هدایت شده از ★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
"اون روز فهمیدم حضورم توی این دنیا ساده ترین دلیلی نداره..."
#helen
#دیجیتال_آرت
وقتی به جلوی دروازه های آهنی باغ بهشتی میرسی با تردید در رو باز میکنی. همه جا ساکته. حتی پرنده ها هم صدایی نمیدن. گل ها تکان نمیخورن و حتی صدای چمن زیر کفش های آبیت هم به گوش نمیرسه انگار همه چیز خوابع اما...الان ظهرع مگه نه؟ باید همه چیز در اوج جنب و جوش باشه! تا اینکه به معبد دیونا میرسی. وارد که میشی فضا ساکت است. هیچ شیپور یا تبل یا حتی صدایی ورودت رو اعلام نمیکنه. وقتی به سمت تخت دیونا حرکت میکنی اونجا هیچی نمیبینی به جز یه خمیر سفید که روی زمین افتاده و وول میخوره. شیشه های نوشیدنی روی زمین اطراف ولو شدن. ناگهان صدای ناله ای از خمیر روبهرویت بلند میشود و به سمتت میخزد تا اینکه با قدرتی که معلوم نیست از کجاس رو هوا معلق میشه و خود به خود شکل میگیره و در یک چشم به هم زدن یه موجود با پاهای سوکسی و یه چشم خسته بهت خیره شده و نماد روی سینه اش مثل چشم زنده ای تکان میخورد و روی چهره ات متوقف میشود. خدمتکارت حالا بهت نزدیک میشه و میگه: صبح بخیر بانوی من. حتی صدایی هم که ازش شنیده میشه خستس. به ارامی دست چنگال دارش رو به جلو میاره و گردنبند در دستانش رو بهت میده
برای>گوست
به معبد که میرسی تو ورودی میتونی نفر قبلی رو با خدمتکار جدیدش ببینی براشون دست تکون میدی و. بعد از یه مکالمه ی کوتاه واردمعبد میشی.شنیدی کسی اونجا نیست و خب درست بود اونجا هیچکس غیر از خودت نبود که یه دفعه از در پشت ستون ها دیونا بیرون میاد. لباس عجیب و صورتی خوابش رو به تن داره و وقتی تو رو میبینه شگفت زده میشه جلو میاد و میگه: اوه مرد جوان! ببخشید که پوشش خوبه ندار_ یه دفعه مکث میکنه، چشماش میدرخشن و با شادابی میگه: اوه یه فانی که صورتی دوس داره! عزیزم خیلی با سلیقه ای! الان چیزی رو که نیاز داری میسازم! و بعد به سمت مرکز معبد میره کمی سرشو میخارونه و با خودش زمزمه میکنه"یادمه دیشب خمیر رو گذاشتم اینجا..." بعد با لبخند به سمتت برمیگرده. اوه یه لحظه صبر کن تا چیزی رو که میخوای بیارم! و بعد پوف یه دفعه غیب میشه جوری که حتی نمیفهمی کی و بعد با یه موجود ظاهر میشه و با خنده میگه: اینهم از چیزی که نیاز داشتی! مراقب باش اون یه خدمتکار نیست! این موجود یه پرستشگرع! همیشه همراهته و ستایشت میکنه و بهت انگیزه میده!
برای>آرتور
توی راه با نیکی برخورد میکنی که داره در سکوت قدم برمیداره وقتی بهش میرسی فقط بهت خیره میشه. ازش میپرسی برای تحویل گرفتن خدمتکارت باید چیکار کنی نیکی هم با یه انگشت به سمت معبد دیونا اشاره میکنه تو هم که یکم وحشت زده شدی...یکم فک کنم...به سمت معبد دیونا میری. اونجا دیونا رو میبینی که داره اطراف ستون ها رو دنبال یه چیزی میگرده و با خودش غر میزنه. تو برای جلب توجهش گلوت رو صاف میکنی دیونا هم با لباس خواب به سمت تو برمیگرده. اوه...یه فانی دیگ_ اما بعد جلوتر میاد و به گوش هات دقت میکنه : تو یه فانی نیستی مگه نه؟ خوبه..خوبه...بیا برات یه خدمتکار میسازم. و از ته یه گلدون چینی با طرح های طلایی و گلبهی خمیر بیرون میاره و جلوت بهش شکل میده و کم کم خدمتکاری به وجود میاد که انگار از دل گذشته ی تو بیرون اومده. موجود نیزه ای احظار میکنه و با قدرت میگه: بانوی من اماده ی خدمتم!
برای>اودلیا