بودند رفت. زینب و فاطمه روی نیمکت نشستند و حسین با دیدن چمنها شروع به ورجه ورجه کردن نمود و عباس هم مثل عقابی تیز چشم بالای سر حسین ایستاده بود و مراقبش بود. باید حداقل یک ربع می گذشت تا نقشه اش را عملی میکرد. شراره خیره به حرکات فاطمه بود و دید که گوشی اش را بیرون اورد و انگار شماره ای را گرفت و شراره خوب میدانست که فاطمه شماره روح الله را گرفته تا بفهمد هوویش آمده یا نه؟! شراره خیره به فاطمه که با گوشی صحبت میکرد زهر خندی زد... فاطمه تماس را قطع کرد. و حالا نوبت شراره بود، گوشی را بیرون آورد و میخواست شماره روح الله را بگیرد که طبق نقشه قبلی میخواست شماره روح الله را بگیرد و به طریقی که از ترفندهای شیطانی او بود، فاطمه را داخل دادگاه بکشاند و در یک لحظه حسین را برباید و برود، هنوز شماره نگرفته بود که متوجه شد عباس به سمت مغازه ای کمی دورتر از فضای سبز که از قضا شراره همانجا ماشینش را پارک کرده بود رفت... 👈 ادامه_دارد.... 🔴رمان واقعی تجسم_شیطان ✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی» کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است