eitaa logo
دانلود
هدایت شده از ناکجا آباد |‌🇮🇷
_ ناکجاآباد میخواد تقدیمی بده! ¹ شما لطف میکنید این پیام رو فور میکنید کانالتون. ² میاید پیوی من[@N_kia_99] و لینک کانالتون رو میدید ³تا من بهتون تیکه کتاب+اسم یه کتاب+یه عکستقدیم کنم شرایط نداره ظرفیت: هر چقدر شد (: ☆ اونایی که تقدیمی شرکت میکنن بهشون کد اشتراک رایگان یه هفته طاقچه میدم
براتون داستان شب اووردم
اگه دوست داشته باشین
درباره ی یه داستان دیگمه
سپیده دم بود و هوا از نسیم تازه دلپذیر شده بود. نسیم با هر رفت و آمد گرما ی افتاب را هدیه میآورد و برگ و گل های باغ را از خواب بیدار میکرد و نوید روز نو را میداد. در همین حین بانو آسفیدو گلبرگ های لاله ی سرخ و سفید را با قطرات زهراگین شقایق دشتی نوازش میکرد و لاله ها را برای فرایند شیره سازی اماده میکرد. با صدای قدم های محکم روی سنگفرش باغ سرش را بالا اوورد تا چهره ی پر اقتداری را که به سمت در های کاخ قدم میگذاشت ببیند که ناگهان زنگ ساعت عظیم کاخ به صدا در امد و ساعت هشت را اعلام کرد. در حالی که ژنرال اِکسوسیا در های بزرگ و چوبی کاخ را باز کرد و به داخل قدم گذاشت تمام سربازان در اطرافش احترام میگذاشتند اما ژنرال حتی لحظه‌ای هم سرش را نچرخاند تا به انها نگاه کند در عوض قدم هایش را محکم و پر اقتدار بر زمین میکوبید. کت سنگینش که تا بالای زانوهایش می‌آمد روی شانه هایش جا خشک کرده بود و با هر قدمش در هوا موج میزد. نشان های پر افتخار روی سینه ی لباسش در نور دلچسب پنجره های بزرگ کاخ میدرخشیدند و با هر برخورد با هم اوازی دل‌انگیز برای گوش های ژنرال میساختند. ناگهان ژنرال در قدم هایش مکث کرد. چشم هایش را باریک کرد و به راهروی پیش رویش نگاه کرد. اول تشخیص نداد که چه کسی در راهرو تلو تلو میخورد اما بعد عصای بلند و پر زرق و برق مشاور اعظم را تشخیص داد. او با حالتی خمیده که برازنده ی مقامش نبود در راهرو به سختی قدم میگذاشت. دامن ابی سلطنتی اش پشت سرش کشیده میشد. پوشه های کاغذ عظیمی در دست داشت که از ان ساعت جیبی های نقره و طلا اویزان بود. از میان کاغذ پوشه ها عقربه های ساعت بیرون زده بود. ژنرال با تردید به سمت مشاور اعظم رفت و گلویش را صاف کرد تا توجهش را به دست بگیرد. تعظیم بسیار مختصری کرد و بعد گفت:《بانو سیمولوس حالتون خوبه؟ به نظر ناخوش میایید...》مشاور که تا الان متوجه حضور ژنرال نشده بود با دیدن او پیش رویش به شدت تعجب کرد. چند بار چشمش را باز و بسته کرد و بعد صاف ایستاد. _خوبم...فقط کم خوابیدم وگرنه باور کن که حالم عالیه. دیشب باید تمام مجوز ها و نامه ها رو چک میکردم تا امروز مهمترین هارو برای مهر زدن ملکه اماده کنم.
ادامش رو هم نوشتم ولی خب فعلا این رو بخونین
زیبا زیبا زیبایی✨
47.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میگم پانی و دارک دو روح تو یه بدنن
اسکول تر از من دیدین؟ نه ندیدین