اون موقع که من این کارا رو میکردم، همین مذهبیها میریختن سرم که تو تفرقه انداختی(!) تو وحدت شکستی(!) تو از دین زدهش کردی(!)
طرف با روی خوش ازم پذیرفته بود ها! ولی اینا... اینا... چون کاری رو کرده بودم که بهشون عذاب وجدان داده بود و خودشون رو برابر خودشون قرار داده بود، میخواستن در نطفه خفهم کنن که منم مثل خودشون خوک بیعار بشم(!)
مدیرم دید روز معلم همه دبیرا با یه شاخه گل یا یه نامه از مدرسه رفتن بیرون و من کولهم پر، دستام پر، مجبور شدم بزنگم دوستم با ماشین بیاد دنبالم، تهش هم درخت بادکنکی که برام آورده بودن رو مجبور شدم بذارم مدرسه، بعد نشسته بود سین جیم میکرد بهنظرتون درسته دربارهٔ حجاب با بچهها حرف بزنیم؟!
حالا چی شده یوهو همه مذهبیاااااااا حاجیاااااااا جوشِ حجاب میزنن و وامحمدا سر دادن؟!
قانون امربهمعروف تصویب شده؟! توش نونه و بابتش استخدامی میدن به خودتون افتادین؟! :))
دیشب بزرگواری کردم این رو به حاجی نشون ندادم! مال سر شبه و باید به حاجی میگفتم این دخترم رو ببینی، تو و مذهبیون حتی از ترس نمیاین جلو بهش سلام کنین(!) بعد که به خودتون اومدید همهتون همهچیز رو رها میکنین میریزین سرش به باج دادن و به هوا دادنِ دین و ایمونتون به بهانهٔ جذب(!) اینم محل آهوتون نمیذاره! چنانچه به دبیر دینی نذاشت! اما تا جاری شدن با من پیش اومده و تلاشش رو کرده با من خانواده شه 😎😍 بشین روی کُنه همین فکر کن؛ لعلّکم تُفلحون!
من آدمِ یه فلاسک چای خوردن و یه شیشه آبِ یخِ یخچالی روش سر کشیدنم!
الآن درست یه هفته است که نه مثل آدم چای خوردم، نه تونستم آبِ سرد بخورم چه برسه به یخ! شربت و قند و چیزای شیرین که بماند😭 آفتاب داره روی مغزم آتیش میباره و من بااااااااز باید آویشن و عسل بخورم😭😭😭
حالا که ماجرای کارگاه و کاربرگ رو تموم کردم وقت آتیش زدن به پولامه😭
میرم دکترررررررررررر😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
امروز روز دکتر و شبکاریه😭😭😭😭😭😭😭😭😭
چند تا اربعینی بودیم انشاءاللّه. کار که تموم شد و بچهها مشغولِ خداحافظی با ما و التماس دعا بودن، من ایستادم سرِ سالن و با صدای بلند گفتم من امسال میخوام آتیش بزنم به مالم!
همهٔ سالن ساکت شد و من رو نگاه کرد.
گفتم خدا توفیقم بده و این پاها به مشّایه برسه، میخوام نصفِ ثوابِ سفرم و پیادهرویم رو بدم به هرکس در نبودم شبها در تجمعِ خیابونها باشه.
معامله گرفت!
کلی نفر دست بلند کردن که من جات میرم! من... من! من هم... تو رو بهخدا من هم... من!
حتی چند نفر آدرسِ دقیق ازم گرفتن که کدوم خیابون جات بریم.
وَ با نیمی از تموووووومِ باورم... تمووووووومِ عشق و ارادتم... تموووووووومِ امید و عقیدهم... تموووووووووومِ اعتبار و فخر و آبروم...
تونستم چندین سرباز رو جای خودم بذارم خیابان؛
حتی افرادی که
میدونم
اهلِ
خیابان
نیستن...
اما
اهلِ
ثوابِ
کربلا
هستن!
معمولاً فقط در مشّایه نمازشب میخونم و عاشورای صد لعن و صد سلام. اینبار میخوام ثوابِ سفر رو سنگین کنم که اون دنیا هرکس جام خیابون رو گرفته بود بگه عجب معاملهٔ پرسودی کردم؛
لذا تا بتونم هر شبِ سفر نمازشب میخونم و هر روزِ سفر عاشورای صد لعن و صد سلام و هر کارِ دیگه هم بتونم، خواهم کرد.
گرچه روایات میگه من کاری هم نکنم، یه قطره عرقِ زائر اربعین چه جایگاهی داره و چه عالَمی که زیرورو نمیکنه...
حدودِ چهل نفر،
در خیابان،
تکثیر شدم😎🇮🇷
الحمدللّه ربّ العالمین❣
از خواب بیدار شدم. نماز خوندم. شامِ دیشبم رو ناهار خوردم. مختار دیدم. برق رفت. گرم بود. شستوشو راه انداختم که هم گرما رو ببره، هم کارهام و کرده باشم. کفشام رو شستم. ظرفا رو. برق اومد. لباسام رو هم شستم. سجاده و جانمازم رو هم. میخواستم پرچمم رو هم بشورم. گفتم امشب هم بیاد تجمع، فردا میشورمش میذارمش برای اربعین. از هوش مصنوعی پرسیدم چی بپزم برام مقویه؟ سرفههام رو خوب میکنه؟ چیزی که گفت ظاهراً قشنگ نشه. شاید خوشمزه هم نشه. ولی موادش مطمئناً مقویه. یه تیکه گوشت شستم انداختم قابلمه. یه مشت لوبیاقرمز و عدس شستم ریختم روش. یه پیاز و چند دونه سیر شستم و رنده کردم روی قبلیها. یه سیبزمینی درسته پوست کردم و اونم گذاشتم قابلمه. ادویه ریختم. آب ریختم. نذر مبارز و مجاهد با سلاحِ گرمِ دعا کردم و گذاشتم نذریِ امام سجّاد علیه السلام روی شعله بپزه. چای با گلمحمدی دم کردم. قوطی آویشن رو جمع کردم. شیشهٔ عسل رو هم. به غرغرهٔ آبنمک هنوز وفادارم. قرص و داروهام و میخورم. چای میریزم. میشینم تو حیاط. به غصهها فکر میکنم. به اینکه کاش زور داشتم دلم رو هم بشورم. فکرم رو. چشمام رو. دیشب دوستی من رو دید و گفت غمگین بهنظر میرسی. دوستِ دیگری صدام رو شنید و گفت چقدر پخته شدی دختر. پیر شدم؟ زشت شدم؟ غصهها حریفم شدن؟ نمیدونم. بمونه برای سیزده مرداد. پنج ماه مقاومت کردم. چند روزم روش. باید کوله ببندم. وصیتنامهم رو بهروز کنم. باید وقت بذارم به برخی سؤالای اربعینی که تو ناشناسه جواب بدم. باید به دِهین فکر کنم. به کامی که بالاخره شیرین میشه. به پاهایی که بالاخره مستجاب میشن.
دیشب اون دوستی که من و دید و گفت غمگین بهنظر میرسی، در لفافه گفت حرصِ درست شدن و تغییرِ دنیا رو نزن، وقتی کاری ازمون برنمیاد باید مراقبِ خودمون باشیم.
من داشتم به این حرفش فکر میکردم که فرستادنم بخشی دیگه به مسؤولیتِ خانمی دیگه. کارِ دیشب سبک بود و سرمون خلوت. کسی اومد ازمون آب خواست. رفتم از آبسردکن براش آب بیارم که خانمِ مسؤول گفت خرابه. اون شخص رفت و من پرسیدم کجاش خرابه؟ گفت آب نمیریزه. گفتم نگاه کردید ببینید مشکل از کجاشه؟ گفت آره، سه هفته است که خرابه، گزارش دادم برامون یه نو بیارن.
یک ساعت گذشت. کارام و کرده و بیکار بودم. از بیکاری رفتم و پارچهٔ روی آبسردکن رو برداشتم. لیوان گذاشتم زیرش. آب نمیداد. کمی باهاش ور رفتم. پلاستیک دستم کردم و بشکهٔ آبی رو برداشتم. منبع رو بررسی کردم. سالم بود. بشکه رو نگاه کردم. دیدم اون واشرِ سفیدِ روی سرش که روی منبع جا میخوره، سوراخ ریزی داره. برش داشتم. بشکه رو برگردوندم و جا انداختم. دکمه رو فشار دادم و آب اومد.
ده دقیقه هم بیشتر وقت نبرد. همکارم که دید خندید و گفت وای آفرین! درستش کردی؟! تعمیرات خونگی بلدی؟!
گفتم نه! تلاش کردن بلدم.
بهش برخورد. به منم برخورد.
نمیدونم چطور توضیح بدم... اما به من خیلی خیلی برخورد. من از دیشب خیلی خیلی ناراحتم. خیلی خیلی اشکم دم مشکمه. سه هفته است فقط لازم بوده بشکه رو برداره و واشر پلاستیکیِ سرش رو دربیاره. اما تلاش نکرده. وَ حالش خوبه. وَ سرِ جاشه. وَ مسؤول بخشش مونده. وَ روابطش با بچههای بالا خوبه. وَ میخنده. وَ خجالت نکشید. وَ تحقیر نشد. وَ از اینکه کارش رو یکی دیگه کرده شاده!