پیکرِ پارهپارهٔ حسین علیه السلام را
بعد از سه روز
از قتلگاه
بر تابوت گذاشته و
تابوت را بر بلندترین نقطهٔ جهان نهادند
تا اهلِ عالم
برای «آخرین دیدار»
با انسان کامل
بیایند و بدرقه و وداع کنند.
یزید و شمر و خولی و سنان
از پارهپارهپیکرِ حسین علیه السلام هم وحشت داشتند!
با ترس و لرز نشسته بودند پای تلویزیون و پخشِ زندهٔ خیابان به خیابان و شهر به شهر و بلندا به بلندای عالَم را رصد میکردند.
پشتِ شمر لرزیده و از شدتِ اضطراب، پشتِ پلکهایش بیشتر ورم کرده بود و پیسیِ تنش تشدید میشد.
یزید در سکوتی مرگبار به تلویزیون زل زده بود و در سر برای فرزندِ حسین علیه السلام نقشه میکِشید.
اهلِ عالَم به بلندترین نقطهٔ عالَم رسیده بودند و با دهانهای باز و سرتاپا حیرت،
به تابوتِ حسین و خانوادهاش علیهم السلام نگاه میکردند.
انبوهِ جهان، مات و مبهوتِ تابوتها بود و در همهمهٔ ازدحام، کسی دست بلند کرد و با انگشتِ اشاره، تابوتها را نشان داد.
جهان از حرکت ایستاد. ازدحام متوقف شد. هیچ صدایی از هیچکس و در هیچکجای دنیا به گوش نمیرسید. همه سر گردانده بودند و به انگشتِ اشارهٔ آن یکی نگاه میکردند. وَ او بالاخره پرسید:
حسین...
با خانوادهاش کُشته شده؟!
رنگ از چهرهها پرید!
آب در دهانها خشکید!
مردمکِ چشمها ترسید!
تردیدِ فکرها ترکید!
وَ آن یک، ادامه داد:
مگر... مگر نگفته بودند خانوادهاش را... با مَرکبی اختصاصی... با شتر شتر زر و زیور از بیتالمالِ مسلمین... فرستاده دیارِ دیگری؟!
صدای افتادن در جهان پیچید!
کسی به زانو، زمین خورد!
همهٔ سرها به سمتِ او چرخید!
وَ باز جهانِ در سکوت، به احتضار رسید.
اینبار کسی دیگر دست بلند کرد.
تنها صدایی که در عالَم پیچید، صدای همزمان چرخیدنِ سرها به سمتِ دستِ او بود.
دستش را صاف بلند کرده بود تا آسمان. انگشتانش پریشان در هم میلولید. انگار که انگشتانش مشغولِ تفکر باشند. وَ انگار که تفکر میکردند آیا فکرهای قبلی اشتباه بوده؟! وَ ناگهان لبهایش لرزید و صدایی مبهم از گلویش خارج شد و شکسته شکسته و با تردید پرسید:
م... مگ... مگر نگفتند پ... پناه... پناهگاه رفته؟!
باز صدای افتادن در جهان پیچید!
تنیچند به زانو زمین خوردند.
یکی یکی دستها بلند میشد.
سرها میچرخید.
لبها میلرزید.
صداهایی مبهم از گلوها میخزید.
_ چطور دزدی بوده که با خانوادههاش کشته شده؟!
_ بددین که خانوادهاش را به دل خطر نمیبرد!
_ چطور بیتالمالِ مسلمین را غارت کرده و تشنهلب کشته شده؟!
_ آن تابوت! آن تابوتِ کوچک! کدام بددینِ تاریخ دختربچهاش را با خود معرکه بُرده؟!
_ مگر پیش از این نمرده بود؟! مگر بَدَل نداشت؟!
صدای شکستن جهان را برداشت!
صدای ناگهان شکستن!
اهلِ عالَم ترسیدند!
شانههاشان از ترس میپرید!
سرهاشان از ترس به اینسو و آنسو میچرخید!
کسی با صدای بلند گریست.
سرها، متحد، یکسو توقف کرد و محلِ شکستن را یافت!
بغضی شکسته بود.
او که میگریست فریاد زد:
ما اشتباه کردیم!
ما اشتباه کردیم!
زمزمه در جهان پیچید.
صدای چکیدنِ اشکها بر زمین، بالا گرفت.
لنزِ دوربینها صحنهها را تا کاخِ سیاه میفرستاد.
شمر بر سرِ تلویزیون کوبید.
تلفن را برداشت.
فریاد زد:
هرکه از هرکجای عالَم به آن بلندترین نقطه حرکت کند، با من طرف است!
بخشی از عالَمِ در حرکت
متوقف شد.
بخشی از عالمی که به دیدرسِ تابوتِ حسین و خانوادهاش علیهم السلام رسیده بودند، ناایستا.
یکان یکان فریادی برمیآوردند:
ما اشتباه کردیم!
ما اشتباه کردیم!
فریادها به یکدیگر میرسیدند.
در هم قفل میشدند.
تکصداییها میشکست و همه یکصدا فریاد زدند:
ما
اشتباه
کردیم!
جهان را
فریاد
برداشته بود.
یزید در سکوت، گوش سپرده بود به صداها.
در فریادهای جنونآمیزِ شمر،
یزید در سکوت نامی را بر کاغذ نوشت.
آن را به اتاقِ فکرش سپرد.
خونِ حسین علیه السلام، در اندیشهٔ اهلِ عالَم جوشیده.
فرزندِ حسین علیه السلام هنوز زنده است.
کار، دارد از دست میرود!
باید بازمانده را هم از بین برد.
آنگاه خونِ جوشیده را
ترس و ناامیدی
خواهد خشکاند!
اما صدای برافراشتن در همهمهٔ آگاهی، جهان را برداشت!
اهلِ عالمِ در حرکت
متوقف شدند.
سرها به سمتِ صدا چرخید.
پسربچهای موفرفری با ابروهای پیونددار که پلیوری آبی به تن و کفش کتانی سفید به پا داشت، پرچمی سرخ را روی دست بلند کرده و روبهروی یکی از اهلِ عالَم گرفته و چشم در او چشمِ او دوخته بود!
جهان در سکوت بود و نظارهگرِ او!
+ شمر را بکُشید!
پسربچه گفت.
با صدایی آرام.
به او که برایش پرچمِ سرخ برافراشته بود.
او برای گرفتنِ پرچم، مردّد بود.
گریان و لرزان به پسربچه گفت:
بگذار بر اشتباهم سوگواری کنم. هیچکس و هیچچیز، خونبهای اشتباهم نمیشود...
پسربچه بی آنکه دستش از پرچم پایین آید، مصممتر تکرار کرد:
شمر را بکشید!
✍ سربهراه
او دستهای لرزانِ مردّدش را پیش کشید.
پرچمِ سرخِ پسربچه را گرفت.
روبهروی دیگری از اهلِ عالَم،
همان پسربچه
با همان پرچمِ سرخ
ایستاده بود و به او نیز
همان را میگفت:
شمر را بکشید!
اهلِ عالَم با حیرت و وحشت
به پسربچه زل زده بودند
که همزمان دو تا بود و پیش دو نفر!
نه! سه تا بود و پیشِ سه نفر!
اشتباه شد؛
چهار تا بود و...
نه!
پنج تا...
خدای من!
به تعدادِ تک تکِ اهلِ عالَم
از آن پسربچه با موهای فرفری، ابروهای پیونددار، پلیوری آبی به تن و کفش کتانی سفید به پا، پرچمی سرخ به دست،
حضور داشت!
_ تو... تو چرا اینهمهای؟! چرا تکثیر شدهای؟! چرا مثلِ جسمی تکه تکهشده... غبارشده... خاکسترشده... پخششده... به اندازهٔ همهای؟!
+ شمر را بکشید!
کسی دل قرص کرد.
دست دراز کرد.
پرچمِ سرخ را از پسربچه گرفت.
بالا برد.
مردد و با صدای بیجان، اما تکرار کرد:
شمر را بکشید!
یکی یکی دستها دراز شد.
پرچمِ سرخ را از پسربچه گرفت.
بالا برد.
صداها از گلوها رَست.
شمر را بکشید!
شمر را بکشید!
فریاد
جهان را
برداشت:
شمر را بکشید!
شمر را بکشید!
شمر را بکشید!
کاخِ سیاه، سرخ شد!
کاخِ سیاه را خون گرفت!
شمر را بکشید!
✍ سربهراه
(بهوقتِ آخرین دیدار با
سیدعلی خامنهایِ ایران
شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵
تهران)
شد سیزده سال که روضهٔ روزِ آخر، روضهٔ علیست! علی! دعوا بر سرِ علیست! وَ اینبار چه علیِ حسینیای!
من این نمازی که خواندند را نمیشناسم. این حرفها که میزنند را نمیفهمم. اینکه هی تشییع، تشییع میکنند را سرم نمیشود. تشییع! تشییع؟! ببین آقاجان! شیعه از تشییع خاطرهٔ خوشی ندارد؛ پیکرِ پیامبر سه روز در خانه ماند... پیکرِ دخترش شبانه و غریبانه تشییع شد... جانشینش باز شبانه و غریبانه... پیکرِ نوهٔ بزرگش، تیرباران شد... پیکرِ حسینش پارهپاره... پیکرِ حسینش بدون کفن... پیکرِ حسینش بر زمین... پیکرِ حسینش زیر آفتاب... پیکرِ حسینش با بوریا... شیعه از تشییع، خونینجگر است... شما هم آخر کارِ خودت را کردی آقاجان! علی بودی. علی ماندی. علی رفتی. رمضان الکریم. روزه. تشنهلب.
راستی آقاجان! شنیدهام قصد زیارتِ نجف کردی! شما که نباید از کشور خارج شوی... شما که سالهاست ما را راهی میکنی و خودت میمانی... حالا از بچههایت سیر شدی که داری تنها تنها به نجف میروی؟! علی جان نکند با علی از ما گله و شکایت داری؟! آقای «مثلی لا یبایع مثل یزید»! شنیدهام قرار است کربلا بروی... ششگوشه زیارت کنی... شما که قرار است بیایی مشهد... شهرِ خودت... شهرِ آبا و اجدادیات... من شما را با خودم اربعین به کربلا میبردم... با ذوق مشّایه را نشانت میدادم... من توی عراق کلی سوراخسنبه بلدم آقا... میبردم جاهایی را نشانت میدادم که هرکسی نرفته و نمیداند... خودم شما را میبردم عِراق... چه عجلهای داشتی آقا! شما که اینهمه سال صبر کردید، این چند روزِ تا اربعین هم رویش! شهرت شلوغ شده. همه منتظرِ رسیدنت هستند. راستی آقا! مگر عیدها نمیآمدی مشهد؟! عید شده؟! نو روز است؟! من تقویم را زیر و رو کردم. فکر کنم حواستان نبوده... حالا که وقتِ مشهد آمدن نیست! تهران بمانید و فرماندهی کنید... ترامپ هنوز زنده است! نفس میکشد! حرف میزند! دستور میدهد! توئیت مینویسد! تهدید میکند! وَ جز خودت، هیچکس جگر ندارد بکوبد توی دهانش! حالا وقتِ مشهد آمدن نیست... بمان تهران... تهران به هم ریخته... تهرانیها دارند قالب تهی میکنند... امروز در نماز هلاک شدند... تهران بدون شما جای ترسناکی میشود... ما در مشهد امام داریم... دوری از شما برای ما سخت است، اما در دلتنگی از شما، پناه داریم... تهرانیها گناه دارند... من دلم برای همهشان سوخته... حاج قاسم که به کرمان برگشت، دل تهرانیها به شما قرص بود. ابراهیم رئیسی که به مشهد برگشت، دل تهرانیها به شما قرص بود. شما به مشهد بیایی، دلشان میترکد... بمان تهران و فرماندهی کن... آقا ترامپ هنوز زنده است... وَ کاری از من برنمیآید... من دخیل بستهام به سکینه جانِ حسین... هی در سکوت، رو میکنم به مقتل و لب برمیچینم و گریههایم را فرومیخورم و نمیدانم باید چه کنم... سرم بلند است و سربلند اشک میریزم... مثلِ طواف که باید سربلند اشک ریخت... البته تا بتوانم اشک نمیریزم. نمیخواهم ترامپ اشکم را ببیند. میخواهم توی صورتم، توی چشمهام، خشم ببیند. میخواهم وقتی به تصویرم نگاه میکند، دست و دلش بلرزد. پشتش بلرزد. اما گاهی حریفِ خودم نمیشوم. اشکها سرازیر میشود. مخصوصاً وقتی کلمهٔ مذاکره را میشنوم. مخصوصاً وقتی بعضی آدمها را میبینم. باز مجبور میشوم به صبوری. چون تو خواستی. تو خواستی مراقب وحدتمان باشیم. مراقبِ انسجاممان باشیم. مراقبِ دعواهای خانوادگیمان باشیم که غریبهها بو نبرند. این روزها هم کشورمان پر شده از غریبه! گروه گروه آدم از همهجای دنیا آمدهاند تشییع! تشییعِ چه کسی نمیدانم! پرسوجو هم نمیکنم. آدم لازم نیست همهچیز را بداند. ذبیحِ پاکدامنم؛ مردِ من؛ دلیل و راهبر و هدایتگرم؛ نکند داری میآیی مشهد برای تشییعِ ما؟! داری میایی که بر ما نمازِ میّت بخوانی؟! نکند باز ورزشکاری، هنرمندی، فردِ شاخصی، مدالش را، هدیهاش را به شما اهدا کرده و داری میآیی طبقِ عادتت، عزیزترین داراییهایت را تقدیمِ آستانِ قدس کنی؟! موزهٔ حرم از اهداییهایی شما پُر شده... آقا! نکند داری میآیی مشهد اینبار خودت را... جانت را... همهٔ همهٔ همهٔ وجودت را... تقدیمِ امام رضاجان کنی؟! دستودلبازِ من؛ نکند دلت برای ما هم سوخته؟! دلت برای ما هم خیلی سوخته؟!
مشهد را تشییع متولد کرد! تشییعِ امام رضاجان باعثِ تولدِ شهرِ مشهد شد. حالا باز چشمانتظارِ تشییعی دیگر است که میگویند قرار است مشهد را زیرورو کند... باشد. برگرد خانهات. خودت را به امام رضاجان اهدا کن. من که حریفت نمیشوم آقا. چقدر گفتم قدوبالایت را چشم میزنند... توی دید نباش... گوش دادی مگر که اینبار گوش دهی؟! دلت تنگِ خانه شده... از فروردینِ ۵۸ دیگر خانهات را ندیدی... حالا میخواهی بیایی و بمانی... باشد. من دلم برای تهرانیها میسوزد...
✍ سربهراه
اما برایشان خواهم نوشت اگر همهٔ ما فرزندِ سیدعلی حسینی خامنهای هستیم، پس همهٔ ما، کل ایران، اصالتاً مشهدی هستند. همشهری و همراهِ تو هستند. وَ قرار است مشهد، این بار هم با تشییع، از نو، متولد شود. به اندازهٔ یک ایران.
✍ سربهراه
(بهوقتِ نماز خواندن
بر پیکرِ
شهید
سیدعلیِ
خامنهایِ
تمامِ ایران.
۱۴ تیر ۱۴۰۵)