سربهراه
سه روزه اخبار رو ندیدم. نمیدونم چی شده، ولی حتماً یه چیزی شده که هرجا تجمع رفتم، یوهو حاجاقاهای گوگ
میخوام به حاجآقا بگم دوازده ساله معلمم. تو این دوازده سال، هرجای دنیا رفتم از خودم عکسای خوب گرفتم که بذارم پروفایل. که شاگردام ببینن. معلمشون با چادر روی قلهٔ کوه. معلمشون با چادر توی دریا. معلمشون با چادر روی دوچرخه. معلمشون با چادر وسطِ کویر. معلمشون با چادر تو کلاس پسرونه. معلمشون با چادر روی سِن دانشگاه وقتی داره میره جایزه بگیره.
این کار فرهنگیم. تذکر لسانی هم دادم. تو چه کردی حاجی؟!
میخوام به حاجآقا بگم ۴۰۱ برای حجاب قصه نوشتم. نفر اول شدم. این کار فرهنگیم. تذکرم دادم. تو چه کردی حاجی؟!
میخوام به حاجآقا بگم دوازده ساله اولین نفرم که میرسم مدرسه. تو مدرسه و محیط زنانه برای شاگردام آرایش میکنم. به خودم میرسم. زنگ آخر بچههام میبینن کل اون صورت پاک میشه. بدون یک کلمه حرف زدن، محرم و نامحرم یادشون میدم. توپشون افتاده بود خیابون، اول رفتن چادرم و آوردن از دفتر بعد ازم خواستن برم توپ رو بیارم. این کار فرهنگیم. سر کلاسم مستقیم هم دربارهٔ کاشت ناخن حرف زدم. تو چه کردی حاجی؟!
میخوام به حاجآقا بگم تو دونه دونه کاردستیها و تئاترها و کلیپهای دخترام شوخی و خنده، شرارههای آتش رو تبیین کردم و عکس دارم که در نبودِ من هم حتی حواسشون بوده تصویر بیحجاب روی دیوار رو، باحجاب کنن. این کار فرهنگیم. ایستادم روبهروی کلاسم و کل مسألهٔ حجاب رو تو نمودار و بیست دقه شرح دادم که مسأله یه تار مو نیست. تو چه کردی حاجی؟!
برام مهمه به رخ بکشم تو بالا و پایین دنیا و منفعتسنجیِ مذهبیون، کارم رو بیوقفه و با تمام قوا پیش بردم و از هر طرف هم بیعرضهها و ترسوها بهم تاختن و حریفم نشدن و کارم رو کردم، ولی حاجی و امثالش چی؟! با هر بادی که وزید خمیدن و یه روز گفتن کار فرهنگی، فرداش گفتن صلاح نیست، پسفرداش گفتن اتحاد، پسونفرداش گفتن وامحمدا، دقیقاً برای حجاب چه کردن؟! ها؟! چه کردین سینهزنای حسین؟(!)
اون موقع که من این کارا رو میکردم، همین مذهبیها میریختن سرم که تو تفرقه انداختی(!) تو وحدت شکستی(!) تو از دین زدهش کردی(!)
طرف با روی خوش ازم پذیرفته بود ها! ولی اینا... اینا... چون کاری رو کرده بودم که بهشون عذاب وجدان داده بود و خودشون رو برابر خودشون قرار داده بود، میخواستن در نطفه خفهم کنن که منم مثل خودشون خوک بیعار بشم(!)
مدیرم دید روز معلم همه دبیرا با یه شاخه گل یا یه نامه از مدرسه رفتن بیرون و من کولهم پر، دستام پر، مجبور شدم بزنگم دوستم با ماشین بیاد دنبالم، تهش هم درخت بادکنکی که برام آورده بودن رو مجبور شدم بذارم مدرسه، بعد نشسته بود سین جیم میکرد بهنظرتون درسته دربارهٔ حجاب با بچهها حرف بزنیم؟!
حالا چی شده یوهو همه مذهبیاااااااا حاجیاااااااا جوشِ حجاب میزنن و وامحمدا سر دادن؟!
قانون امربهمعروف تصویب شده؟! توش نونه و بابتش استخدامی میدن به خودتون افتادین؟! :))
دیشب بزرگواری کردم این رو به حاجی نشون ندادم! مال سر شبه و باید به حاجی میگفتم این دخترم رو ببینی، تو و مذهبیون حتی از ترس نمیاین جلو بهش سلام کنین(!) بعد که به خودتون اومدید همهتون همهچیز رو رها میکنین میریزین سرش به باج دادن و به هوا دادنِ دین و ایمونتون به بهانهٔ جذب(!) اینم محل آهوتون نمیذاره! چنانچه به دبیر دینی نذاشت! اما تا جاری شدن با من پیش اومده و تلاشش رو کرده با من خانواده شه 😎😍 بشین روی کُنه همین فکر کن؛ لعلّکم تُفلحون!
من آدمِ یه فلاسک چای خوردن و یه شیشه آبِ یخِ یخچالی روش سر کشیدنم!
الآن درست یه هفته است که نه مثل آدم چای خوردم، نه تونستم آبِ سرد بخورم چه برسه به یخ! شربت و قند و چیزای شیرین که بماند😭 آفتاب داره روی مغزم آتیش میباره و من بااااااااز باید آویشن و عسل بخورم😭😭😭
حالا که ماجرای کارگاه و کاربرگ رو تموم کردم وقت آتیش زدن به پولامه😭
میرم دکترررررررررررر😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
امروز روز دکتر و شبکاریه😭😭😭😭😭😭😭😭😭
چند تا اربعینی بودیم انشاءاللّه. کار که تموم شد و بچهها مشغولِ خداحافظی با ما و التماس دعا بودن، من ایستادم سرِ سالن و با صدای بلند گفتم من امسال میخوام آتیش بزنم به مالم!
همهٔ سالن ساکت شد و من رو نگاه کرد.
گفتم خدا توفیقم بده و این پاها به مشّایه برسه، میخوام نصفِ ثوابِ سفرم و پیادهرویم رو بدم به هرکس در نبودم شبها در تجمعِ خیابونها باشه.
معامله گرفت!
کلی نفر دست بلند کردن که من جات میرم! من... من! من هم... تو رو بهخدا من هم... من!
حتی چند نفر آدرسِ دقیق ازم گرفتن که کدوم خیابون جات بریم.
وَ با نیمی از تموووووومِ باورم... تمووووووومِ عشق و ارادتم... تموووووووومِ امید و عقیدهم... تموووووووووومِ اعتبار و فخر و آبروم...
تونستم چندین سرباز رو جای خودم بذارم خیابان؛
حتی افرادی که
میدونم
اهلِ
خیابان
نیستن...
اما
اهلِ
ثوابِ
کربلا
هستن!
معمولاً فقط در مشّایه نمازشب میخونم و عاشورای صد لعن و صد سلام. اینبار میخوام ثوابِ سفر رو سنگین کنم که اون دنیا هرکس جام خیابون رو گرفته بود بگه عجب معاملهٔ پرسودی کردم؛
لذا تا بتونم هر شبِ سفر نمازشب میخونم و هر روزِ سفر عاشورای صد لعن و صد سلام و هر کارِ دیگه هم بتونم، خواهم کرد.
گرچه روایات میگه من کاری هم نکنم، یه قطره عرقِ زائر اربعین چه جایگاهی داره و چه عالَمی که زیرورو نمیکنه...
حدودِ چهل نفر،
در خیابان،
تکثیر شدم😎🇮🇷
الحمدللّه ربّ العالمین❣
از خواب بیدار شدم. نماز خوندم. شامِ دیشبم رو ناهار خوردم. مختار دیدم. برق رفت. گرم بود. شستوشو راه انداختم که هم گرما رو ببره، هم کارهام و کرده باشم. کفشام رو شستم. ظرفا رو. برق اومد. لباسام رو هم شستم. سجاده و جانمازم رو هم. میخواستم پرچمم رو هم بشورم. گفتم امشب هم بیاد تجمع، فردا میشورمش میذارمش برای اربعین. از هوش مصنوعی پرسیدم چی بپزم برام مقویه؟ سرفههام رو خوب میکنه؟ چیزی که گفت ظاهراً قشنگ نشه. شاید خوشمزه هم نشه. ولی موادش مطمئناً مقویه. یه تیکه گوشت شستم انداختم قابلمه. یه مشت لوبیاقرمز و عدس شستم ریختم روش. یه پیاز و چند دونه سیر شستم و رنده کردم روی قبلیها. یه سیبزمینی درسته پوست کردم و اونم گذاشتم قابلمه. ادویه ریختم. آب ریختم. نذر مبارز و مجاهد با سلاحِ گرمِ دعا کردم و گذاشتم نذریِ امام سجّاد علیه السلام روی شعله بپزه. چای با گلمحمدی دم کردم. قوطی آویشن رو جمع کردم. شیشهٔ عسل رو هم. به غرغرهٔ آبنمک هنوز وفادارم. قرص و داروهام و میخورم. چای میریزم. میشینم تو حیاط. به غصهها فکر میکنم. به اینکه کاش زور داشتم دلم رو هم بشورم. فکرم رو. چشمام رو. دیشب دوستی من رو دید و گفت غمگین بهنظر میرسی. دوستِ دیگری صدام رو شنید و گفت چقدر پخته شدی دختر. پیر شدم؟ زشت شدم؟ غصهها حریفم شدن؟ نمیدونم. بمونه برای سیزده مرداد. پنج ماه مقاومت کردم. چند روزم روش. باید کوله ببندم. وصیتنامهم رو بهروز کنم. باید وقت بذارم به برخی سؤالای اربعینی که تو ناشناسه جواب بدم. باید به دِهین فکر کنم. به کامی که بالاخره شیرین میشه. به پاهایی که بالاخره مستجاب میشن.