eitaa logo
سربه‌راه
216 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
363 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
او دست‌های لرزانِ مردّدش را پیش کشید. پرچمِ سرخِ پسربچه را گرفت. روبه‌روی دیگری از اهلِ عالَم، همان پسربچه با همان پرچمِ سرخ ایستاده بود و به او نیز همان را می‌گفت: شمر را بکشید! اهلِ عالَم با حیرت و وحشت به پسربچه زل زده بودند که هم‌زمان دو تا بود و پیش دو نفر! نه! سه تا بود و پیشِ سه نفر! اشتباه شد؛ چهار تا بود و... نه! پنج تا... خدای من! به تعدادِ تک تکِ اهلِ عالَم از آن پسربچه با موهای فرفری، ابروهای پیونددار، پلیوری آبی به تن و کفش کتانی سفید به پا، پرچمی سرخ به دست، حضور داشت! _ تو... تو چرا این‌همه‌ای؟! چرا تکثیر شده‌ای؟! چرا مثلِ جسمی تکه تکه‌شده... غبارشده... خاکسترشده... پخش‌شده... به اندازهٔ همه‌ای؟! + شمر را بکشید! کسی دل قرص کرد. دست دراز کرد. پرچمِ سرخ را از پسربچه گرفت. بالا برد. مردد و با صدای بی‌جان، اما تکرار کرد: شمر را بکشید! یکی یکی دست‌ها دراز شد. پرچمِ سرخ را از پسربچه گرفت. بالا برد. صداها از گلوها رَست. شمر را بکشید! شمر را بکشید! فریاد جهان را برداشت: شمر را بکشید! شمر را بکشید! شمر را بکشید! کاخِ سیاه، سرخ شد! کاخِ سیاه را خون گرفت! شمر را بکشید! ✍ سربه‌راه (به‌وقتِ آخرین دیدار با سیدعلی خامنه‌ایِ ایران شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ تهران)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شد سیزده سال که روضهٔ روزِ آخر، روضهٔ علی‌ست! علی! دعوا بر سرِ علی‌ست! وَ این‌بار چه علیِ حسینی‌ای! من این نمازی که خواندند را نمی‌شناسم. این حرف‌ها که می‌زنند را نمی‌فهمم. این‌که هی تشییع، تشییع می‌کنند را سرم نمی‌شود. تشییع! تشییع؟! ببین آقاجان! شیعه از تشییع خاطرهٔ خوشی ندارد؛ پیکرِ پیامبر سه روز در خانه ماند... پیکرِ دخترش شبانه و غریبانه تشییع شد... جانشین‌ش باز شبانه و غریبانه... پیکرِ نوهٔ بزرگش، تیرباران شد... پیکرِ حسین‌ش پاره‌پاره... پیکرِ حسین‌ش بدون کفن... پیکرِ حسین‌ش بر زمین... پیکرِ حسین‌ش زیر آفتاب... پیکرِ حسین‌ش با بوریا... شیعه از تشییع، خونین‌جگر است... شما هم آخر کارِ خودت را کردی آقاجان! علی بودی. علی ماندی. علی رفتی. رمضان الکریم. روزه. تشنه‌لب. راستی آقاجان! شنیده‌ام قصد زیارتِ نجف کردی! شما که نباید از کشور خارج شوی... شما که سال‌هاست ما را راهی می‌کنی و خودت می‌مانی... حالا از بچه‌هایت سیر شدی که داری تنها تنها به نجف می‌روی؟! علی جان نکند با علی از ما گله و شکایت داری؟! آقای «مثلی لا یبایع مثل یزید»! شنیده‌ام قرار است کربلا بروی... شش‌گوشه زیارت کنی... شما که قرار است بیایی مشهد... شهرِ خودت... شهرِ آبا و اجدادی‌ات... من شما را با خودم اربعین به کربلا می‌بردم... با ذوق مشّایه را نشانت می‌دادم... من توی عراق کلی سوراخ‌سنبه بلدم آقا... می‌بردم جاهایی را نشانت می‌دادم که هرکسی نرفته و نمی‌داند... خودم شما را می‌بردم عِراق... چه عجله‌ای داشتی آقا! شما که این‌همه سال صبر کردید، این چند روزِ تا اربعین هم رویش! شهرت شلوغ شده. همه منتظرِ رسیدنت هستند. راستی آقا! مگر عیدها نمی‌آمدی مشهد؟! عید شده؟! نو روز است؟! من تقویم را زیر و رو کردم. فکر کنم حواس‌تان نبوده... حالا که وقتِ مشهد آمدن نیست! تهران بمانید و فرماندهی کنید... ترامپ هنوز زنده است! نفس می‌کشد! حرف می‌زند! دستور می‌دهد! توئیت می‌نویسد! تهدید می‌کند! وَ جز خودت، هیچ‌کس جگر ندارد بکوبد توی دهانش! حالا وقتِ مشهد آمدن نیست... بمان تهران... تهران به هم ریخته... تهرانی‌ها دارند قالب تهی می‌کنند... امروز در نماز هلاک شدند... تهران بدون شما جای ترسناکی می‌شود... ما در مشهد امام داریم... دوری از شما برای ما سخت است، اما در دلتنگی از شما، پناه داریم... تهرانی‌ها گناه دارند... من دلم برای همه‌شان سوخته... حاج قاسم که به کرمان برگشت، دل تهرانی‌ها به شما قرص بود. ابراهیم رئیسی که به مشهد برگشت، دل تهرانی‌ها به شما قرص بود. شما به مشهد بیایی، دل‌شان می‌ترکد... بمان تهران و فرماندهی کن... آقا ترامپ هنوز زنده است... وَ کاری از من برنمی‌آید... من دخیل بسته‌ام به سکینه جانِ حسین... هی در سکوت، رو می‌کنم به مقتل و لب برمی‌چینم و گریه‌هایم را فرومی‌خورم و نمی‌دانم باید چه کنم... سرم بلند است و سربلند اشک می‌ریزم... مثلِ طواف که باید سربلند اشک ریخت... البته تا بتوانم اشک نمی‌ریزم. نمی‌خواهم ترامپ اشکم را ببیند. می‌خواهم توی صورتم، توی چشم‌هام، خشم ببیند. می‌خواهم وقتی به تصویرم نگاه می‌کند، دست و دلش بلرزد. پشتش بلرزد. اما گاهی حریفِ خودم نمی‌شوم. اشک‌ها سرازیر می‌شود. مخصوصاً وقتی کلمهٔ مذاکره را می‌شنوم. مخصوصاً وقتی بعضی آدم‌ها را می‌بینم. باز مجبور می‌شوم به صبوری. چون تو خواستی. تو خواستی مراقب وحدت‌مان باشیم. مراقبِ انسجام‌مان باشیم. مراقبِ دعواهای خانوادگی‌مان باشیم که غریبه‌ها بو نبرند. این روزها هم کشورمان پر شده از غریبه! گروه گروه آدم از همه‌جای دنیا آمده‌اند تشییع! تشییعِ چه کسی نمی‌دانم! پرس‌وجو هم نمی‌کنم. آدم لازم نیست همه‌چیز را بداند. ذبیحِ پاکدامنم؛ مردِ من؛ دلیل و راه‌بر و هدایت‌گرم؛ نکند داری می‌آیی مشهد برای تشییعِ ما؟! داری میایی که بر ما نمازِ میّت بخوانی؟! نکند باز ورزشکاری، هنرمندی، فردِ شاخصی، مدال‌ش را، هدیه‌اش را به شما اهدا کرده و داری می‌آیی طبقِ عادت‌ت، عزیزترین دارایی‌هایت را تقدیمِ آستانِ قدس کنی؟! موزهٔ حرم از اهدایی‌هایی شما پُر شده... آقا! نکند داری می‌آیی مشهد این‌بار خودت را... جان‌ت را... همهٔ همهٔ همهٔ وجودت را... تقدیمِ امام رضاجان کنی؟! دست‌ودل‌بازِ من؛ نکند دلت برای ما هم سوخته؟! دلت برای ما هم خی‌لی سوخته؟! مشهد را تشییع متولد کرد! تشییعِ امام رضاجان باعثِ تولدِ شهرِ مشهد شد. حالا باز چشم‌انتظارِ تشییعی دیگر است که می‌گویند قرار است مشهد را زیرورو کند... باشد. برگرد خانه‌ات. خودت را به امام رضاجان اهدا کن. من که حریفت نمی‌شوم آقا. چقدر گفتم قدوبالایت را چشم می‌زنند... توی دید نباش... گوش دادی مگر که این‌بار گوش دهی؟! دلت تنگِ خانه شده... از فروردینِ ۵۸ دیگر خانه‌ات را ندیدی... حالا می‌خواهی بیایی و بمانی... باشد. من دلم برای تهرانی‌ها می‌سوزد... ✍ سربه‌راه
اما برای‌شان خواهم نوشت اگر همهٔ ما فرزندِ سیدعلی حسینی خامنه‌ای هستیم، پس همهٔ ما، کل ایران، اصالتاً مشهدی هستند. هم‌شهری و هم‌راهِ تو هستند. وَ قرار است مشهد، این بار هم با تشییع، از نو، متولد شود. به اندازهٔ یک ایران. ✍ سربه‌راه (به‌وقتِ نماز خواندن بر پیکرِ شهید سیدعلیِ خامنه‌ایِ تمامِ ایران. ۱۴ تیر ۱۴۰۵)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا