eitaa logo
سنگر شهدا
2.8هزار دنبال‌کننده
126.2هزار عکس
11.7هزار ویدیو
151 فایل
یادوخاطره شهدا ورزمندگان دفاع مقدس ارتباط با ما 🚫تبلیغ و تبادل نداریم🚫 https://eitaa.com/Madizadha
مشاهده در ایتا
دانلود
و سلام بر او ... "خیر کثیری" که آمد برایِ         " ماندن " و در تمام تاریخ دامن گسترانید تا              " تکلیفِ مادری را " از آغاز تا پایانِ هدایت به انجام برساند! ✨ویژه ولادت حضرت سلام‌الله‌علیها @sangareshohadababol
سنگر شهدا
‍ 🍃بند دلم پاره شد و عکس های سنجاق شده به آن می رقصند و از مقابل چشمانم رد می شوند. عکس با پدرش، همان روزها که تنها فرزند خانواده بود و به قول ، مادرِ بابا بود. آنقدر محبت این دختر در دل پدر ریشه زده بود که مرهم های پدر برای مادرش بود. 🍃صدای ترک های را می شنوم و این بار عکس و پدر به من لبخند می زند. پرنسس بابا بود و عاشق پدر؛ اینکه را همه می دانند. زهرا هم با دستهای کوچکش برای آرزوی پدر دعا می کرد. اشک هایم سرازیر میشوند و چشمان تارشده از ، به عکس و آقا مهدی روشن می شود همان لحظه وداع، محمد جواد در خواب بود، پدر با یک بوسه و یک نوازش که هنوز گرمایش بر تن پسر مانده، از او دل کند. 🍃اشک هایم از هم سبقت گرفته اند اما عکس ، قصه جدیدی است. نذر کرده بود این بار خودش همسرش را راهی دفاع از حرم کند. رفت پیش فرمانده و خواهش کرد که همسرش بازهم راهی شود. نشست و تمام لحظه های باقی مانده از حضور همسرش را نظاره کرد و بخاطرش سپرد. عکس هایی که شریک زندگی اش آماده می کرد برای ، وصیت نامه ای که برای روز های نبودنش می نوشت. در ظاهر می خندید اما خدا می داند که در دلش چه می گذشت. اشک هایش این بار به دادش رسیدند. 🍃بدرقه کرد و به یک چشم بر هم زدنی خود را در دید، در بالای سر پدر بچه هایش. فاطمه پنج ساله به چهره بابا نگاه می کرد و گریه می کرد. زهرای سه ساله چقدر شبیه شده بود و سر بابا را نوازش می کرد. و اگر محمد جواد لب می گشود و بابا می گفت چه میشد. نسیمی می وزد و این بار آخرین عکس را می بینم. دل داغدار فاطمه و زهرا با سنگ سرد مرهم می یابد. همسر شهید درد و دل می کند با شهیدش از روزی که محمد جواد تب کرده بود و در خواب فقط سراغ را می گرفت.... ✨ آقا مهدی، به حرمت نازدانه هایت دعایمان کن🤲 ✍نویسنده: منتظر 🌸به مناسبت سالروز 📅تاریخ تولد : ٢٨ شهریور ۱٣۵٨ 📅تاریخ شهادت : ٢۱ آذر ۱٣٩۶ 🕊محل شهادت : دیرالزور_سوریه @sangareshohadababol
⚜️ بسم ربِّ شهداء و الصّدّیقین ⚜️ به پاس اولین بوسه ای که پدرم به رسم مهردر اولین ساعات تولدم به گونه ام زد و من نفهمیدم ... وبه یاد سوزنده ترین بوسه ی آخر که من به رسم وداع ب صورتش زدم و او نفهمید.... یادش گرامی🌹🌹 در سالگرد پرواز آسمانی پدر شهید دوست عزیزمون ؛ اعزازی گرامی میداریم یاد و خاطره ایشان را با قرائت 🌹 یک مرتبه سوره ۳مرتبه سوره ۳مرتبه سوره بامید شادی روح شهید بزرگوار؛ سلامتی وسلامتی ۲فرزند بزرگوارشون 📣📣📣 اعلام قرائت با نوشتن ذکر ❣️ ❣️ 🥀🥀🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🥀🥀 ای پدر ای با دل من همنشین ای صمیمی ای بر انگشتر نگین درصداقت برتر از آیینه ای دررفاقت با دل بی کینه ای بابای عزیزم ...بیا تو خوابم و دلتنگتم😔 🌷🌷🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🌷🌷 🍃🌺🍃🌺 تاریخ تولد:۱۳۳۷/۳/۵ تاریخ شهادت:۱۹دی۱۳۶۵ محل شهادت: شلمچه_کربلای ۵ نحوه ی شهادت:اصابت خمپاره نام گلزار: سید زکریا @sangareshohadababol
26.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 بسم الله الرحمن الرحیم ... . ▫️رفقا دیروز راهی شدیم. روستایی از توابع شهرستان و زادگاه آیت الله والامقام. خانه قدیمی بود و ساده و مادر خانه روزگاری پنج پسرش را راهی کرده بود..‌.اهالی محل وقتی به او می‌گفتند حداقل به چندتاشون بگو نرن و پیشت بمونن.میگفت : دلم میخاد پیشم باشن اما نمیتونم بهشون بگم نرین ، فردای جواب حضرت رو نمیتونم بدم ؛ دلم نمیاد. . ▫️سال ۱۳۶۴ پسر اولش عبدالحمید داوری تو در حالی که ۱۹ ساله بود رسید.یازده ماه بعد بهمن ماه ۱۳۶۵ پسر دومش عبدالصاحب ۱۶ ساله تو عملیات کربلای پنج رسید و حليمه خانم اسحاقی شد مادر داوری. (( شادی روحشان 🕊)) . 💠 @hafttapeh @sangareshohadababol
💢 اینها همونایی بودن که پشت پیراهن هاشون مینوشتند: می‌رویم تا انتقام سیلی بگیریم. . 📷 عراق_هورالعظیم_۲۳ اسفند ۱۳۶۳ 💠 @hafttapeh @sangareshohadababol
📆 روز ترویه و توطئه‌ی ترور امام حسین علیه‌السلام و حرکت آن بزرگوار از مکه به عراق؛ ( ۸ ۶۰ ق) 🌹خطبه‌ی اباعبدالحسین صلوات‌الله‌علیه به هنگام خروج از مکه‌ی مکرمه ♦️ حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام در فرمایشی از خودشان خبر دادند. همین‌که موسم حج نزدیک شد و حجاج گروه گروه وارد مکه شدند، در اوایل ماه خبر رسید که یزید بن معاویه، را در ظاهر امیر و سرپرست حاجّ قرار داده ولی در واقع به او مأموریت داده که هر کجا توانستی، هر نقطه‌ای امکان داشت، امام را ترور کن. پس این مصیبت جدید وارد شده بر حاجیان ما (شهادت حجاج در ) مبدأ آن مال آن‌جاست، مبدأ آن یزید بن معاویه و مأمورین او هستند که برای ترور وارد مکه می‌شوند نه برای حج و عمره و عبادت!. به امام خبر رسید که یک چنین تروری در انتظار شماست؛ لذا حضرت تصمیم گرفت که احترام خانه‌ی مکه را به خاطر او نشکنند، حریم مکه‌ی معظمه از زمان ساخته شدنش به دست حضرت (علیه‌السلام)، خدا این خانه را خانه‌ی خودش فرموده، طواف را طواف عرشی قرار داده، مردم را برای بندگی به آن‌جا دعوت کرده نه برای کشتار و آزار مردم!. این بود که حضرت دریغ داشت که این کار درباره‌ی او انجام بگیرد و حریم خانه‌ی خدا شکسته شود. بنابراین تصمیم گرفت که روز سه‌شنبه هشتم ذی‌الحجة از مکه خارج بشود. آن‌وقت در بین و افرادی‌که در همراهش بودند، آن‌ها را جمع کرد و صحبت از مرگ کرد!. فرمود: «الحمدلله و ماشاءالله و لا قوة الا بالله و صلی الله علی رسوله»؛ کلاسِ درس مرگ از این‌جا برای مردم گشوده شد؛ «خُطَّ الموتُ علی وُلدِ آدم مَخَطَّ القَلادَةِ علی جیدِ الفَتاة». در هیچ عبارت و شعری پیدا نمی‌شود که کسی این‌طور مرگ را عزت و آبرو داده باشد. می‌فرماید: اگر بخواهیم لباس مرگ را برای خودمان تشبیه کنیم، در مردها چنین چیزی نیست، ولی در خانم‌ها و دوشیزگان وقتی یک گردن‌بند طلایی از پدر یا در موقع ازدواج به آن‌ها می‌رسد، افتخار به آن می‌کنند، لذت می‌برند و زینت قرار می‌دهند. «خُطَّ الموتُ علی وُلدِ آدم مَخَطَّ القَلادَةِ علی جیدِ الفَتاة» برای انسان چنین گردن‌بندی اسباب آبرو، اسباب زینت، اسباب راحتی، به نام مرگ خدا قرار داده. «و ما اَولهَنی اِلی اَسلافی»؛ نمی‌دانید چه چیزی در باطن من موج می‌زند از علاقه‌ی به مادرم ، از علاقه‌ی به پدرم، از علاقه‌ی به جدم، و برادرم! می‌خواهم پرواز کنم!؛ «ما اَولهَنی اِلی اَسلافی اشتیاقَ یعقوبَ اِلی یوسفَ»؛ فقط در مردها می‌توانم یک مرد پیدا کنم، مثال بزنم، آن هم جدایی یعقوب از یوسف است. چقدر یعقوب جدایی کشید تا چشمانش از بین رفت و سفید شد؟! «خُیِّرَ [خیِرَ] لی مَصرعاً»؛ یک جایگاهی به نام افتادنْ‌گاه برای من فراهم شده! «انَا لاقیهِ»؛ باید بروم آن‌جا بیفتم!. آن‌جا کجاست؟ آن‌جا گودی قتله‌گاه است!. پس نظر من این است که من دارم پرواز می‌کنم به سوی محبوب‌های خودم. خروج من الآن از مکه و بیابان‌ها در ظاهر آواره شدن است، ولی من رو به مقصد خود دارم حرکت می‌کنم. «کأنی باَوصالی، تتقَطَّعُها عُسلانُ الفَلواتِ»؛ مثل این‌که دارم می‌بینم گرگ‌هایی به من حمله کرده‌اند و دارند ماهیچه‌های من را با دندان‌هایشان تکه‌تکه از من جدا می‌کنند!. «بین النواویس وکربلاء فیملان منی اَکراشاَ جوفا و اجربةً سُغَّبا. لا محیص عن یوم خط بالقلم، رضی الله رضانا اهل البیت»؛ همین‌که خدا برای ما یک نقشه‌ای قرار داده، ما به چشم خود قبول داریم به سوی او پرواز می‌کنیم. وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ۹۴٫۷٫۲۳ ☑️ مرحوم آیت الله سید ابراهیم خسروشاهی 🇮🇷🗳 @sangareshohadababol
🦋 حضرت گفت به من : آقا تو باید برگردی . ▫️اهل بابلسر بود.بسیجی لشکر ویژه ۲۵ کربلا.سال ۶۲ عملیات والفجر ۶ تو چیلات بشهادت رسید.۱۳ سال بعد تفحص شد و استخوان های مبارکش برگشت.پسر شهید تعریف میکرد: یک شب خواب دیدم پدرم برگشته ، به سمتش دوان دوان رفتم و با ذوق تمام اون و در آغوش گرفتم.اما حس کردم بابا زیاد خوشحال نشد.ازش سوال کردم چیزی شده بابا !؟انگار ناراحتی که برگشتی...!!! . ▫️گفت : آره پسر.ما تو این مدتی که تو تپه های منطقه چیلات بودیم، هر غروب خانم حضرت زهرا به ما سر میزد.وقتی از کنار استخوان های ما رد میشد، این چادرش بروی پیکرهای شهدا و من وقتی کشیده میشد ، یه حال قشنگی بهمون دست می‌داد که قابل وصف نیست.یک روز که خانم تشریف آوردن ، اسم من و صدا کرد و گفت : آماده شو که باید برگردی.گفتم خانم چراااا من !گفت :آخه دخترت مدتیه داره من و قسم میده به پسرم حسین که پیکر بابام برگرده ، واسه همین تو باید بری پیشش.نمیتونم درخواستش و رد کنم..!!! (س) @sangareshohadababol
🏷 شهدایی مرتبط با ایام فاطمیه و حضرت ..‌. . 💠 @hafttape @sangareshohadababol
💢 میبینی ؟؟؟ این پاها واسه همون جوونیه که پشت پیراهنش نوشته بود : میرم تا انتقام سیلی بگیرم . . @sangareshohadababol
سنگر شهدا
سالروز #شهادت #شهید #مهدی_قره_محمدی 📅تاریخ تولد : ٢٨ شهریور ۱٣۵٨ 📅تاریخ شهادت : ٢۱ آذر ۱٣٩۶ 🕊محل شه
‍ 🍃بند دلم پاره شد و عکس های سنجاق شده به آن می رقصند و از مقابل چشمانم رد می شوند. عکس با پدرش، همان روزها که تنها فرزند خانواده بود و به قول ، مادرِ بابا بود. آنقدر محبت این دختر در دل پدر ریشه زده بود که مرهم های پدر برای مادرش بود. 🍃صدای ترک های را می شنوم و این بار عکس و پدر به من لبخند می زند. پرنسس بابا بود و عاشق پدر؛ اینکه را همه می دانند. زهرا هم با دستهای کوچکش برای آرزوی پدر دعا می کرد. اشک هایم سرازیر میشوند و چشمان تارشده از ، به عکس و آقا مهدی روشن می شود همان لحظه وداع، محمد جواد در خواب بود، پدر با یک بوسه و یک نوازش که هنوز گرمایش بر تن پسر مانده، از او دل کند. 🍃اشک هایم از هم سبقت گرفته اند اما عکس ، قصه جدیدی است. نذر کرده بود این بار خودش همسرش را راهی دفاع از حرم کند. رفت پیش فرمانده و خواهش کرد که همسرش بازهم راهی شود. نشست و تمام لحظه های باقی مانده از حضور همسرش را نظاره کرد و بخاطرش سپرد. عکس هایی که شریک زندگی اش آماده می کرد برای ، وصیت نامه ای که برای روز های نبودنش می نوشت. در ظاهر می خندید اما خدا می داند که در دلش چه می گذشت. اشک هایش این بار به دادش رسیدند. 🍃بدرقه کرد و به یک چشم بر هم زدنی خود را در دید، در بالای سر پدر بچه هایش. فاطمه پنج ساله به چهره بابا نگاه می کرد و گریه می کرد. زهرای سه ساله چقدر شبیه شده بود و سر بابا را نوازش می کرد. و اگر محمد جواد لب می گشود و بابا می گفت چه میشد. نسیمی می وزد و این بار آخرین عکس را می بینم. دل داغدار فاطمه و زهرا با سنگ سرد مرهم می یابد. همسر شهید درد و دل می کند با شهیدش از روزی که محمد جواد تب کرده بود و در خواب فقط سراغ را می گرفت.... ✨ آقا مهدی، به حرمت نازدانه هایت دعایمان کن🤲 ✍نویسنده: منتظر 🌸به مناسبت سالروز 📅تاریخ تولد : ٢٨ شهریور ۱٣۵٨ 📅تاریخ شهادت : ٢۱ آذر ۱٣٩۶ 🕊محل شهادت : دیرالزور_سوریه @sangareshohadababol
⚜️ بسم ربِّ شهداء و الصّدّیقین ⚜️ به پاس اولین بوسه ای که پدرم به رسم مهردر اولین ساعات تولدم به گونه ام زد و من نفهمیدم ... وبه یاد سوزنده ترین بوسه ی آخر که من به رسم وداع ب صورتش زدم و او نفهمید.... یادش گرامی🌹🌹 در سالگرد پرواز آسمانی پدر شهید دوست عزیزمون ؛ اعزازی گرامی میداریم یاد و خاطره ایشان را با قرائت 🌹 یک مرتبه سوره ۳مرتبه سوره ۳مرتبه سوره بامید شادی روح شهید بزرگوار؛ سلامتی وسلامتی ۲فرزند بزرگوارشون 📣📣📣 اعلام قرائت با نوشتن ذکر ❣️ ❣️ 🥀🥀🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🥀🥀 ای پدر ای با دل من همنشین ای صمیمی ای بر انگشتر نگین درصداقت برتر از آیینه ای دررفاقت با دل بی کینه ای بابای عزیزم ...بیا تو خوابم و دلتنگتم😔 🌷🌷🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🌷🌷 🍃🌺🍃🌺 تاریخ تولد:۱۳۳۷/۳/۵ تاریخ شهادت:۱۹دی۱۳۶۵ محل شهادت: شلمچه_کربلای ۵ نحوه ی شهادت:اصابت خمپاره نام گلزار: سید زکریا @sangareshohadababol
💢 اینها همونایی بودن که پشت پیراهن هاشون مینوشتند: می‌رویم تا انتقام سیلی بگیریم. . 📷 عراق_هورالعظیم_۲۳ اسفند ۱۳۶۳ @sangareshohadababol