eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
365 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از دارالذکر رفتم یه نامهٔ جدید بنویسم برای آستان.
سربه‌راه
مشهدی‌ها جاش و یاد گرفتن؟! غیرمشهدی‌ها هم تلفن ۱۳۸!
چند تا اربعینی بودیم ان‌شاءاللّه. کار که تموم شد و بچه‌ها مشغولِ خداحافظی با ما و التماس دعا بودن، من ایستادم سرِ سالن و با صدای بلند گفتم من امسال می‌خوام آتیش بزنم به مالم! همهٔ سالن ساکت شد و من رو نگاه کرد. گفتم خدا توفیق‌م بده و این پاها به مشّایه برسه، می‌خوام نصفِ ثوابِ سفرم و پیاده‌روی‌م رو بدم به هرکس در نبودم شب‌ها در تجمعِ خیابون‌ها باشه. معامله‌ گرفت! کلی نفر دست بلند کردن که من جات می‌رم! من... من! من هم... تو رو به‌خدا من هم... من! حتی چند نفر آدرسِ دقیق ازم گرفتن که کدوم خیابون جات بریم. وَ با نیمی از تموووووومِ باورم... تمووووووومِ عشق و ارادت‌م... تموووووووومِ امید و عقیده‌م... تموووووووووومِ اعتبار و فخر و آبروم... تونستم چندین سرباز رو جای خودم بذارم خیابان؛ حتی افرادی که می‌دونم اهلِ خیابان نیستن... اما اهلِ ثوابِ کربلا هستن! معمولاً فقط در مشّایه نمازشب می‌خونم و عاشورای صد لعن و صد سلام. این‌بار می‌خوام ثوابِ سفر رو سنگین کنم که اون دنیا هرکس جام خیابون رو گرفته بود بگه عجب معاملهٔ پرسودی کردم؛ لذا تا بتونم هر شبِ سفر نمازشب می‌خونم و هر روزِ سفر عاشورای صد لعن و صد سلام و هر کارِ دیگه هم بتونم، خواهم کرد. گرچه روایات می‌گه من کاری هم نکنم، یه قطره عرقِ زائر اربعین چه جایگاهی داره و چه عالَمی که زیرورو نمی‌کنه... حدودِ چهل نفر، در خیابان، تکثیر شدم😎🇮🇷 الحمدللّه ربّ العالمین❣
از خواب بیدار شدم. نماز خوندم. شامِ دیشب‌م رو ناهار خوردم. مختار دیدم. برق رفت. گرم بود. شست‌وشو راه انداختم که هم گرما رو ببره، هم کارهام و کرده باشم. کفشام رو شستم. ظرفا رو. برق اومد. لباسام رو هم شستم. سجاده و جانمازم رو هم. می‌خواستم پرچم‌م رو هم بشورم. گفتم امشب هم بیاد تجمع، فردا می‌شورمش می‌ذارم‌ش برای اربعین. از هوش مصنوعی پرسیدم چی بپزم برام مقویه؟ سرفه‌هام رو خوب می‌کنه؟ چیزی که گفت ظاهراً قشنگ نشه. شاید خوشمزه هم نشه. ولی موادش مطمئناً مقویه. یه تیکه گوشت شستم انداختم قابلمه. یه مشت لوبیاقرمز و عدس شستم ریختم روش. یه پیاز و چند دونه سیر شستم و رنده کردم روی قبلی‌ها. یه سیب‌زمینی درسته پوست کردم و اونم گذاشتم قابلمه. ادویه ریختم. آب ریختم. نذر مبارز و مجاهد با سلاحِ گرمِ دعا کردم و گذاشتم نذریِ امام سجّاد علیه السلام روی شعله بپزه. چای با گل‌محمدی دم کردم. قوطی آویشن رو جمع کردم. شیشهٔ عسل رو هم. به غرغرهٔ آب‌نمک هنوز وفادارم. قرص و داروهام و می‌خورم. چای می‌ریزم. می‌شینم تو حیاط. به غصه‌ها فکر می‌کنم. به این‌که کاش زور داشتم دلم رو هم بشورم. فکرم رو. چشمام رو. دیشب دوستی من رو دید و گفت غمگین به‌نظر می‌رسی. دوستِ دیگری صدام رو شنید و گفت چقدر پخته شدی دختر. پیر شدم؟ زشت شدم؟ غصه‌ها حریف‌م شدن؟ نمی‌دونم. بمونه برای سیزده مرداد.‌ پنج ماه مقاومت کردم. چند روزم روش. باید کوله ببندم. وصیت‌نامه‌م رو به‌روز کنم. باید وقت بذارم به برخی سؤالای اربعینی که تو ناشناسه جواب بدم. باید به دِهین فکر کنم. به کامی که بالاخره شیرین می‌شه. به پاهایی که بالاخره مستجاب می‌شن.
دیشب اون دوستی که من و دید و گفت غمگین به‌نظر می‌رسی، در لفافه گفت حرصِ درست شدن و تغییرِ دنیا رو نزن، وقتی کاری ازمون برنمیاد باید مراقبِ خودمون باشیم. من داشتم به این حرف‌ش فکر می‌کردم که فرستادنم بخشی دیگه به مسؤولیتِ خانمی دیگه. کارِ دیشب سبک بود و سرمون خلوت. کسی اومد ازمون آب خواست. رفتم از آبسردکن براش آب بیارم که خانمِ مسؤول گفت خرابه. اون شخص رفت و من پرسیدم کجاش خرابه؟ گفت آب نمی‌ریزه.‌ گفتم نگاه کردید ببینید مشکل از کجاشه؟ گفت آره، سه هفته است که خرابه، گزارش دادم برامون یه نو بیارن. یک ساعت گذشت. کارام و کرده و بیکار بودم. از بیکاری رفتم و پارچهٔ روی آب‌سردکن رو برداشتم. لیوان گذاشتم زیرش. آب نمی‌داد. کمی باهاش ور رفتم. پلاستیک دستم کردم و بشکهٔ آبی رو برداشتم. منبع رو بررسی کردم. سالم بود. بشکه رو نگاه کردم. دیدم اون واشرِ سفیدِ روی سرش که روی منبع جا می‌خوره، سوراخ ریزی داره. برش داشتم. بشکه رو برگردوندم و جا انداختم. دکمه رو فشار دادم و آب اومد. ده دقیقه هم بیشتر وقت نبرد. همکارم که دید خندید و گفت وای آفرین! درستش کردی؟! تعمیرات خونگی بلدی؟! گفتم نه! تلاش کردن بلدم. بهش برخورد. به منم برخورد. نمی‌دونم چطور توضیح بدم... اما به من خی‌لی خی‌لی برخورد. من از دیشب خی‌لی خی‌لی ناراحتم. خی‌لی خی‌لی اشکم دم مشکمه. سه هفته است فقط لازم بوده بشکه رو برداره و واشر پلاستیکیِ سرش رو دربیاره. اما تلاش نکرده. وَ حالش خوبه. وَ سرِ جاشه. وَ مسؤول بخش‌ش مونده. وَ روابط‌ش با بچه‌های بالا خوبه. وَ می‌خنده. وَ خجالت نکشید. وَ تحقیر نشد. وَ از این‌که کارش رو یکی دیگه کرده شاده!
پاسخ به چند سؤال اربعینی: ۱.‌ شماره کارت فرستادید برای کمک به فرستادنِ کسی به اربعین. من حضوری و به گدا هم کمک نمی‌کنم و باید برام مبرهن شه که طرف نیازمنده، اون‌وقت مجازی و اونم کربلا؟! در فعالیتِ جهادی‌مون، از جایی بهم تلفن کردن که یه خانواده هستن در فلان روستا، از نظر مالی در مضیقه‌ان و نیاز به کمک‌های جهادی دارن. با مسؤولِ آقا بلند شدم و رفتم تا ببینم واااااااااااااقعاً مستحقِ کمکه یا نه!‌ بله روستای محرومی بود. بله خونه، در شأن و شرافتِ یک زندگیِ انسانی نبود. بله اوضاع و لوازم خونه افتضاح بود. بله فقر و فلاکت از سر و روی خونه می‌بارید. بله همسایه‌ها هم بر نداریِ اون خونه شهادت دادن. اما وقتی از خونه اومدیم بیرون گفتم نه! حتی یه قوطی روغن هم به این خونه نمی‌رسه! چون توی اون خونه سه تا دسته‌بیلِ سالم بود! سه تا پسرِ جوان و رشید! چرا نمی‌رن کار کنن؟! بیل خورده به کمرشون؟! کار نیست؟! یا شما عارته؟! یا شما منتظری پشت میز بشینی؟! من پسر بودم کیسه برنجی می‌نداختم دوشم، یه بیل دستم، میدون فردوسی وامیستادم می‌رفتم حمّالی ولی گدایی نه! اینی هم که می‌خواید بفرستید کربلا طلاعلا نداره؟! اگر داره بگید بفروشه بره کربلا! وسیله مسیله نداره؟! اگر داره بگید بفروشه بره کربلا! موبایلِ دستش رو بفروشه بره کربلا! من محکم و با اعتقاد می‌نویسم کربلا به خواستنه! هرکس موند، خودش نخواسته! نخواسته کس و کارش رو راضی کنه. نخواسته خرجِ امام حسین علیه السلام کنه. نخواسته از خواسته‌هاش بگذره. نخواسته در رنج و‌ سختی بیفته. نیمه‌شعبانِ قبل از جنگ تو حسینیه کربلا که بودیم، یه کاروان از اصفهان آورده بودن. سرِ سفرهٔ شام و ناهار فهمیدیم خیریه‌ای آوردن‌شون! یعنی دیگران پول دادن اینا رو که از منطقهٔ محرومی از اصفهان بودن رو آوردن! من و رفیق داشتیم شاخ درمیاوردیم! النگو داشتن! آرایش دائم داشتن! چمدون‌های پر‌ از سوغاتی داشتن! من طرح کلی اندیشهٔ اسلامی رو خوندم؛ مطمئن هستم اون خیّرها ثوابی نکردن، خرکاری کردن! طرف داشت از خرج ماهانهٔ ترمیم ناخن‌ش‌حرف می‌زد... اون‌یکی آیفون دستش بود... ما که از حرم برمی‌گشتیم غذا بخوریم اونا با پلاستیک پلاستیک خرید برمی‌گشتن! لباسای عِراقی که خریده بودن رو تو حسینیه می‌پوشیدن! دقت کنید؛ نه این‌که دروغ گفته باشن! نه. برید خونه و زندگی‌شون رو ببینید، دل‌تون ریش می‌شه. ولی مسأله اینه خودشون این سبک زندگی رو انتخاب کردن، نه جبر و تقدیر! طرف خرج خونه و زندگی و بچه‌هاش نمی‌کنه که آیفون دستش باشه(!) یا خرج تن و بدنش می‌کنه ولی به رفاه و‌ زندگی‌ش نمی‌رسه(!) اونا کجا مستحق کربلای رایگان بودن؟! با بودجه‌ای که می‌شد چه کارهای اساسی واصولی کرد، چه گندی زدن خیّرین(!) به همه‌چیز هم ایراد می‌گرفتن؛ چرا برنج اینه... چرا خورش‌ اونه... چرا حسینیه فلانه... تو عاشق کربلایی؟! آیفون دستت رو بفروش بیا و هرچه از دوست رسید به چشم بکش! من تا خودم نبینم کسی مستحق حقیقی و آرزومندِ کربلاست، نه حضوری، نه مجازی، ریالی کمک نمی‌کنم. اسم این کارها رو هم خیر و خیرخواهی و دین و جذب و این شعارا نمی‌ذارم. طبق طرح کلی اندیشهٔ اسلامی همهٔ این امور رو هم اسراف و بیهوده و در درجاتی خیانت به تمدن مهدوی می‌دونم. ۲. از سختی‌های اربعین پرسیدید. به فرسته‌های سال‌های گذشته‌م برگردید. یادمه نوشتم و براش راهکار هم دادم. چند شب پیش داشتم به دوست شیرازی‌م که برای بار اوله بالاخره «خواست» که بره کربلا و اربعین می‌گفتم اون‌جا قاعده رو بر یه اصل بذار: هرچه پیش آید خوش آید! یعنی مریض شدی، گرمازده، از زیارت افتادی، کس‌وکار گم کردی، بی‌پول شدی، زیارت نرفتی، پیاده‌روی سخت گذشت، جا نبود، حمام نکردی، هرچی شد... تو خوش باش! چرا؟ چون تا قبل از این آرزو و حسرت داشتی این‌جا باشی، حالا که هستی چسبیدی به تلخی‌ها؟! اربعین باشه، مشّایه باشی، کربلا برسی، هرچه پیش آید خوش‌ آید! خوش‌گذرون باش. مهم جسم‌ت نیست. مهم مغزته. مغزت، خوب کار کنه، اربعین شاهانه‌ترین سفرِ زندگی‌ته و تو دستِ پر برمی‌گردی! مغزت، خوب کار کنه، هرچی که تو کتابا دنبالشی و از این استاد و اون دوره گدایی می‌کنی و تهشم بهش نمی‌رسی، تو اربعین بهش می‌رسی! مغزت باید خوب کار کنه.‌ هرچه پیش آید، خوش آید.
مردم می‌خوان مو کوتاه کنن، پدر و شوهرشون نمی‌ذاره، من دوستام😒 خب شما جای من می‌شورین و شونه می‌زنین که می‌خواین نگه‌شون دارم؟!😢 یکی از دشواری‌های سفر برای من، حمام کردنه! خصوصاً در اربعین... خصوصاً در اربعین... که آب کمه و جمعیت زیاد و معمولاً یکی پشتِ در و عجول😐 اگر موهام نبود، حمام کردنِ من ده دقه هم طول نمی‌کشید، ولی با موهام اذیت‌م و طوووووول می‌کشه. گرچه عِراقی‌ها موی کوتاهِ دختر رو بد می‌دونن و جزو فرهنگ‌شون نیست وَ من برام مهمه آداب فرهنگی در سفر اربعین رعایت شه، اما خدا می‌دونه من در اربعین چقدر مشتاقِ دوش گرفتن در هر توقفم و به‌خاطرِ موهام قیدش رو می‌زنم...🥲 برای این‌که کثیف نشه، از مشهد می‌بافم و روسری‌م رو هیچ‌کجا درنمیارم و همون دو_سه باری که می‌رم حمام بازشون می‌کنم. این‌بار دلم می‌خواد مردونه بزنم بره که دوستام عزای حیفه حیفه گرفتن😒 خوتّونم بشورید و شونه کنیدش😩