به معبد که میرسی تو ورودی میتونی نفر قبلی رو با خدمتکار جدیدش ببینی براشون دست تکون میدی و. بعد از یه مکالمه ی کوتاه واردمعبد میشی.شنیدی کسی اونجا نیست و خب درست بود اونجا هیچکس غیر از خودت نبود که یه دفعه از در پشت ستون ها دیونا بیرون میاد. لباس عجیب و صورتی خوابش رو به تن داره و وقتی تو رو میبینه شگفت زده میشه جلو میاد و میگه: اوه مرد جوان! ببخشید که پوشش خوبه ندار_ یه دفعه مکث میکنه، چشماش میدرخشن و با شادابی میگه: اوه یه فانی که صورتی دوس داره! عزیزم خیلی با سلیقه ای! الان چیزی رو که نیاز داری میسازم! و بعد به سمت مرکز معبد میره کمی سرشو میخارونه و با خودش زمزمه میکنه"یادمه دیشب خمیر رو گذاشتم اینجا..." بعد با لبخند به سمتت برمیگرده. اوه یه لحظه صبر کن تا چیزی رو که میخوای بیارم! و بعد پوف یه دفعه غیب میشه جوری که حتی نمیفهمی کی و بعد با یه موجود ظاهر میشه و با خنده میگه: اینهم از چیزی که نیاز داشتی! مراقب باش اون یه خدمتکار نیست! این موجود یه پرستشگرع! همیشه همراهته و ستایشت میکنه و بهت انگیزه میده!
برای>آرتور
توی راه با نیکی برخورد میکنی که داره در سکوت قدم برمیداره وقتی بهش میرسی فقط بهت خیره میشه. ازش میپرسی برای تحویل گرفتن خدمتکارت باید چیکار کنی نیکی هم با یه انگشت به سمت معبد دیونا اشاره میکنه تو هم که یکم وحشت زده شدی...یکم فک کنم...به سمت معبد دیونا میری. اونجا دیونا رو میبینی که داره اطراف ستون ها رو دنبال یه چیزی میگرده و با خودش غر میزنه. تو برای جلب توجهش گلوت رو صاف میکنی دیونا هم با لباس خواب به سمت تو برمیگرده. اوه...یه فانی دیگ_ اما بعد جلوتر میاد و به گوش هات دقت میکنه : تو یه فانی نیستی مگه نه؟ خوبه..خوبه...بیا برات یه خدمتکار میسازم. و از ته یه گلدون چینی با طرح های طلایی و گلبهی خمیر بیرون میاره و جلوت بهش شکل میده و کم کم خدمتکاری به وجود میاد که انگار از دل گذشته ی تو بیرون اومده. موجود نیزه ای احظار میکنه و با قدرت میگه: بانوی من اماده ی خدمتم!
برای>اودلیا
هدایت شده از چنل آرت سیب زمینی آبی🦦🏞