❃↫🌷«بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن»🌷↬❃
#گذرے_بر_سیرہ_شـهید
"شـهید پلارک" به شیوه حر...
✍شب عاشورا، "سید احمد" همه بچه ها رو جمع کرد. شروع کرد براشون به حرف زدن.
گفت:
حر، شب عاشورا توبه کرد. امام هم بخشیدش و به جمع خودشون راهش دادند. بیایید ما هم امشب حر امام حسین (عليه السلام) بشیم.
✍نصف شب که شد، گفت:
پوتین هاتون رو در بیارین بندهای پوتین ها رو به هم گره زد. بعد توی پوتین ها خاک ریخت و انداختشون روی دوشمون.
گفت:
حالا بریم!
چند ساعت توی بیابونهای کوزران پیاده رفتیم و عزاداری کردیم.
اون شب احمد چیزهایی رو زمزمه میکرد که تا اون موقع نشنیده بودم....
راوی: همرزم شـهید
#شهید_احمد_پلارک
iD ➠ @sangarshohada🕊🕊
سنگرشهدا
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ #خاطرات_نورالدین_پسر_ایران ✫⇠قسمت :
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #خاطرات_نورالدین_پسر_ایران
✫⇠قسمت :8⃣8⃣3⃣
✍ به روایت سید نورالدین عافی
📖 شماره صفحه: 389
ـ چی کار میخوای بکنی! واستا منو نگاه کن!... پاشو آر.پی.جی تو بزن!
بنده خدا آر.پی.جی زن بود و بد موقعی داشت از من چاره میخواست. از کنارش گذشتم و لحظه ای بعد او هم افتاد! آمدم بالای سرش؛ در دم شهید شده بود. لحظه به لحظۀ آن شب دردناک بود. بچه ها داشتند قتل عام میشدند و عده معدودی شاهد این صحنه های تلخ بودیم. دیدم حداقل کاری که میتوانم بکنم گزارش اوضاع به فرماندهی گردان است، گرچه از آن مسئول دسته عصبانی بودم اما بیسیم را گرفتم و با فرمانده گردان صحبت کردم. موقعیت را به سید گفتم و در آخر اضافه کردم: «هر چه بگویید همان را میکنیم.»
سید اژدر به من گفت: «آقا سید! زخمی ها رو بفرست بیان عقب. اونایی که اونجان همانجا بمونن. خودت هم بیا عقب پشت خاکریز. من گنجگاهی و بچه ها رو میفرستم، اونا رو هدایت کن برن طرف عراقیها.» بعد از این دستور به بچه ها گفتم: «هر کس زخمییه خودشو عقب بکشه.» آنهایی که زخمشان سطحی بود به مجروحانی که زخم کاری تر داشتند، کمک کردند تا عقب بروند. کم کم آنجا خلوت شد. دیگر جز سه چهار نفر کسی نمانده بود. سه چهار نفر به اضافه شهدا که این سو و آن سو در خون خود خفته بودند. خودم هم تا پشت خاکریزی که از آنجا حرکت را شروع کرده بودیم، عقب آمدم. منتظر ماندم تا گنجگاهی و نیروهای دیگر آمدند. آنها ده دوازده نفر از نیروهای قوی گروهانهای یک و دو بودند و معاون گروهان یک هم با آنها بود. گنجگاهی از بچه های اردبیل بود و می شناختمش. میخواستند جلو بروند و از من موقعیت جلو را پرسید. وضع جلو را گفتم و پرسیدم: «با این وضع چرا میرید؟» گنجگاهی گفت: «آقا سید گفته. ما باید بریم!» راه را نشان دادم و به راه افتادند. بعید میدانستم زنده برگردند. آنها برای عمل به دستور فرمانده شان، بی هیچ بحثی وسط آن جهنم آتش رفتند.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
سنگرشهدا
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ #خاطرات_نورالدین_پسر_ایران ✫⇠قسمت :
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
✫⇠ #خاطرات_نورالدین_پسر_ایران
✫⇠قسمت :9⃣8⃣3⃣
✍ به روایت سید نورالدین عافی
📖 شماره صفحه: 390
بعد از رفتن گنجگاهی و نیروهایش همانجا کنار خاکریز ماندم، یکی دو نفر دیگر هم از جلو برگشتند. آتش تیر مستقیم عراق ادامه داشت و توپخانه عراق به شدت کار میکرد. در آن لحظات، احساس میکردم از امیر سیر نشده ام، او مرا به سوی خود می کشید. تنهای تنها به سمت نوک حرکت کردم. محل شهادت امیر که جزء پیشتازان ستون بود، فقط حدود پنج متر با عراقیها فاصله داشت. حال عجیبی داشتم؛ بدون اسلحه، بدون نارنجک، در سرمای آن شب تلخ جلو میرفتم. انگار فقط پاهایم بود که مرا به سوی امیر میبرد. حتی نمیدانم کی به پایم ترکش خورده بود! تنها چیزی که در آن لحظات برایم مهم بود، این بود که کنار امیر برسم. قدم هایم انگار راه را بهتر از چشمهای مه گرفته ام می شناختند. بالاخره رسیدم. کنار امیر زانو زدم و صورتش را نگاه کردم. چشم های قشنگش بسته بود؛ برای همیشه. حس کردم عراقیها نارنجک می اندازند. یکی از نارنجکها افتاد میان شهدا. رضا به کمرش خرج آر.پی.جی داشت و با انفجار نارنجک، خرجها هم منفجر شدند. یک لحظه متوجه شدم یکی از شهدا آتش گرفت... در آن فضای سنگین بوی گوشت سوخته با بوی خون و باروت قاطی شده بود و من مستأصل مانده بودم چه کنم؟ امیر را چطور رها کنم و برگردم. اگر بمانم چطور بمانم؟ چه کنم خدا؟! بدنم داشت سرد میشد و رفته رفته از زخم پایم عذابی در وجودم منتشر میشد اما ذهنم فقط روی امیر قفل شده بود. چه زود خوابم تعبیر شد. گاهی فکر میکردم بس است، او را بگذارم و برگردم عقب و دقیقه ای بعد فکر میکردم کجا بروم بدون امیر؟ بمانم همانجا و ببینم خدا برای من چه میخواهد؟! زمان به من سخت گرفته بود. هرگز آن چنان در چنبرۀ غم گرفتار نشده بودم.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊
↫✨« بــِســـم ِ ربـــــــِّـ الــشــــُّـهـداءِ والــصــِّـدیــقــیــــن »✨↬❃
#صدو_پانزدهمین
#ختم_قران_شهدا
ختم قران به نیابت از شهدا وتعجیل در ظهور اقا...لطفاجزهای انتخابی خود را به ای دی زیر بفرستید..
@FF8141
🌷23🌷24🌷25🌷
وتعداد صلوات های خودرا اعلام کنید تاکنون
صلوات ختم شده⇩⇩⇩
( #s1_804_280)
ว໐iภ↬ @sangarshohada 🕊🕊
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
#گذرے_بر_سیرہ_شـهید
با مادر در حیاط خانه نشسته بودیم که صدای درب خانه بلند شد. در را که باز کردیم، خانم میان سالی وارد منزل شد و با شادی و هیجان گفت: «بالاخره خونه ی امیدم و پیدا کردم، خونه سرپرستمون و پیدا کردم!» متعجب به او خیره شده بودیم، مادر متعجبانه گفت: «چی شده خانم، خونه ي اميد چیه!» خانم با خوشحالی گفت: «پسر شما مدت هاست برای ما غذا می آره، لباس بچه هامو تأمین می کنه و خرج و مخارج زندگی ما را می ده.»
لب تر کرد و ادامه داد: «دیدم یکی دو هفته است ازش خبری نیست، پرس و جو کنان به خونه شما رسیدم.»
اشک در چشم مادر حلقه زده بود. با بغض گفت: «پسرم، خان میرزام شهید شد!»
آه از نهاد زن غریبه برخاست. همان جا، میان حیاط نشست و شروع کرد به سر و صورت زدن.
گفت: «بار آخری هم که اومد، خرجی بچه های یتیمم را داد و رفت...»
#شهيد_خان_ميرزا_استواري
#شهدای_فارس🌷
iD ➠ @sangarshohada🕊🕊