اونی که برام پیدیاف مسألهٔ حجاب فرستادی،
و خانم معلمی که برندهٔ روش تدریس شدی😍 و کلیپت رو برام با رنج و زحمت ارسال کردی،
کارهای شما رو نگه داشتم که از سرِ حوصله ببینم. یکیتون خوشقولی کرده، یکیتون بهم اعتماد. برام مهمه از سر باز نکنم.
از اینکه چشمبهراهید عذر میخوام. بیماری کُند و بیحوصله و ضعیفم کرده. نشون به اون نشون که کاربرگهای کارگاه حتی مونده😭
این فرسته رو نوشتم که از چشمبهراهیتون بکاهم و بهتون اطمینان بدم قدرشناسِ خوشقولی و اعتماد هستم❣
لطفاً کمی دیگه صبور باشید🌷
پیامهاتون رو پاسخ ندادم که راه ارتباطی برامون بمونه😊
سربهراه
کارهای شوردار عالی پیش میره، ولی کارهای شعورلازم همیشه لَنگه(!) [فکرها از کجا زایل شد؟ برگردید به ف
من بجنوردی بودم،
اگر نمیرفتم دفتر شهریاری، نمایندهم در مجلس
حتماً تلفن میکردم و میگفتم صندلیِ مجلس چی؟! مال «ننهته» که نشستی پشتش و هرچی لایقِ «ننهته» غرغره میکنی بالا میاری؟!
+ حواستون به همهچیز باشه.
هرچی الآن سرمون میاد از انتخابهای خودمونه...
سربهراه
من بجنوردی بودم، اگر نمیرفتم دفتر شهریاری، نمایندهم در مجلس حتماً تلفن میکردم و میگفتم صندلیِ مج
من اگر کارهای بودم
هرررررررررررکی میگفت بدیم بره
اول از خودش شروع میکردم.
واااااقعاً این کار رو میکردم.
کل اموالش.
کل داراییش.
کل حساباش.
ناموسش :)
میدادم بره خودش رو نگه میداشتم براش مهمونیِ شادباش بگیرم.
نیم ساعت از کارگاه مونده بود که سردردِ ناشی از سرماخوردگی و گرمازدگی عود کرد. اون نیم ساعت برام نیم قرن گذشت. سرم رو با دستم گرفته بودم و از کارگاه میزدم بیرون. ماسک رو از روی صورتم کشیدم و کمی پیاده راه رفتم تا سرم سبک شه.
سوارِ اتوبوس که شدم تا برم برای تجمع، از مغزم بیرون نمیرفت که با این ادبیاتِ نحس و نجسِ قجری و پهلویِ «بدیم بره» چطور میشه مقابله کرد؟! من بهاندازهٔ یه معلم، بهقدرِ یه نویسنده، چه کار کنم براش؟!
داشتم فکر میکردم اینم بیارم تو طراحی درسام. تو فعالیتهای گروهی که از بچهها میگیرم. براش هزار راهِ غیرِ مستقیمِ مستمر پیدا کنم.
از این فکرها رگهای سرم داشت پاره میشد. حالم بد و بدتر بود و اینکه گرما و سرما همزمان هجوم آوردن، ضعیفم کرده.
زودتر از رفقا رسیدم محل تجمع. رفتم دستشویی که وضو بگیرم. فقط من بودم و کسی که اونجا رو تمیز میکنه و یه زن بلوزشلوار با یه شالِ الکی روی موهاش.
تمیزکارِ اونجا داشت برای اون زنه تعریف میکرد که یکی از اهالیِ تجمع اومده و بهش گفته خدا قوّت. اینم گفته مرسی. اونم جواب داده بهجای مرسی، بگید متشکرم، ممنونم، دستتون درد نکنه، سلامت باشید. چرا کلماتِ خارجی استفاده میکنید؟!
من همینطور که وضو میگرفتم فکر میکردم آفرین! امربهمعروف حتی برای زبان فارسی. همین یعنی ندیم بره! هیچیمون رو ندیم بره! حتی زبانِ مادریمون رو! وقتی بهجای یه مینویسی «ی» یعنی دادی رفته! مینویسی «ک» یعنی دادی رفته! بگرد تو شجرهت ببین به قاجار میرسی یا پهلوی!
من خوشحال بودم اما تمیزکاره با تحقیر و تمسخر داشت میگفت من جواب دادم بیسوادم و ساده!
سربهراه
نیم ساعت از کارگاه مونده بود که سردردِ ناشی از سرماخوردگی و گرمازدگی عود کرد. اون نیم ساعت برام نیم
این چیزا سرم نمیشه!
دلم خواست بگم خب الآن اون بهت یاد داده. بهجای قدرشناسی از آگاهی و یه کلاسِ مجانی، نقوناله میکنی و تمسخر؟! قبل از این بیسواد بودی، نمیدونستی، الآن یا استفاده کن، یا چیزی که شنیدی رو برو از چهار تای دیگه هم بپرس، مطمئن شو، از بیسوادی درآی!
اما سردرد داشت امونم رو میبرید. دلم میخواست زودتر وضو بگیرم و برم فضای باز. چیزی نگفتم. فقط توی دلم با تمسخر گفتم مردم بیسواد مُردن و نفهم جون دادن رو ترجیح میدن(!) واقعاً که «فکرِ هرکس بهقدرِ همّتِ اوست»!
اون زنه بلوزشلواره، جایی که دستاش رو میشست، مایع نداشت. بهش گفتم جای من داره، بیاین اینجا. اومد کنار من و شروع کرد دست شستن. همزمان گفت به اونچه که به خارجی و ایرانی بودنِ شما کار داره؟! چیمون ایرانیه که مرسیمون باشه؟! کی الآن افتخارش ایرانی بودنه؟!
داشتم روسریم رو میبستم. چشمام از سردرد دو خیکِ باد شده بود و خمارِ تب و گرما. اینهمه خودخوری کردم به تمیزکاره چیزی نگم، عدل این خاکبرسرِ بیهویت رو خودم کشوندم کنارِ خودم!
کل اتوبوس رو داشتم فکر میکردم با این «بدیم بره» چه کنم؟! حالا جوابِ این تهی رو ندم؟! «سرِ خمّ می سلامت شکند اگر سبویی»!
از تو آینه نگاهش کردم و گفتم من! من به ایرانی بودنم افّتخااااار میکنم!
از ادبیاتِ قاطع و نگاهِ بالا به پایینم بیشتر ضربه خورد. خندهش جمع شد و با تحقیر گفت چیت ایرانیه که بهش افتخار میکنی؟!
صاف ایستادم صورت به صورتش و چشم تو چشم گفتم پدر و مادرم! مالِ تو کجاییان؟! در مراتعِ سوئیس؟!
علاوه بر دستاش، دهانش هم آب کشید و گورش رو گم کرد.
منتظر بودم تمیزکاره هم حرف بزنه تا اون رو هم آب بکشم، ولی زبانِ بدنم بهشدت قاطع و فخرفروشانه بود. زبانِ بدنم «هم نمیدم بره، هم دستی که بخواد بده بره رو قلم میکنم» بود!
تمیزکاره نگاهی بهم کرد و اونم گورش و گم کرد و رفت.
دارم فکر میکنم باز همهچیز برمیگرده به شجاعت.
شجاعتِ سربلند از ایرانی بودن و مسلمان بودن و شیعه بودن و اربعینی بودن و ولایی بودن و پشتِ این نظام بودن حرف زدن و دفاع کردن.
شجاعت برمیگرده به نگاهِ توحیدی.
زندگیِ توحیدی.
فقط از جبروت و حرمتِ اللّه ترسیدن.
خدا رو در نظر داشتن.
اونی که مرسی گفتن رو دوست داره، از بیکلاس جلوه کردن میترسه... اونی که با لب و دهانِ کج از ایرانی بودنش میناله از تأیید نگرفتن میترسه... اونی که غلطِ اضافه کرده و گفته تنگه هرمز رو بدیم بره(!) از چه چیزها که نمیترسه...
باز همهچیز برمیگرده به بحرانِ عبودیت...
چرا گریهکنهای حسین علیه السلام از خوک بیغیرتترن و امربهمعروف نمیکنن؟!
چرا منتقمینِ سِدعلی خامنهای باز تو مهمونیِ ضد نظامِ فامیل خفهخون گرفتن و از خونِ مظلومِ رهبرشون بیدار نشدن؟!
چرا اونی که خودش رو تو تشییع کُشت پیکر رو ببینه تو محیطِ کارش، تبیین نمیکنه؟!
ترس. ترس. ترس. ترس. ترس.
ترس از چی میاد؟!
همه اکبرن جز اللّه(!)
کُشت من رو بحرانِ عبودیت...
کُشت.
سربهراه
ای دِهینت مانده داغی روی جان 😢 @sarbehrah
من بالاخره موفق شدم پُفمقدار دینار بخرم😒
فکر میکنین اصرارم واسه چیش بود؟
میخوام از نجف دِهینِ پستهای با شیرهٔ سفیدِ وسطش بخرم بخورم!
خجسته هم خودتونین😶🌫
سربهراه
خدایا بحقّ حضرت خدیجه سلام الله علیها ما را واجبالحج بفرما🤲
سلام بر مسافرینِ شکمفِراخِ نجف😁
دِهینِ شما بهخیر و پرپسته😍
ممنونم از این سؤالِ دقیق و عمیقتون. ببینید به معیارهای مختلفی بستگی داره؛
پُرپسته باشه... کمپسته باشه... لایههای سفیدِ شیرهش حجیم باشه... نازک باشه... تازهپخت و داغ و در جلزولزِ روغن باشه... مونده و سرد باشه... اولِ سوقالکبیر باشه... آخرِ سوقالکبیر باشه... اطرافِ صحن سیدة الزهرا سلام اللّه علیها باشه... پستهش سبزِ یهدست باشه... سرخ و سبز باشه... پودرشده باشه... درسته باشه... اللّه اللّه ز که این قاعده آموختهای؟!😭❣🥲😋
شما بگیر از ۳ دینار تااااااااااااا ۱۰ دینار...
قاعدهش همون قاعدهٔ دخترای باحیای محجبّه است:
هرچه دلرباتر...
گرانبهاتر...
دستنیافتنیتر...
بر نخیلتر...
دستِ ما کوتاهتر...😭❣
سربهراه
لطفِ آقا بسی کَرَم فرمود درِ میخانه را به ما بگشود جامِ گیتینما به ما بخشید میِ میخانه را به ما پیم
شکمفِراخای جمع!
اگر مُضیفِ آقا امام حسین علیه السلام روزیتون شد، از اون جوی بهشتی یادتون نره بنوشید!
هرکی میخورد میگفت عجب قهوهای...
ولی اسمش قهوه نیست.
اسمش یه رمزه بین خدا و امام حسین علیه السلام!
اون دلهٔ مُضیف رو موقعِ خروج، از نهری در بهشت پر میکنن و یه فنجونِ کوچولو به زائرای خوشبختِ حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام میدن...
اون مزه رو دیگه هرگز، هیچکجای دنیا، نمیتونید پیدا کنید! بهم اعتماد کنید! موقعِ خروج از مُضیف، برید اون کافه کوچولوی کنار و بگید منم یه لیوان میخوام.
راستی!
یهو سر نکشید!
تموم شه دلتون کباب میشه...
جرعه جرعه...
آروم آروم...
با هیچکس هم قسمتش نکنید!
سربهراه
شکمفِراخای جمع! اگر مُضیفِ آقا امام حسین علیه السلام روزیتون شد، از اون جوی بهشتی یادتون نره بنوشی
وَ هرآنکه جا ماند
خود،
اربعین را
نطلبید.....................
سربهراه
وَ هرآنکه جا ماند خود، اربعین را نطلبید.....................
وَ هر آنکه جا ماند
خود،
حسین علیه السلام را
طلب نکرد...