eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
365 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
نیم ساعت از کارگاه مونده بود که سردردِ ناشی از سرماخوردگی و گرمازدگی عود کرد. اون نیم ساعت برام نیم
این چیزا سرم نمی‌شه! دلم خواست بگم خب الآن اون بهت یاد داده. به‌جای قدرشناسی از آگاهی و یه کلاسِ مجانی، نق‌وناله می‌کنی و تمسخر؟! قبل از این بی‌سواد بودی، نمی‌دونستی، الآن یا استفاده کن، یا چیزی که شنیدی رو برو از چهار تای دیگه هم بپرس، مطمئن شو، از بی‌سوادی درآی! اما سردرد داشت امونم رو می‌برید. دلم می‌خواست زودتر وضو بگیرم و برم فضای باز. چیزی نگفتم. فقط توی دلم با تمسخر گفتم مردم بی‌سواد مُردن و نفهم جون دادن رو ترجیح می‌دن(!) واقعاً که «فکرِ هرکس به‌قدرِ همّتِ اوست»! اون زنه بلوزشلواره، جایی که دستاش رو می‌شست، مایع نداشت. بهش گفتم جای من داره، بیاین این‌جا. اومد کنار من و شروع کرد دست شستن. هم‌زمان گفت به اون‌چه که به خارجی و ایرانی بودنِ شما کار داره؟! چی‌مون ایرانیه که مرسی‌مون باشه؟! کی الآن افتخارش ایرانی بودنه؟! داشتم روسری‌م رو می‌بستم. چشمام از سردرد دو خیکِ باد شده بود و خمارِ تب و گرما. این‌همه خودخوری کردم به تمیزکاره چیزی نگم، عدل این خاک‌برسرِ بی‌هویت رو خودم کشوندم کنارِ خودم! کل اتوبوس رو داشتم فکر می‌کردم با این «بدیم بره» چه کنم؟! حالا جوابِ این تهی رو ندم؟! «سرِ خمّ می سلامت شکند اگر سبویی»! از تو آینه نگاه‌ش کردم و گفتم من! من به ایرانی بودن‌م افّتخااااار می‌کنم! از ادبیاتِ قاطع و نگاهِ بالا به پایین‌م بیشتر ضربه خورد. خنده‌ش جمع شد و با تحقیر گفت چی‌ت ایرانیه که بهش افتخار می‌کنی؟! صاف ایستادم صورت به صورت‌ش و چشم تو چشم گفتم پدر و مادرم! مالِ تو کجایی‌ان؟! در مراتعِ سوئیس؟! علاوه بر دستاش، دهانش هم آب کشید و گورش رو گم کرد. منتظر بودم تمیزکاره هم حرف بزنه تا اون رو هم آب بکشم، ولی زبانِ بدن‌م به‌شدت قاطع و فخرفروشانه بود. زبانِ بدن‌م «هم نمی‌دم بره، هم دستی که بخواد بده بره رو قلم می‌کنم» بود! تمیزکاره نگاهی بهم کرد و اون‌م گورش و گم کرد و رفت. دارم فکر می‌کنم باز همه‌چیز برمی‌گرده به شجاعت. شجاعتِ سربلند از ایرانی بودن و مسلمان بودن و شیعه بودن و اربعینی بودن و ولایی بودن و پشتِ این نظام بودن حرف زدن و دفاع کردن. شجاعت برمی‌گرده به نگاهِ توحیدی. زندگیِ توحیدی. فقط از جبروت و حرمتِ اللّه ترسیدن. خدا رو در نظر داشتن. اونی که مرسی گفتن رو دوست داره، از بی‌کلاس جلوه کردن می‌ترسه... اونی‌ که با لب و دهانِ کج از ایرانی بودن‌ش می‌ناله از تأیید نگرفتن می‌ترسه... اونی که غلطِ اضافه کرده و گفته تنگه هرمز رو بدیم بره(!) از چه چیزها که نمی‌ترسه... باز همه‌چیز برمی‌گرده به بحرانِ عبودیت... چرا گریه‌کن‌های حسین علیه السلام از خوک بی‌غیرت‌ترن و امربه‌معروف نمی‌کنن؟! چرا منتقمینِ سِدعلی خامنه‌ای باز تو مهمونیِ ضد نظامِ فامیل خفه‌خون گرفتن و از خونِ مظلومِ رهبرشون بیدار نشدن؟! چرا اونی‌ که خودش رو تو تشییع کُشت پیکر رو ببینه تو محیطِ کارش، تبیین نمی‌کنه؟! ترس. ترس. ترس. ترس. ترس. ترس از چی میاد؟! همه اکبرن جز اللّه(!) کُشت من رو بحرانِ عبودیت... کُشت.
سربه‌راه
ای دِهینت مانده داغی روی جان 😢 @sarbehrah
من بالاخره موفق شدم پُف‌مقدار دینار بخرم😒 فکر می‌کنین اصرارم واسه چی‌ش بود؟ می‌خوام از نجف دِهینِ پسته‌ای با شیرهٔ سفیدِ وسطش بخرم بخورم! خجسته هم خودتونین😶‍🌫
سربه‌راه
خدایا بحقّ حضرت خدیجه سلام الله علیها ما را واجب‌الحج بفرما🤲
سلام بر مسافرینِ شکم‌فِراخِ نجف😁 دِهینِ شما به‌خیر و پرپسته😍 ممنونم از این سؤالِ دقیق و عمیق‌تون. ببینید به معیارهای مختلفی بستگی داره؛ پُرپسته باشه... کم‌پسته باشه... لایه‌های سفیدِ شیره‌ش حجیم باشه... نازک باشه... تازه‌پخت و داغ و در جلزولزِ روغن باشه... مونده و سرد باشه... اولِ سوق‌الکبیر باشه... آخرِ سوق‌الکبیر باشه... اطرافِ صحن سیدة الزهرا سلام اللّه علیها باشه... پسته‌ش سبزِ یه‌دست باشه... سرخ و سبز باشه... پودرشده باشه... درسته باشه... اللّه اللّه ز که این قاعده آموخته‌ای؟!😭❣🥲😋 شما بگیر از ۳ دینار تااااااااااااا ۱۰ دینار... قاعده‌ش همون قاعدهٔ دخترای باحیای محجبّه است: هرچه دلرباتر... گران‌بهاتر... دست‌نیافتنی‌تر... بر نخیل‌تر... دستِ ما کوتاه‌تر...😭❣
سربه‌راه
لطفِ آقا بسی کَرَم فرمود درِ میخانه را به ما بگشود جامِ گیتی‌نما به ما بخشید میِ میخانه را به ما پیم
شکم‌فِراخای جمع! اگر مُضیفِ آقا امام حسین علیه السلام روزی‌تون شد، از اون جوی بهشتی یادتون نره بنوشید! هرکی می‌خورد می‌گفت عجب قهوه‌ای... ولی اسمش قهوه نیست. اسمش یه رمزه بین خدا و امام حسین علیه السلام! اون دلهٔ مُضیف رو موقعِ خروج، از نهری در بهشت پر می‌کنن و یه فنجونِ کوچولو به زائرای خوشبختِ حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام می‌دن... اون مزه رو دیگه هرگز، هیچ‌کجای دنیا، نمی‌تونید پیدا کنید! بهم اعتماد کنید! موقعِ خروج از مُضیف، برید اون کافه کوچولوی کنار و بگید منم یه لیوان می‌خوام. راستی! یهو سر نکشید! تموم شه دلتون کباب می‌شه... جرعه جرعه... آروم آروم... با هیچ‌کس هم قسمت‌ش نکنید!
سربه‌راه
وَ هرآن‌که جا ماند خود، اربعین را نطلبید.....................
وَ هر آن‌که جا ماند خود، حسین علیه السلام را طلب نکرد...
ضرر نمی‌کنی اگه دنیاااااااااات و بدی تا برسونن‌ت به حسین علیه السلام :)
برای بهانه‌هاتون، ماجرای اوّلین کربلا و اربعین رفتن‌م رو نوشتم. بابتش تمووووووووم جمعه رو گریستم. یه فرستهٔ بلندبالای کُشندهٔ کِشنده! بعد دیدم حیفه! گنجِ من برای بهانه‌های شما حیفه! یک جمعه نوشتن و گریستن رو پاک کردم! وَ گنج‌م رو برگردوندم به قلب‌م. اگر موندید، بازنده‌اید. وَ اگر رفتید، طوبیٰ لکم.
اگر جایی تصویر بچه‌های میناب رو داشتین که بتونم برای روی کوله‌م آماده‌ش کنم، برام لینک کانال یا سایت رو بفرستید. ترجیحاً با «بأیّ ذنب قتلت» باشه. تو اینترنت هست. دنبال گزینه‌های زیباتر که جلوهٔ بیشتر کنه هستم.
سه روزه اخبار رو ندیدم. نمی‌دونم چی شده، ولی حتماً یه چیزی شده که هرجا تجمع رفتم، یوهو حاجاقاهای گوگولیِ باااااااااتفاوتِ حوزه و مرجعیت، نگرانِ حجاب شدن و دارن از امربه‌معروف حرف می‌زنن(!) یه الف دخترِ ساده بودم و هنوز زن، مردگی، بردگی نشده بود که امربه‌معروف می‌کردم و تو دنیا هرررررررررررر اتفاقی افتاد، من کارم رو کردم! ۴۰۱ همین عمامه‌به‌سرها لام تا کام حرف نزدن و مردن که یه‌وقت فحش نخورن و عمامه‌شون پرت نشه(!) کللللللل مذهبیون‌مون برای حضرت زینب سلام الله موی پریشان کردن و روی خراشیدن ولی به بهانهٔ جذب و الآن وقتش نیست و کار فرهنگی کنیم به لخت شدنِ خیابوناشون سرد و بی‌تفاوت شدن و چشم و دل شوهر و پسر و برادراشون رو عادت دادن به هرزگی دیدن و زندگی‌های سست خودشون رو سست‌تر کردن، ولی من همون روزایی که همه وحشت داشتن چادر از سرشون بکشن، بازم امربه‌معروف کردم! خنده‌دارین برام شما مذهبیا! هرجا منفعت‌تونه پای کارین......... الآن نون تو امربه‌معروفه؟! منتظرم صحبتای حاجی تموم شه، برم بپرسم تا الآن چه کردی حاجی! تا الآن برای حجاب کدوم گوری بودی؟! ۴۰۱ که من دم حرم، دوره شدم و کتک خوردم ولی دو قدم بعدش بازم تذکر دادم، تو مشغول چه کاری برای حجاب بودی؟!
سربه‌راه
سه روزه اخبار رو ندیدم. نمی‌دونم چی شده، ولی حتماً یه چیزی شده که هرجا تجمع رفتم، یوهو حاجاقاهای گوگ
می‌خوام به حاج‌آقا بگم دوازده ساله معلم‌م. تو این دوازده سال، هرجای دنیا رفتم از خودم عکسای خوب گرفتم که بذارم پروفایل. که شاگردام ببینن. معلم‌شون با چادر روی قلهٔ کوه. معلم‌شون با چادر توی دریا. معلم‌شون با چادر روی دوچرخه. معلم‌شون با چادر وسطِ کویر. معلم‌شون با چادر تو کلاس پسرونه. معلم‌شون با چادر روی سِن دانشگاه وقتی داره می‌ره جایزه بگیره. این کار فرهنگی‌م. تذکر لسانی هم دادم. تو چه کردی حاجی؟! می‌خوام به حاج‌آقا بگم ۴۰۱ برای حجاب قصه نوشتم. نفر اول شدم. این کار فرهنگی‌م. تذکرم دادم. تو چه کردی حاجی؟! می‌خوام به حاج‌آقا بگم دوازده ساله اولین نفرم که می‌رسم مدرسه. تو مدرسه و محیط زنانه برای شاگردام آرایش می‌کنم. به خودم می‌رسم. زنگ آخر بچه‌هام می‌بینن کل اون صورت پاک می‌شه. بدون یک کلمه حرف زدن، محرم و نامحرم یادشون می‌دم. توپ‌شون افتاده بود خیابون، اول رفتن چادرم و آوردن از دفتر بعد ازم خواستن برم توپ رو بیارم. این کار فرهنگی‌م. سر کلاسم مستقیم هم دربارهٔ کاشت ناخن حرف زدم. تو چه کردی حاجی؟! می‌خوام به حاج‌آقا بگم تو دونه دونه کاردستی‌ها و تئاترها و کلیپ‌های دخترام شوخی و خنده، شراره‌های آتش رو تبیین کردم و عکس دارم که در نبودِ من هم حتی حواس‌شون بوده تصویر بی‌حجاب روی دیوار رو، باحجاب کنن. این کار فرهنگی‌م. ایستادم روبه‌روی کلاس‌م و کل مسألهٔ حجاب رو تو نمودار و بیست دقه شرح دادم که مسأله یه تار مو نیست. تو چه کردی حاجی؟! برام مهمه به رخ بکشم تو بالا و پایین دنیا و منفعت‌سنجیِ مذهبیون، کارم رو بی‌وقفه و با تمام قوا پیش بردم و از هر طرف هم بی‌عرضه‌ها و ترسوها بهم تاختن و حریف‌م نشدن و کارم رو کردم، ولی حاجی و امثالش چی؟! با هر بادی که وزید خمیدن و یه روز گفتن کار فرهنگی، فرداش گفتن صلاح نیست، پس‌فرداش گفتن اتحاد، پسون‌فرداش گفتن وامحمدا، دقیقاً برای حجاب چه کردن؟! ها؟! چه کردین سینه‌زنای حسین؟(!)