eitaa logo
سربه‌راه
216 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
363 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مینابِ مدینه ماشین را خاموش می‌کنم. کیفم را از روی صندلی شاگرد برمی‌دارم و چادرم را روی سرم مرتب می‌کنم. پیاده می‌شوم و قدم‌هایم را به سمت ورودی مدرسه تند می‌کنم. با گوشه دستمالِ نم‌گرفته، عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کنم. دههٔ اول اسفند است؛ اما آفتاب میناب مثل همیشه بی‌تعارف می‌تابد. با این‌که نسیمِ خنکِ نخلستان‌ها می‌وزد، رطوبت هوا هنوز پوست را می‌چسباند. از درِ مدرسه وارد می‌شوم، صدای تدریس همکارانم از کلاس‌ها با هم قاطی شده است. دانش‌آموزانم زنگ اول قرآن دارند؛ مربی سر کلاس است. مسیر آبدارخانه را در پیش می‌گیرم. مشغول آماده‌سازی موضوعات مهم برای ارائه در جلسهٔ هم‌اندیشی معلمان می‌شوم. خودکار را کنار دفترچه‌ام روی کابینت رها می‌کنم. از بالا تا پایین یادداشتم را دوباره می‌خوانم: «توضیح عملکرد دانش‌آموز‌ها، طرح درس نیمهٔ دوم سال و...». دست‌هایم را در هم گره کرده و به سمت بالا می‌کشم. در دلم سیروسرکه می‌جوشد؛ دلیلی برای این ناآرامی ندارم. برای چندمین بار از جایم بلند می‌شوم. پاهایم دیگر مسیر بین دفتر مدرسه و آبدارخانه را از بر شده‌اند. از صبح در تکاپو هستم؛ که جلسهٔ هم‌اندیشی را به فردا بیندازند. اول قبول کردند، بعد پشیمان شدند! باز به آبدارخانه برمی‌گردم. خودکار را برای تکمیل یادداشت‌هایم برمی‌دارم. صدای قل‌قل کتری روی اجاق گاز و خنده‌ٔ بچه‌ها که حتی تا اینجا هم به گوش می‌رسد؛ دلیلی برای حواس‌پرتی تشویش درونم هست. دینگ! سرم را به سمت موبایلم می‌چرخانم. خودکار را می‌گذارم. دستم را سمت موبایل دراز می‌کنم. دستم هنوز نرسیده در هوا خشک می‌شود. اعلان پیامک روی گوشی برق را از سرم می‌پراند. نفس در گلویم گیر می‌کند. زن‌عمویم آسمانی شده است. لرزان و سراسیمه فقط سوئیچ ماشین را برمی‌دارم. با عجله به سمت خروجی مدرسه می‌روم. همین حین معاون پرورشی صدایم می‌کند: «خانم کمالی کجا میری؟» پاسخ می‌دهم: « میرم، تا کلاس قرآن بچه ها تموم بشه، برمی‌گردم.» با عجله از مدرسه خارج می‌شوم. تمام طول مسیر تا بیمارستان و خانه، فکرم پیش بچه‌ها در مدرسه است؛ تا اینکه همکارم تماس می گیرد: «سمانه نیا، من تدریس می‌کنم؛ برو استراحت کن.» انگار نیروی دافعه‌ای بین من و مدرسه جریان یافته است. به خانه می‌روم. لباس مشکی می‌پوشم. به سمت خانه زن‌عمو که در نزدیکی مدرسه قرار دارد روانه می‌شوم. در مراسم، همه از جنگ صحبت می‌کنند. اما من می‌گویم: «جنگ توی تهران میشه و میناب هیچ‌وقت جنگ نمیشه». صحبت جنگ همچنان داغ است. خستگی در جانم می‌نشیند. یک‌آن چشم بر هم می‌زنم و خانه با صدایی وحشتناک، به شدت می‌لرزد. به طرفی پرت می‌شوم. چشم‌هایم به اندازهٔ توپ فوتبال باز می‌شوند. با سردرگمی از خانه بیرون می‌آییم. نمی‌فهمیم چه خبر شده است. در خیابان هر کسی به سمت و سویی می‌دود. همهمه و فریادها در هم می‌شود: «_جنگ شده! جنگ شده! _درمانگاه، کارواش و سوله‌های فرهنگیان رو زدن. _قراره کل میناب رو بزنن!» ثانیه‌ای نمی‌گذرد که انفجار دوم جان و دل همه را به لرزه می‌اندازد. دود برخاسته از زمین، روز را به سیاهی شب تبدیل می‌کند... غبار، اطرافم را می‌گیرد. همهٔ راه‌های منتهی به محل انفجار بسته و آنتن گوشی‌ها قطع می‌شود. دلم خوش است به اینکه بچه‌هایم، دانش‌آموزهایم، امانت‌های چند ده خانواده در خانه‌هایشان هستند؛ همچون خانمی که در غبار مدینه، دلش قرص بود. خیالش راحت بود؛ از اینکه چهار شیر مردش همراه حسین بن علی علیه السلام هستند. از معرکه دور هستیم. نمی‌دانیم که خبر چگونه از راه می‌رسد و چه را از ما می‌گیرد. چشم دوخته‌ام به دود سیاهی که از سمت مدرسه قدبلندی می‌کند. حضرت ام البنین سلام اللّه علیها هم روزی در مدینه چشم به راه کاروانی بود که خبرش دنیا را زیرورو کرد. چند ساعتی از زمان انفجارها می‌گذرد. دود همچنان آسمان میناب را در آغوش گرفته است. مردم در هیاهو و سردرگمی گم‌ شده‌اند. کم‌کم آنتن موبایل‌ها جان می‌گیرد. صدای زنگ موبایلم بلند می‌شود. شماره‌ای ناشناس! دستم را برای برقراری تماس روی صفحه می‌کشم: « بله؟» صدای آقایی از آن طرف خط می‌آید: «شما خانم کمالی هستی؟ کجا زیر آوار گیر کردی؟» _آوار چی؟ چی می‌گید؟ _مگه شما معلم مدرسهٔ شجرهٔ طیبه نیستی؟ خبر نداری؟ _مگه چی شده؟ _خانم مدرسه رو زدن... خراب شده...! صدای مرد و تمام شلوغی اطرافم دور می‌شود. گردِ غبار، زمان را در هم می‌شکند. قلبم بیشتر از قبل می‌تپد؛ گویی می‌خواهد سینه‌ام را بشکافد و سوی مدرسه پرواز کند. گویی در آن میان خانمی با چادر خاکی و صورتی غم‌زده دستانم را می‌گیرد. دلم آرام‌تر می‌شود. قلبم نشانه‌های آرامش را تعقیب می‌کند و با آن خانم همراه می‌شود. سوی دروازهٔ شهر مدینه می‌رویم. تکیه بر دیواری خمیده می‌ایستیم. دیوارهای شهر، مقابل انتظار چشم‌های بانو شرمنده شده‌اند. صدای سم اسبی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. ✍ ی. برنطین (یکی از شما❣)
قامت بشیر، پیک امام سجاد(علیه السلام) در مقابل خانم ظاهر می‌شود. تکیه از دیوار برمی‌دارم و نزدیکتر می‌روم. بشیر هم نزدیک می‌آید. حضرت ام البنین(علیها السلام) تا او را می‌بیند؛ می‌گوید: «از حسین (علیه السلام) مرا خبر بده». بشیر می‌گوید: « ابالفضل عباس به شهادت رسیده است». قلبم می‌لرزد؛ بانو جویای حال حسین بن علی (علیه السلام) می‌شود. بشیر تک به تک می‌گوید: «عبدالله، جعفر و عثمان هم به شهادت رسیدند» اشک می‌ریزم؛ و خانم با شنیدن هر نام، بدون توجه باز هم سراغ امام و ولی را می‌گیرد. آخر بی تاب خطاب به بشیر می‌گوید: «یا بشیر اخبِرنی عن ابی عبداللّه الحسین علیه السلام؛ اولادی و من تحت الخضراء کلهم فداءٌ لابی عبداللّه الحسین علیه السلام؛ ای بشیر خبر از (امام من) ابا عبداللّه الحسین بده... فرزندان من و همهٔ آن‌چه زیر این آسمان مینایی است فدای اباعبدالله علیه السلام باد». بشیر با غمی محسوس می‌گوید: «حضرت را به شهادت رساندند». زانوانم خم می‌شود. گرد غم بر چهرهٔ خانم می‌نشیند. حضرت فریاد می‌زند: «از شنیدن این خبر جگرم آتش گرفت و قلبم پاره پاره شد». صدای شیون و زاری حضرت بلند می‌شود و مرا در آغوش می‌گیرند. با اشک، غبار و دود را از صورتمان می‌شوییم؛ و در آغوش هم مویه می‌کنیم. گردش دنیا بر سرم می‌ایستد. داد و فریاد می‌زنم، دست‌هایم را بر سرم می‌کوبم. سراسیمه سمت خانهٔ مدیر مدرسه می‌روم. اشک‌ها خیال رفتن ندارند. والدین دور خانهٔ مدیر جمع شده‌اند. یکی از دوستانم از میان جمعیت به سمتم می‌آید. می‌گوید: «سمانه، تحملش رو داری یه چیزی بگم؟ خانم طاهری رفت؛ همکارات رفتن؛ بچه‌ها رفتن؛ مدرسه کامل رفت...» عرق سردی بر جانم می‌نشیند. قرار بود برگردم. قرار بود تا اتمام کلاس قرآن برگردم، اما حالا انگار بچه‌ها به اردو رفته‌اند؛ تا کمی بازی کنند... اما آفتاب میناب دیگر هرگز روی آنها را نمی‌بیند. حالا جز خرابه‌ای از مدرسه باقی نمانده است. انگار پاهایم را به غربت آورده‌ام چرا که راهروهای خرابه را از بر نیستند. کل شهر در غبار غم فرو رفته‌ است. داد و فریاد و اشک است که جان‌ها را به لب می‌رساند. و وای از لب تشنه‌ٔ حسین! و وای از بچه‌هایم که لب روزه به مدرسه آمده‌ بودند. و مادری که از مدینه خود را به کربلای‌ میناب رسانده است؛ دست نوازش بر سرم می‌کشد. سر بر چادر بانو ام‌ البنین (علیها السلام) می‌گذارم؛ و غم آسمانی شدن جگر‌گوشه‌هایم را به آرامش و صبر قلب بانو گره می‌زنم. ✍🏼 ی. برنطین (یکی از شما❣) اتمام یافته در ۴ محرم ۱۴۴۸ - ۱۴٠۵/٠۳/۲۹
منابع: ۱- پوشهٔ شنیداری روایت خانم کمالی ۲- متن گزارش خبرگزاری از روایت خانم کمالی ۳- دانشنامهٔ اسلامی ۴- بیان امام خامنه‌ای رحمة اللّه علیه ۵- ویژگی‌ها و فضائل حضرت ام‌البنین (سلام اللّه علیها) ✍ ی. برنطین (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ». و به يقين، انسان را از عصاره‌اى از گِل آفريديم.¹ خدا گفت و به صبوری کوزه‌گری را آغاز کرد. بین ملائک ولوله افتاد که خدا دارد برای خلقتِ چه چیز با چنین ذوق و حرارتی وقت می‌گذارد؟! از این سُلاله قرار است کدام فرزندِ آدم و حوّا، هوهوی حق سر دهد؟! کوزه‌گر برای چند لحظه از نرمشِ گِل دست برداشت و بعد از آن در آسمان‌ها حرف پیچید که «شاخص‌ترین و زیباترین سفالینۀ»² خدا در حالِ خلق شدن است! آسمان‌ها را رفت‌وآمدِ ملائک برداشته بود. هر یک خود را به دست‌های خدا می‌رساند تا از نزدیک، آن‌چه از دیگرملائک شنیده را، نظاره کند. کوزه‌گر اما، در آرامش، مشغولِ کار بود؛ هر از گاهی سرانگشت‌هایش را به آبِ هُرمز تَر می‌کرد و خاکِ میناب را بین انگشت‌هایش وَرز می‌داد. ملائک دل‌شان را به گِل‌بازیِ کوزه‌گر باخته بودند. سروبال می‌شکستند تا آن‌ها نیز به ردِّ انگشت‌های کوزه‌گر روی گِلِ میناب توسّل جویند و به همکاری، تبرّک برگیرند. «وَ جَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا». و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند.³ ملائک از آب هرمز وضو ساختند و مشغولِ کوزه‌گری شدند. دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند ساکنانِ حرمِ سِتر و عفافِ ملکوت با منِ راه‌نشین، بادهٔ مستانه زدند⁴ مُشت مُشت خاک، روی بالِ ملائک از میناب، به آسمان‌ها می‌رسید. تنها خاکی که می‌شد از آن زیباترین سفالینۀ خلقت را گرفت؛ خاکِ میناب بود. میناب؛ گلستانِ جنوب!⁵ شهری که دست‌های بلورین و ظریفِ حریراندیشگانِ خلقت، یعنی زنان، آن را بر دامنِ هرمز بنیان نهاده بود. بی‌بی مینو و بی‌بی نازنین⁶ در رؤیاهایشان، خاکِ چادرِ دخترِ پیغمبر را عصرِ روزِ دهم، تکانده بودند. آن خاک را بینِ گیسوان‌شان، زیرِ اُرنی⁷ پنهان کرده و از تیغِ مغول‌ها⁸ گریخته بودند. با آن خاک، بر جلگه‌ای حاصل‌خیز، حوالیِ هرمز، شهری بنا کردند. بر آن شهر و خاک، درختی کاشتند. به آبِ هرمز آبیاری کردند. نذر کرده بودند به تلافیِ علمداری که پی آب رفت و برنگشت و کودکان، تشنه‌لب و چشم‌به‌راه، روزِ روشن‌شان شبِ تار شد، بر شاخه‌های آن شجرۀ طیّبه‌ای که کاشته‌اند، صدها سفالینۀ لبالب از آب آویزان کنند. خاکِ چادرِ دخترِ پیغمبر اما، عِطرآگین بود! گویی از جایی عبور کرده باشد که شیشۀ عطری را به سنگی کوبیده‌اند... مغول‌ها بوی خاک را استشمام کرده بودند. آمدند و کندند و سوختند و کُشتند و بردند و رفتند...⁹ میناب اما، از زنان و مادران خالی نشد. خالی نمی‌شود. خاکِ چادرِ دخترِ پیغمبر از عصرِ روزِ دهم، گیسو به گیسو، پای هرمز پاشیده می‌شد. مادرانِ مینابی، دست‌شان به درخت کاشتن برکت دارد. میناب را پس از هجومِ مغول، شجرۀ طیّبه برداشته است. سفالینه‌های کوزه‌گر و ملائکش، آماده شده بود. سفالینه‌هایی کُروی‌شکل و زیبا. «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ». پس آن‌گاه که او را به خلقتِ کامل بیاراستم و از روحِ خود در او بدمیدم، بر او به سجده درافتید.¹⁰ ملائکه، مسحور و متحیّر از این زیبایی، انگشت به‌دهان، از خدا پرس‌وجو کردند که چرا گِرد؟ مگر نه آن‌که باید توانِ ایستایی داشته باشد؟ کوزه‌گر چشم از سفالینه‌هایش برنمی‌داشت. «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِين¹¹»گویان، پاسخِ ملائکش را داد: اینان، غیرِ ایستا هستند.¹² قرار نیست خیلی از من دور بمانند. بازمی‌گردند! به همین زودی‌ها نزدِ خودم باز می‌گردند... اینان را آفریده‌ام که از شاخه‌های سدرة المنتهی بیاویزم. «عِندَ سِدْرَ‌ةِ الْمُنتَهَیٰ. عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَیٰ».¹³ اینان را بر بال‌های خود، به زمین بَرید. خاطرتان بماند که بارِتان شکستنی‌ست؛ نرم و آهسته، بر بال‌هایتان بَرید و روی خاکِ میناب، تحویل مادران بدهید. آن‌ها می‌دانند با این امانت‌ها باید چه کنند. وَ اگر از اسم‌ِ اینان پرسیدند، بگویید «جَهله»¹⁴. مادرانِ مینابی، حلقه‌زده دورِ شجرۀ طیّبه‌ای که کاشته بودند، برای استجابتِ نذرشان سرود می‌خواندند: آسمان بارِ امانت نتوانست کشید قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند¹⁵ هریک از جَهله‌ها به آغوشِ مادرش رسید. مادرها جَهله‌هاشان را به شاخه‌های شجرۀ طیّبه آویختند. به آبِ هرمز لبالب کردند و در آوای جَهله‌هاشان، نشسته‌اند مُتِرَصِّد که از دریچهٔ صبح مگر طلوع کند آفتابِ روزِ وصال¹⁶ ✍ سربه‌راه
میناب را پس از کرامتِ کوزه‌گر، نوای جَهله‌ها برداشته و عالَم را عِطرِ خاک. مغول‌ها خبردار شدند. نوای بهشتی، سرسام‌شان داده و عِطرِ چادرِ دخترِ پیغمبر از عصرِ روزِ دهم، عاصی‌شان کرده. به خیال‌شان میناب را خشکانده بودند و هرمز را به آتش کشانده. به خیال‌شان شجرۀ طیّبه را ریشه‌کن کرده بودند و برای مادرانِ مینابی زَقّوم¹⁷ کاشته‌. نوای جَهله‌ها و عِطرِ خاکِ میناب اما، نشان‌شان داد خیال‌هاشان را به‌جای دامنِ هرمز، در شوره‌زار کاشته‌اند و وهم و هذیان درو کرده‌اند. خوی سبعیت‌شان جُنبید. باز لشکرکشی کردند تا هرچه شجرۀ طیّبه روییده، ریشه‌کن کنند. جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند¹⁸ نذرِ مادرها اما، مستجاب شده بود. علمدار برگشته بود. آب به خیمه رسانده بود. فرات نشد، هرمز. علقمه نشد، میناب. میانِ آب. بلندبالا و رشیدقامت، عبا از دوش برداشته بود و با عمامۀ مشکی ایستاده بود پای شجرۀ طیّبه. با دست‌ِ مجروحش از خاطرهٔ هجومِ مغول‌ها، دانه دانه جَهله‌ها را آب می‌داد. دلِ جَهله‌ها از خشکی ترکیده بود و حالا طراوتِ انگشت‌های علمدار، که بر صورت‌هاشان آب می‌پاشید، جانِ تازه‌شان داده بود. شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد صوفیان، رقص‌کنان، ساغرِ شکرانه زدند¹⁹ دشتِ دست‌های علمدار، حاصل‌خیز بود. عبایش، عبای خضر بود. به تنۀ درخت‌ها که می‌وَزید، درخت‌ها استخوان می‌ترکاندند. تا آسمان قد می‌کشیدند. شاخ و برگ می‌دَواندند. خبر به مغول‌ها رسید. که علمدارشان از هرمز برگشته. هرچه درخت بخشکانی، خاکِ پنهان‌شده در گیسوی زنانِ میناب و خضرِ سرانگشت‌های علمدارشان، باز بذرِ طیّبه می‌کارد. ما زخم بکاریم، آن‌ها عزم درو می‌کنند. دست از تنش جدا کردیم و بی‌دست باغبانی کرده. یک مَشک از او گرفتیم و صدها جَهله از شاخه‌های درختانش آویخته. قد عَلَم کرده که تاریخ را سیراب کند. کار از دستِ ما رفته! رمضانی در محراب، شقّ القمر کردیم و شعاعِ پرتوهای علی به قامتِ تاریخ تابید. در علقمه باز شقّ القمر کردیم و هنوز تاریخ آبیاری می‌شود. باید این بار خسوف کنیم! ماه را... باید ماه را از آسمان بدزدیم! موسی‌شان را به طور بخوانیم و درختش را به آتش بکشیم! کوره! کوره!²⁰ جَهله‌هایش را کوره‌داغ می‌کنیم! علی و اولادش را برای همیشه تمام می‌کنیم! بُغضاً لِأبیه! بُغضاً لِأبیه! صبح‌گاهِ عاشورای علمدار بود و تاسوعای جَهله‌هاش؛ دهمِ رمضان الکریم و نهمِ اسفندماه. میناب از انفجارِ مغول‌ها گُر گرفت... جَهله‌ها در کورۀ کینه‌های مغول گداختند و هزااااار تکّه شدند... گنجینۀ گیسوانِ مادرانِ میناب، شعله کشید... شجرۀ طیّبه، تلّی خاکستر شد... هرمز به گریه نشست... میر و علمدار نیامد... علمدار نیامد... آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند²¹ میناب را خُرده‌شکسته‌های خونینِ جَهله‌ها زخمی کرده بود. هرمز از خشم، کف به دهان آورده بود. از شکسته‌های سفالینه‌ها، آسمان، غبارآلود شده بود و گیسوانِ مادران، هم‌رنگِ چادرِ دخترِ پیغمبر، عصرِ روزِ دهم، خاکی و خاکستری شده بود. جَهله‌نوازهای مینابی، محزون و مغموم می‌نواختند. پدرها، کمر، شکسته بودند و مادرها، گیسو، سپید کرده بودند. وَ علمدار... نیامد. ملائک چشم از زمین برگرفته بودند و به سرانگشت‌های خدا پناه جُسته بودند. کوزه‌گر اما، صبورانه نظاره می‌کرد و زمزمه: «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُون». من آن دانم که شما نمی‌دانید...²² دستِ مادرانِ مینابی، به کاشتن برکت دارد. خرده‌جَهله‌های خونین‌شان را از دشتِ میناب، به پَرِ اُرنی‌هاشان جمع کرده و از نو، در دلِ خاک کاشته‌اند. مادر مادر بر سرِ هر مرقد از حال رفته و پدر پدر پای هر مزار، فروریخته. تنها خرده‌های یک کوزه پیدا نشده²³ و مرقدی بی‌نام و نشان نیز، گنجینهٔ خرده‌جَهله‌های ناشناس شده...²⁴ بین ملائک اما، باز ولوله افتاده... آسمان‌ها را روی سرشان گذاشته‌اند که خدا سرانگشت‌هایش را به آبِ هرمز تَر کرده و مَلَک فرستاده از آن قبرِ بی‌نام‌ونشان، مُشتی خاک برگیرند و به آسمان ببرند... بینِ ملائک حرف افتاده که در انفجارِ مغول‌ها، عمامهٔ مشکیِ علمدار، بر شاخه‌های سدرة المنتهی مانده... کار از دستِ مغول‌ها رفته و عبای علی بر سرِ تاریخ پهن شده... جَهله‌ها! جَهله‌های لبالبی که خرد شده... تاریخ را نَم برداشته... دمِ عیٖد است و دستِ مادرهای مینابی به سبز شدن برکت دارد... لبِ هرمز، سبزه انداخته‌اند... نذر کرده‌اند... وَ هم‌چنان سرودخوان‌اند تا استجابت. ✍ سربه‌راه
اشارات و منابع: ۱. آیهٔ ۱۲، سورهٔ مؤمنون. ۲. ولی‌زاده، حسن، ۱۳۸۸، جستاری پیرامون جَهله، بازماندهٔ سفالگری جنوب ایران‌. ۳. آیهٔ ۲۲، سورهٔ فجر. ۴. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۵ و ۶. میناب، ویکی‌پدیا. ۷. شالِ بندری. ۸. ذاکرنسب، عباس، ۱۳۹۵، جغرافیای تاریخی شهر میناب. ۹. جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، تصحیح محمّد قزوینی، جلد اوّل، صص ۸۲ و ۸۳. ۱۰. آیهٔ ۷۲، سورهٔ ص. ۱۱. آیهٔ ۱۴، سورهٔ مؤمنون. ۱۲. ولی‌زاده، حسن، ۱۳۸۸، جستاری پیرامون جَهله، بازماندهٔ سفالگری جنوب ایران‌. ۱۳. آیات ۱۴ و ۱۵، سورهٔ نجم. ۱۴. مستند «جَهله»، فرشاد فدائیان، ۱۳۹۵، سکوی نمایش «فیلم‌نت». ۱۵. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۱۶. غزل شمارهٔ ۲۵۴، دیوان خواجوی کرمانی. ۱۷. نام درختی در قعرِ جهنّم که میوه‌اش غذای جهنّمیان است. ۱۸ و ۱۹. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۲۰. فیش‌های افسانهٔ هلوکاست، وب‌گاه فارسی امامِ شهید سیدعلی خامنه‌ای. ۲۱. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۲۲. آیهٔ ۳۰، سورهٔ بقره. ۲۳. شهید مفقودالاثر ماکان نصیری. ۲۴. روایت مزار بی‌نام و نشان در قبرستان میناب که در آن تکه‌های دست و پای شناسایی‌نشدهٔ کودکان مینابی دفن شده است، وب‌گاه فارس‌نیوز و آخرین خبر. ✍ سربه‌راه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا