eitaa logo
سربه‌راه
216 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
363 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
منابع: ۱- پوشهٔ شنیداری روایت خانم کمالی ۲- متن گزارش خبرگزاری از روایت خانم کمالی ۳- دانشنامهٔ اسلامی ۴- بیان امام خامنه‌ای رحمة اللّه علیه ۵- ویژگی‌ها و فضائل حضرت ام‌البنین (سلام اللّه علیها) ✍ ی. برنطین (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ». و به يقين، انسان را از عصاره‌اى از گِل آفريديم.¹ خدا گفت و به صبوری کوزه‌گری را آغاز کرد. بین ملائک ولوله افتاد که خدا دارد برای خلقتِ چه چیز با چنین ذوق و حرارتی وقت می‌گذارد؟! از این سُلاله قرار است کدام فرزندِ آدم و حوّا، هوهوی حق سر دهد؟! کوزه‌گر برای چند لحظه از نرمشِ گِل دست برداشت و بعد از آن در آسمان‌ها حرف پیچید که «شاخص‌ترین و زیباترین سفالینۀ»² خدا در حالِ خلق شدن است! آسمان‌ها را رفت‌وآمدِ ملائک برداشته بود. هر یک خود را به دست‌های خدا می‌رساند تا از نزدیک، آن‌چه از دیگرملائک شنیده را، نظاره کند. کوزه‌گر اما، در آرامش، مشغولِ کار بود؛ هر از گاهی سرانگشت‌هایش را به آبِ هُرمز تَر می‌کرد و خاکِ میناب را بین انگشت‌هایش وَرز می‌داد. ملائک دل‌شان را به گِل‌بازیِ کوزه‌گر باخته بودند. سروبال می‌شکستند تا آن‌ها نیز به ردِّ انگشت‌های کوزه‌گر روی گِلِ میناب توسّل جویند و به همکاری، تبرّک برگیرند. «وَ جَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا». و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند.³ ملائک از آب هرمز وضو ساختند و مشغولِ کوزه‌گری شدند. دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند ساکنانِ حرمِ سِتر و عفافِ ملکوت با منِ راه‌نشین، بادهٔ مستانه زدند⁴ مُشت مُشت خاک، روی بالِ ملائک از میناب، به آسمان‌ها می‌رسید. تنها خاکی که می‌شد از آن زیباترین سفالینۀ خلقت را گرفت؛ خاکِ میناب بود. میناب؛ گلستانِ جنوب!⁵ شهری که دست‌های بلورین و ظریفِ حریراندیشگانِ خلقت، یعنی زنان، آن را بر دامنِ هرمز بنیان نهاده بود. بی‌بی مینو و بی‌بی نازنین⁶ در رؤیاهایشان، خاکِ چادرِ دخترِ پیغمبر را عصرِ روزِ دهم، تکانده بودند. آن خاک را بینِ گیسوان‌شان، زیرِ اُرنی⁷ پنهان کرده و از تیغِ مغول‌ها⁸ گریخته بودند. با آن خاک، بر جلگه‌ای حاصل‌خیز، حوالیِ هرمز، شهری بنا کردند. بر آن شهر و خاک، درختی کاشتند. به آبِ هرمز آبیاری کردند. نذر کرده بودند به تلافیِ علمداری که پی آب رفت و برنگشت و کودکان، تشنه‌لب و چشم‌به‌راه، روزِ روشن‌شان شبِ تار شد، بر شاخه‌های آن شجرۀ طیّبه‌ای که کاشته‌اند، صدها سفالینۀ لبالب از آب آویزان کنند. خاکِ چادرِ دخترِ پیغمبر اما، عِطرآگین بود! گویی از جایی عبور کرده باشد که شیشۀ عطری را به سنگی کوبیده‌اند... مغول‌ها بوی خاک را استشمام کرده بودند. آمدند و کندند و سوختند و کُشتند و بردند و رفتند...⁹ میناب اما، از زنان و مادران خالی نشد. خالی نمی‌شود. خاکِ چادرِ دخترِ پیغمبر از عصرِ روزِ دهم، گیسو به گیسو، پای هرمز پاشیده می‌شد. مادرانِ مینابی، دست‌شان به درخت کاشتن برکت دارد. میناب را پس از هجومِ مغول، شجرۀ طیّبه برداشته است. سفالینه‌های کوزه‌گر و ملائکش، آماده شده بود. سفالینه‌هایی کُروی‌شکل و زیبا. «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ». پس آن‌گاه که او را به خلقتِ کامل بیاراستم و از روحِ خود در او بدمیدم، بر او به سجده درافتید.¹⁰ ملائکه، مسحور و متحیّر از این زیبایی، انگشت به‌دهان، از خدا پرس‌وجو کردند که چرا گِرد؟ مگر نه آن‌که باید توانِ ایستایی داشته باشد؟ کوزه‌گر چشم از سفالینه‌هایش برنمی‌داشت. «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِين¹¹»گویان، پاسخِ ملائکش را داد: اینان، غیرِ ایستا هستند.¹² قرار نیست خیلی از من دور بمانند. بازمی‌گردند! به همین زودی‌ها نزدِ خودم باز می‌گردند... اینان را آفریده‌ام که از شاخه‌های سدرة المنتهی بیاویزم. «عِندَ سِدْرَ‌ةِ الْمُنتَهَیٰ. عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَیٰ».¹³ اینان را بر بال‌های خود، به زمین بَرید. خاطرتان بماند که بارِتان شکستنی‌ست؛ نرم و آهسته، بر بال‌هایتان بَرید و روی خاکِ میناب، تحویل مادران بدهید. آن‌ها می‌دانند با این امانت‌ها باید چه کنند. وَ اگر از اسم‌ِ اینان پرسیدند، بگویید «جَهله»¹⁴. مادرانِ مینابی، حلقه‌زده دورِ شجرۀ طیّبه‌ای که کاشته بودند، برای استجابتِ نذرشان سرود می‌خواندند: آسمان بارِ امانت نتوانست کشید قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند¹⁵ هریک از جَهله‌ها به آغوشِ مادرش رسید. مادرها جَهله‌هاشان را به شاخه‌های شجرۀ طیّبه آویختند. به آبِ هرمز لبالب کردند و در آوای جَهله‌هاشان، نشسته‌اند مُتِرَصِّد که از دریچهٔ صبح مگر طلوع کند آفتابِ روزِ وصال¹⁶ ✍ سربه‌راه
میناب را پس از کرامتِ کوزه‌گر، نوای جَهله‌ها برداشته و عالَم را عِطرِ خاک. مغول‌ها خبردار شدند. نوای بهشتی، سرسام‌شان داده و عِطرِ چادرِ دخترِ پیغمبر از عصرِ روزِ دهم، عاصی‌شان کرده. به خیال‌شان میناب را خشکانده بودند و هرمز را به آتش کشانده. به خیال‌شان شجرۀ طیّبه را ریشه‌کن کرده بودند و برای مادرانِ مینابی زَقّوم¹⁷ کاشته‌. نوای جَهله‌ها و عِطرِ خاکِ میناب اما، نشان‌شان داد خیال‌هاشان را به‌جای دامنِ هرمز، در شوره‌زار کاشته‌اند و وهم و هذیان درو کرده‌اند. خوی سبعیت‌شان جُنبید. باز لشکرکشی کردند تا هرچه شجرۀ طیّبه روییده، ریشه‌کن کنند. جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند¹⁸ نذرِ مادرها اما، مستجاب شده بود. علمدار برگشته بود. آب به خیمه رسانده بود. فرات نشد، هرمز. علقمه نشد، میناب. میانِ آب. بلندبالا و رشیدقامت، عبا از دوش برداشته بود و با عمامۀ مشکی ایستاده بود پای شجرۀ طیّبه. با دست‌ِ مجروحش از خاطرهٔ هجومِ مغول‌ها، دانه دانه جَهله‌ها را آب می‌داد. دلِ جَهله‌ها از خشکی ترکیده بود و حالا طراوتِ انگشت‌های علمدار، که بر صورت‌هاشان آب می‌پاشید، جانِ تازه‌شان داده بود. شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد صوفیان، رقص‌کنان، ساغرِ شکرانه زدند¹⁹ دشتِ دست‌های علمدار، حاصل‌خیز بود. عبایش، عبای خضر بود. به تنۀ درخت‌ها که می‌وَزید، درخت‌ها استخوان می‌ترکاندند. تا آسمان قد می‌کشیدند. شاخ و برگ می‌دَواندند. خبر به مغول‌ها رسید. که علمدارشان از هرمز برگشته. هرچه درخت بخشکانی، خاکِ پنهان‌شده در گیسوی زنانِ میناب و خضرِ سرانگشت‌های علمدارشان، باز بذرِ طیّبه می‌کارد. ما زخم بکاریم، آن‌ها عزم درو می‌کنند. دست از تنش جدا کردیم و بی‌دست باغبانی کرده. یک مَشک از او گرفتیم و صدها جَهله از شاخه‌های درختانش آویخته. قد عَلَم کرده که تاریخ را سیراب کند. کار از دستِ ما رفته! رمضانی در محراب، شقّ القمر کردیم و شعاعِ پرتوهای علی به قامتِ تاریخ تابید. در علقمه باز شقّ القمر کردیم و هنوز تاریخ آبیاری می‌شود. باید این بار خسوف کنیم! ماه را... باید ماه را از آسمان بدزدیم! موسی‌شان را به طور بخوانیم و درختش را به آتش بکشیم! کوره! کوره!²⁰ جَهله‌هایش را کوره‌داغ می‌کنیم! علی و اولادش را برای همیشه تمام می‌کنیم! بُغضاً لِأبیه! بُغضاً لِأبیه! صبح‌گاهِ عاشورای علمدار بود و تاسوعای جَهله‌هاش؛ دهمِ رمضان الکریم و نهمِ اسفندماه. میناب از انفجارِ مغول‌ها گُر گرفت... جَهله‌ها در کورۀ کینه‌های مغول گداختند و هزااااار تکّه شدند... گنجینۀ گیسوانِ مادرانِ میناب، شعله کشید... شجرۀ طیّبه، تلّی خاکستر شد... هرمز به گریه نشست... میر و علمدار نیامد... علمدار نیامد... آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند²¹ میناب را خُرده‌شکسته‌های خونینِ جَهله‌ها زخمی کرده بود. هرمز از خشم، کف به دهان آورده بود. از شکسته‌های سفالینه‌ها، آسمان، غبارآلود شده بود و گیسوانِ مادران، هم‌رنگِ چادرِ دخترِ پیغمبر، عصرِ روزِ دهم، خاکی و خاکستری شده بود. جَهله‌نوازهای مینابی، محزون و مغموم می‌نواختند. پدرها، کمر، شکسته بودند و مادرها، گیسو، سپید کرده بودند. وَ علمدار... نیامد. ملائک چشم از زمین برگرفته بودند و به سرانگشت‌های خدا پناه جُسته بودند. کوزه‌گر اما، صبورانه نظاره می‌کرد و زمزمه: «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُون». من آن دانم که شما نمی‌دانید...²² دستِ مادرانِ مینابی، به کاشتن برکت دارد. خرده‌جَهله‌های خونین‌شان را از دشتِ میناب، به پَرِ اُرنی‌هاشان جمع کرده و از نو، در دلِ خاک کاشته‌اند. مادر مادر بر سرِ هر مرقد از حال رفته و پدر پدر پای هر مزار، فروریخته. تنها خرده‌های یک کوزه پیدا نشده²³ و مرقدی بی‌نام و نشان نیز، گنجینهٔ خرده‌جَهله‌های ناشناس شده...²⁴ بین ملائک اما، باز ولوله افتاده... آسمان‌ها را روی سرشان گذاشته‌اند که خدا سرانگشت‌هایش را به آبِ هرمز تَر کرده و مَلَک فرستاده از آن قبرِ بی‌نام‌ونشان، مُشتی خاک برگیرند و به آسمان ببرند... بینِ ملائک حرف افتاده که در انفجارِ مغول‌ها، عمامهٔ مشکیِ علمدار، بر شاخه‌های سدرة المنتهی مانده... کار از دستِ مغول‌ها رفته و عبای علی بر سرِ تاریخ پهن شده... جَهله‌ها! جَهله‌های لبالبی که خرد شده... تاریخ را نَم برداشته... دمِ عیٖد است و دستِ مادرهای مینابی به سبز شدن برکت دارد... لبِ هرمز، سبزه انداخته‌اند... نذر کرده‌اند... وَ هم‌چنان سرودخوان‌اند تا استجابت. ✍ سربه‌راه
اشارات و منابع: ۱. آیهٔ ۱۲، سورهٔ مؤمنون. ۲. ولی‌زاده، حسن، ۱۳۸۸، جستاری پیرامون جَهله، بازماندهٔ سفالگری جنوب ایران‌. ۳. آیهٔ ۲۲، سورهٔ فجر. ۴. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۵ و ۶. میناب، ویکی‌پدیا. ۷. شالِ بندری. ۸. ذاکرنسب، عباس، ۱۳۹۵، جغرافیای تاریخی شهر میناب. ۹. جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، تصحیح محمّد قزوینی، جلد اوّل، صص ۸۲ و ۸۳. ۱۰. آیهٔ ۷۲، سورهٔ ص. ۱۱. آیهٔ ۱۴، سورهٔ مؤمنون. ۱۲. ولی‌زاده، حسن، ۱۳۸۸، جستاری پیرامون جَهله، بازماندهٔ سفالگری جنوب ایران‌. ۱۳. آیات ۱۴ و ۱۵، سورهٔ نجم. ۱۴. مستند «جَهله»، فرشاد فدائیان، ۱۳۹۵، سکوی نمایش «فیلم‌نت». ۱۵. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۱۶. غزل شمارهٔ ۲۵۴، دیوان خواجوی کرمانی. ۱۷. نام درختی در قعرِ جهنّم که میوه‌اش غذای جهنّمیان است. ۱۸ و ۱۹. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۲۰. فیش‌های افسانهٔ هلوکاست، وب‌گاه فارسی امامِ شهید سیدعلی خامنه‌ای. ۲۱. غزلِ شمارهٔ ۱۸۴، دیوان حافظ. ۲۲. آیهٔ ۳۰، سورهٔ بقره. ۲۳. شهید مفقودالاثر ماکان نصیری. ۲۴. روایت مزار بی‌نام و نشان در قبرستان میناب که در آن تکه‌های دست و پای شناسایی‌نشدهٔ کودکان مینابی دفن شده است، وب‌گاه فارس‌نیوز و آخرین خبر. ✍ سربه‌راه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیکرِ پاره‌پارهٔ حسین علیه السلام را بعد از سه روز از قتلگاه بر تابوت گذاشته و تابوت را بر بلندترین نقطهٔ جهان نهادند تا اهلِ عالم برای «آخرین دیدار» با انسان کامل بیایند و بدرقه و وداع کنند. یزید و شمر و خولی و سنان از پاره‌پاره‌پیکرِ حسین علیه السلام هم وحشت داشتند! با ترس و لرز نشسته بودند پای تلویزیون و پخشِ زندهٔ خیابان به خیابان و شهر به شهر و بلندا به بلندای عالَم را رصد می‌کردند. پشتِ شمر لرزیده و از شدتِ اضطراب، پشتِ پلک‌هایش بیشتر ورم کرده بود و پیسیِ تنش تشدید می‌شد. یزید در سکوتی مرگبار به تلویزیون زل زده بود و در سر برای فرزندِ حسین علیه السلام نقشه می‌کِشید. اهلِ عالَم به بلندترین نقطهٔ عالَم رسیده بودند و با دهان‌های باز و سرتاپا حیرت، به تابوتِ حسین و خانواده‌اش علیهم السلام نگاه می‌کردند. انبوهِ جهان، مات و مبهوتِ تابوت‌ها بود و در همهمهٔ ازدحام، کسی دست بلند کرد و با انگشتِ اشاره، تابوت‌ها را نشان داد. جهان از حرکت ایستاد. ازدحام متوقف شد. هیچ صدایی از هیچ‌کس و در هیچ‌کجای دنیا به گوش نمی‌رسید. همه سر گردانده بودند و به انگشتِ اشارهٔ آن یکی نگاه می‌کردند. وَ او بالاخره پرسید: حسین... با خانواده‌اش کُشته شده؟! رنگ از چهره‌ها پرید! آب در دهان‌ها خشکید! مردمکِ چشم‌ها ترسید! تردیدِ فکرها ترکید! وَ آن یک، ادامه داد: مگر... مگر نگفته بودند خانواده‌اش را... با مَرکبی اختصاصی... با شتر شتر زر و زیور از بیت‌المالِ مسلمین... فرستاده دیارِ دیگری؟! صدای افتادن در جهان پیچید! کسی به زانو، زمین خورد! همهٔ سرها به سمتِ او چرخید! وَ باز جهانِ در سکوت، به احتضار رسید. این‌بار کسی دیگر دست بلند کرد. تنها صدایی که در عالَم پیچید، صدای هم‌زمان چرخیدنِ سرها به سمتِ دستِ او بود. دستش را صاف بلند کرده بود تا آسمان. انگشتانش پریشان در هم می‌لولید. انگار که انگشتانش مشغولِ تفکر باشند. وَ انگار که تفکر می‌کردند آیا فکرهای قبلی اشتباه بوده؟! وَ ناگهان لب‌هایش لرزید و صدایی مبهم از گلویش خارج شد و شکسته شکسته و با تردید پرسید: م... مگ... مگر نگفتند پ... پناه... پناهگاه رفته؟! باز صدای افتادن در جهان پیچید! تنی‌چند به زانو زمین خوردند. یکی یکی دست‌ها بلند می‌شد. سرها می‌چرخید. لب‌ها می‌لرزید. صداهایی مبهم از گلوها می‌خزید. _ چطور دزدی بوده که با خانواده‌ه‌اش کشته شده؟! _ بددین که خانواده‌اش را به دل خطر نمی‌برد! _ چطور بیت‌المالِ مسلمین را غارت کرده و تشنه‌لب کشته شده؟! _ آن تابوت! آن تابوتِ کوچک! کدام بددینِ تاریخ دختربچه‌اش را با خود معرکه بُرده؟! _ مگر پیش از این نمرده بود؟! مگر بَدَل نداشت؟! صدای شکستن جهان را برداشت! صدای ناگهان شکستن! اهلِ عالَم ترسیدند! شانه‌هاشان از ترس می‌پرید! سرهاشان از ترس به این‌سو و آن‌سو می‌چرخید! کسی با صدای بلند گریست. سرها، متحد، یک‌سو توقف کرد و محلِ شکستن را یافت! بغضی شکسته بود. او که می‌گریست فریاد زد: ما اشتباه کردیم! ما اشتباه کردیم! زمزمه در جهان پیچید. صدای چکیدنِ اشک‌ها بر زمین، بالا گرفت. لنزِ دوربین‌ها صحنه‌ها را تا کاخِ سیاه می‌فرستاد. شمر بر سرِ تلویزیون کوبید. تلفن را برداشت. فریاد زد: هرکه از هرکجای عالَم به آن بلندترین نقطه حرکت کند، با من طرف است! بخشی از عالَمِ در حرکت متوقف شد. بخشی از عالمی که به دیدرسِ تابوتِ حسین و خانواده‌اش علیهم السلام رسیده بودند، ناایستا. یکان یکان فریادی برمی‌آوردند: ما اشتباه کردیم! ما اشتباه کردیم! فریادها به یک‌دیگر می‌رسیدند. در هم قفل می‌شدند. تک‌صدایی‌ها می‌شکست و همه یک‌صدا فریاد زدند: ما اشتباه کردیم! جهان را فریاد برداشته بود. یزید در سکوت، گوش سپرده بود به صداها. در فریادهای جنون‌آمیزِ شمر، یزید در سکوت نامی را بر کاغذ نوشت. آن را به اتاقِ فکرش سپرد. خونِ حسین علیه السلام، در اندیشهٔ اهلِ عالَم جوشیده. فرزندِ حسین علیه السلام هنوز زنده است. کار، دارد از دست می‌رود! باید بازمانده را هم از بین برد.‌ آن‌گاه خونِ جوشیده را ترس و ناامیدی خواهد خشکاند! اما صدای برافراشتن در همهمهٔ آگاهی، جهان را برداشت! اهلِ عالمِ در حرکت متوقف شدند. سرها به سمتِ صدا چرخید. پسربچه‌ای موفرفری با ابروهای پیونددار که پلیوری آبی به تن و کفش کتانی سفید به پا داشت، پرچمی سرخ را روی دست بلند کرده و روبه‌روی یکی از اهلِ عالَم گرفته و چشم در او چشمِ او دوخته بود! جهان در سکوت بود و نظاره‌گرِ او! + شمر را بکُشید! پسربچه گفت. با صدایی آرام. به او که برایش پرچمِ سرخ برافراشته بود. او برای گرفتنِ پرچم، مردّد بود. گریان و لرزان به پسربچه گفت: بگذار بر اشتباهم سوگواری کنم. هیچ‌کس و هیچ‌چیز، خون‌بهای اشتباهم نمی‌شود... پسربچه بی آن‌که دستش از پرچم پایین آید، مصمم‌تر تکرار کرد: شمر را بکشید! ✍ سربه‌راه
او دست‌های لرزانِ مردّدش را پیش کشید. پرچمِ سرخِ پسربچه را گرفت. روبه‌روی دیگری از اهلِ عالَم، همان پسربچه با همان پرچمِ سرخ ایستاده بود و به او نیز همان را می‌گفت: شمر را بکشید! اهلِ عالَم با حیرت و وحشت به پسربچه زل زده بودند که هم‌زمان دو تا بود و پیش دو نفر! نه! سه تا بود و پیشِ سه نفر! اشتباه شد؛ چهار تا بود و... نه! پنج تا... خدای من! به تعدادِ تک تکِ اهلِ عالَم از آن پسربچه با موهای فرفری، ابروهای پیونددار، پلیوری آبی به تن و کفش کتانی سفید به پا، پرچمی سرخ به دست، حضور داشت! _ تو... تو چرا این‌همه‌ای؟! چرا تکثیر شده‌ای؟! چرا مثلِ جسمی تکه تکه‌شده... غبارشده... خاکسترشده... پخش‌شده... به اندازهٔ همه‌ای؟! + شمر را بکشید! کسی دل قرص کرد. دست دراز کرد. پرچمِ سرخ را از پسربچه گرفت. بالا برد. مردد و با صدای بی‌جان، اما تکرار کرد: شمر را بکشید! یکی یکی دست‌ها دراز شد. پرچمِ سرخ را از پسربچه گرفت. بالا برد. صداها از گلوها رَست. شمر را بکشید! شمر را بکشید! فریاد جهان را برداشت: شمر را بکشید! شمر را بکشید! شمر را بکشید! کاخِ سیاه، سرخ شد! کاخِ سیاه را خون گرفت! شمر را بکشید! ✍ سربه‌راه (به‌وقتِ آخرین دیدار با سیدعلی خامنه‌ایِ ایران شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ تهران)