eitaa logo
لبخند به عشق امام زمان عج
468 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
38 فایل
🌸 بسم الله الرحمن الرحیم🌸 🌱السَّلامُ عَلَیڪ یا فاطِمَةَ الزَّهرا(س) . 🌷بیایم به عشق امام زمانمون درحد توانمون قدمی برای کمک به بقیه برداریم🌷 ❤️اللهم عجل لولیک الفرج❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋 ((دکل دیده بانی)) آن شب و روز بعد، چند بار از دکل شصت متری بالا و پایین رفت. یک بار برایم پتو آورد. یک بار صبحانه🧀،یک بار نهار 🍛 و چندین بار دیگر به بهانه های مختلف آمد و رفت. رفتار او باعث شده بود که روحیّه ام کاملاً عوض شود. شب، با تاریک شدن هوا آمد دنبالم و گفت: «برویم» این بار خودش اول رفت و بعد من پشت سرش می رفتم. پایین تر از من حرکت می کرد تا بتواند مواظبم باشد. و بالاخره مرا پایین آورد. بارها شنیده بودم که چقدر نسبت به نیروهایش احساس مسئولیّت دارد، ولی هیچ گاه محبت پدرانه اش را از نزدیک حس نکرده بودم. با کار آن شب محمّد حسین، هم توانستم را آن طور که باید ببینم و هم روحیّه ام تغییر کرد.🙂 هیچ وقت نمی توانم لحظه ای را که روی شانه هایشان نشسته بودم، فراموش کنم. 💠آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ‌‌‌‌ عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی ((من بسیجی ام)) در طول مدّتی که محمّد حسین مسئول لشکر شده بود، من و چندین بار به او اصرار می کردیم که به عضویت در بیاید، امّا او زیر بار نمی رفت! و می گفت: «شما دنبال چی هستید؟ 🤔 اینکه یکی به نیروهای سپاه اضافه شود؟ من دوست دارم به عنوان یک خدمت کنم. پس بگذارید راحت باشم.» 😕 گفتیم: «محمّد حسین! مگر سپاه چه اشکالی دارد؟!» گفت: «سپاه هیچ اشکالی ندارد، خیلی هم خوب است، امّا من خدمت در لباس بسیجی را بیشتر دوست دارم.» ☺️ محمّد حسین اینقدر ظرفیت و لیاقت داشت که می توانست از فرماندهان رده بالای سپاه شود؛ امّا این در صورتی بود که به عضویت سپاه در می آمد و رسمی می شد. بارها مسئولین لشکر به او پیشنهاد می کردند، اما چون به عشق می ورزید، نمی پذیرفت؛ 👈🏻تا جاییکه سفارش کرده بود اگر من شدم، روی سنگ قبرم ننویسید ؛ اگر چنین کلمه ای بنویسید روز قیامت جلوی شما را خواهم گرفت.👊🏻 من یک بسیجی‌ام! 💠کجایند مستان جام الست ؟ ‌‌‌ دلیران عاشق، شهیدان مست
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای"مهدی شفازند" 🔹صفحه ۱۵۰_۱۴۹
🦋 ((بگذار دنیا برای اهلش بماند!)) آخرین باری که از به کرمان آمده بود، با هم توی شهر دنبال کارهای روزمرّه رفته بودیم. گفت: «مهدی! هیچ تا به حال شده یک بنز یا یک ماشین مدل بالای دیگری ببینی و از ته دل آرزو کنی که ای کاش یکی از آن ها مال من بود؟» گفتم: «راستش زیاد روی این قضیّه فکر نکرده ام،امّا خب! من یک انسانم. ممکن است گاهی از دلم بگذرد و بخواهم که من هم بنز، خانه وامکانات راحت داشته باشم.» محمّد حسین مکثی کرد و با لحنی دوستانه و برادرانه گفت : «سعی کن اینها را برای اهلش ببینی. خانه،ماشین لوکس، تجمّلات و تشریفات برای دوستداران دنیاست. برای آن ها که طالبش هستند. ما که این راه را انتخاب کرده ایم و به آمده ایم، راهمان چیز دیگری است. بگذار دنیا برای اهلش بماند.» یادم است یک بار دیگر با محمّد حسین صحبت می کردیم، می گفت :مهدی! معتقدم که دو نفر که خیلی باهم دوست هستند و همیشه با یکدیگرند، بعد از یا وفات یکی از آن ها، باز هم دوستی شان ادامه پیدا می کند؛ مثلاً می توانند از طریق خواب با هم ارتباط داشته باشند، حتّی اگر آن شخصی که زنده است، مشکلی داشته باشد؛ دوستش می تواند به او کمک کند. وراهنماییش کند. من خودم هر وقت در طول به مشکلی برخورده ام، متوسّل به خانم #الزّهرا (سلام الله علیها) شده و دوستان شهیدم را در خواب دیده ام. ☺️ آن ها هم راهنمایی ام کرده اند و راه حل مشکلات را پیش رویم گذاشته اند.» وقتی محمّد حسین این را گفت، همان جا از او قول گرفتم اگر توفیق شهادت نصیبش کرد، فراموشم نکند، بگذارد دوستیمون پا برجا بماند و در گرفتاری ها کمکم کند. او هم قول داد و چقدر خوب به وعده اش وفا کرد. بعد از هر بار به مشکلی بر می خورم به خوابم می آید و راهنمایی ام می کند. و وقتی به توصیه هاش عمل میکنم گره کارهایم باز می شود. 😭
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای"علی نجیب زاده" 🔹صفحه ١۵٢_١۵١
لبخند به عشق امام زمان عج
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖 زندگینامه و خاطر
🦋 ((کالک و نقشه)) یک بار او را دیدم که می خواست به جلسه برود. چند کالک و نقشه در دست داشت و به جای کفش یا پوتین، یک جفت دمپایی لنگه به لنگه و کوچک و بزرگ پایش بود. گفتم: «محمّد حسین کجا می روی؟» گفت: «جلسه.» گفتم: «با همین دمپایی ها؟!» 🤔 گفت: «مگر چه اشکالی دارد؟» گفتم: «آخر هر کسی می خواهد جلسه برود، سر و وضعش را مرتّب می کند و لباس درست و حسابی می پوشد، نه مثل تو با این دمپایی های لنگه به لنگه و جورواجور!!» خندید: « چیکار کنم؟ من با همین وضعیّت وضو گرفتم و مسجد🕍رفتم، با همین وضعیّت هم، جلسه می روم. برای من تفاوتی نمی کند و لزومی ندارد که طور دیگری لباس بپوشم.🤷🏻‍♂» به راستی هم برای او فرقی نمی کرد، زیرا اصلاً اهل ظاهرسازی نبود؛ آنچه برای او اهمیّت داشت، و رضایت او بود.👆🏻❤️ 💠تحصیل و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل ((مثل آدم)) من خودم یک بار از پرسیدم: «حسین! تو از یک سری قضایا با خبر می شوی، چطور این کار را می کنی؟» 🤔 با اصرار زیاد بالاخره راضی شد و جواب داد، آن هم خیلی "کوتاه و مختصر." گفت:«کار خاصّی نمی کنم، فقط وقتی می خوابم، سعی میکنم مثل آدم بخوابم.» گفتم: «آدم ها مگر چطور می خوابند؟!🤔» گفت: «این را دیگر خودت باید بفهمی.» و دیگر هیچ حرفی در این مورد نزد. 💠ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد 💠این مدّعیان در طلبش بی خبرانند ‌‌ کان را که خبر شد، خبری باز نیامد
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای"علی نجیب زاده" 🔹صفحه ۱۵۵_۱۵۳
🦋 ((مدیون پدر و مادر)) من سال "شصت و چهار" با آشنا شدم. رفته بودم ترمینال بلیط بگیرم که با اتوبوس 🚌به بروم. آنجا یکی از بچّه ها رو دیدم. وقتی فهمید برای چه به ترمینال آمده ام، گفت: «فردا چندتا از بچّه های می خواهند بروند منطقه، تو هم می توانی با آن ها بروی.» من هم از خدا خواسته قبول کردم. 😇 روز بعد به بچّه های اطّلاعات معرّفی شدم و با یک استیشن 🚙حرکت کردیم. قرار بود اول به" تهران" بروند و بعد از آنجا راهی "جنوب" شوند. آن ها پنج نفر بودند که من هیچ کدامشان را نمی شناختم. محمّد حسین هم در بینشان بود. توی راه که می رفتیم، دیدم محمّد حسین هر چند دقیقه یک بار نگاهی به من می اندازد و می خندد. 😄 خب! من اولین بار بود که او را می دیدم. مانده بودم چرا می خندد؟! 🤔 اوّل قضیه را جدّی نگرفتم، امّا بعد دیدم که نخیر! 😳مثل اینکه دست بردار نیست، همین طور ما را نگاه می کند و می خندد. 😄 طاقت نیاوردم و پرسیدم : «چرا می خندید؟! 🤨 اتّفاقی افتاده! خنده شما دلیل دارد؟!» گفت: «بله! 😄 دلیل که دارد، امّا حالا نمی گویم. باید صبر کنی به مقصد که رسیدیم، تنها شدی آن وقت می گویم.» گفتم: «باشه یادم باشد، آنجا می پرسم» دیگر در مورد این قضیّه حرفی نزدم، امّا او مدام یک لبخند گوشهٔ لبش بود. ☺️ سرِ ظهر 🌞 بچّه ها برای کنار یک مسجد🕌توقّف کردند. همه وضو گرفتن و رفتند داخل مسجد و سریع مُهری برداشتند و به نماز 🤲ایستادند،امّا محمّد حسین کنار جامُهری توقف کرد؛ دقّت کردم، دیدم ایستاده است و مُهرها رو آرام آرام جا به جا می کند، یکی را بر می دارد، نگاه می کند، بعد سر جایش می گذارد و یکی دیگر بر می دارد. حدود چهار، پنج دقیقه طول کشید تا عاقبت یک مُهر برداشت. سفر ما حدود سه روز طول کشید. این سه روز در هر مسجدی که برای نماز می ایستادیم، همین برنامه بود. من حسابی کنجکاو شده بودم، 🧐 می خواستم بدانم که جریان چیست؟! گاهی اوقات یک جامُهری حدود دویست، سیصد مُهر داشت و او همه را می گشت تا یکی را انتخاب کند. تصمیم گرفتم هر طور شده سر از کار او در بیاورم و سِرّ این قضیّه را پیدا کنم. 🙄 در یک مسجد، محمّد حسین دیگر خیلی توقّف کرد،یعنی از دفعات قبل هم خیلی بیشتر طول کشید. جلو رفتم : «حسین آقا! دنبال چه می گردی؟!» 🤔 لبخندی 😀 زد: «یعنی نمی دانی؟!» گفتم: «اگر می‌دانستم که سؤال نمی کردم.» گفت: «خب! دارم دنبال مُهر می گردم.» گفتم: «اینهمه مُهر! مگر اینها با هم فرق می کنند؟» گفت: «از خودت بپرس.» گفتم: «من که نمی دانم باید از کسی مثل شما بپرسم تا یاد بگیرم.» گفت: «این چیزها را دیگر خودت باید بدانی.» گفتم: «خب! من هم سؤال کردم که بدانم.» گفت: «اگر یک مقدار دقّت کنی می فهمی. ببین! اگر یک چیزی را خود آدم دنبالش برود و بفهمد و یاد بگیرد، دیگر هیچ وقت آن را فراموش نمی کند. من به خاطر همین چیزی نمی گویم. اگر تا زمانیکه به منطقه رسیدیم، نفهمیدی آن وقت می گویم.» وقتی به نماز ایستاد، رفتم و مُهرش را برداشتم و نگاه کردم. می خواستم آن را دقیق از نزدیک بررسی کنم. دیدم مُهر تقریباً سبز رنگ است و واقعاً بوی عجیبی می دهد، فهمیدم که.....
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای"علی نجیب زاده" 🔹صفحه ١۵٧_١۵۵
🦋 ((مدیون پدر و مادر)) فهمیدم که تربت کربلا ست و حسین این همه مدّت دنبال مهر کربلا بوده است! نمازش که تمام شد، گفتم: «دنبال مُهر می گشتی؟!» گفت: «آفرین! پس بالاخره متوجّه شدی. دیدی گفتم اگر دقّت کنی می فهمی.» گفتم: «حالا اینقدر مهم این است که شما هر جا به خاطر آن کلی معطّل می کنی؟!» گفت: «تو میدانی کردن روی مهُر کربلا چقدر ثواب دارد؟» وقتی این حرف را زد، دیدم حالش دگرگون شد. 😔 شروع کرد از کربلا و امام حسین (علیه السلام) ❤️ صحبت کردن. وقتی بحث امام حسین (علیه السلام) پیش آمد، گفت: «من توی دنیا از یک چیز خیلی لذّت می برم و آن را مدیون پدر و مادرم هستم. می دانی چه چیز؟» گفتم: «نه! نمی دانم.» 🤷‍♂ گفت: «می خواهی برایت بگویم؟» گفتم : «البتّه! بگو!» گفت: «از اسم خودم. من هر وقت نام "حسین" را می شنوم یا حتّی زمانی که کسی مرا به این نام صدا می کند، خیلی لذّت می برم. 😌 من واقعاً مدیون"پدر و مادرم" هستم که چنین نامی برایم انتخاب کرده اند.» 😍 با چنان عشق و علاقه ای از امام حسین (علیه السّلام) و این نام با عظمت صحبت می کرد که انسان سر جایش میخکوب می شد!! حرف هایش که تمام شد، دوباره راه افتادیم. در طول راه دائم به صحبت های او فکر می کردم و اینکه سعی داشت خودم متوجّه قضیّه شوم. همانطور که گفته بود، این مسئله همیشه در ذهنم باقی ماند. وقتی به مقصد رسیدیم، گفتم : «الوعده وفا؟» گفت: «چه وعده ای؟!» 🤔 گفتم : «قرار بود علّت خنده ات را بگویی.» دوباره خندید😄:«راستش به خاطر کاری بود که تو قبلاً انجام داده بودی.» گفتم: «ما که تا به حال همدیگر را ندیده بودیم!» گفت: «دیده بودیم، امّا چون آن موقع همدیگر را نمی شناختیم، تو متوجّه من نشدی.» گفتم: «حالا چه کاری بود؟» 🤔 گفت: «یادت هست که یک روز توی خیابان شریعتی، بچّه ها داشتند به یک نفر تذّکر اخلاقی می دادند و آن وقت تو از راه رسیدی و سیلی توی گوش طرف زدی؛ هیچ کس هم متوجّه نشد؛ من همان موقع در میان جمع بودم و فهمیدم تو سیلی زدی.» درست می گفت. ما چند نفر بودیم که در خیابان شریعتی یا بعضی جاهای دیگر اگر به موردی بر می خوردیم یا منکری میدیدم، می ایستادیم و تذکّر می دادیم. تعدادشان هم زیاد بود، من تازه از راه رسیده بودم.....
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای"علی نجیب زاده" 🔹صفحه ١۵٨_١۵٧
🦋 ((مدیون پدر و مادر)) من تازه از راه رسیده بودم دیدم آن بندهٔ خدا اصلاً گوشش به حرف های بچّه ها بدهکار نیست. انگار خیلی از قضیّه پرت است. خلاف کرده و با این حال در کمال پررویی کارش را توجیه می کند. من ناراحت شدم. ویک سیلی به طرف زدم،👊 امّا این کار را آن قدر سریع انجام دادم که هیچ کدام از بچّه ها، حتّی خود آن فرد نیز متوجّه من نشدند. من هم چیزی به روی خودم نیاوردم. دستانم را توی جیب اورکُتم کرده بودم و تماشا می کردم. حالا محمّد حسین داشت آن جریان را یادآوری می کرد. گفت: «خنده های من 😄به خاطر همین بود که تو مرا نشناخته بودی، امّا من تا دیدمت، سریع شناختم. اتّفاقاً یک بار هم با بودیم که شبیه این جریان را دیدم. با اتوبوس به می رفتیم، توی ترمینال شیراز یک بنده خدایی دست زن و بچّه اش را گرفته بود و داشت از جلوی اتوبوس رد می شد. راننده فحش خیلی رکیکی به مرد داد، آن بنده خدا که آدم خیلی ضعیفی هم بود، جلو آمد و گفت : «چرا فحش می دهی؟ 😠 مگر من چه کار کردم؟» راننده بدون اینکه مراعات زن و بچّه او را بکند، یکی دو تا فحش دیگر هم داد. 😱 "حاج حمید" که خیلی عصبانی شد😤 رفت طرف راننده و گفت: «تو مگر خودت ناموس نداری؟ چرا فحش می دهی؟مگر این بدبخت چه کار کرده؟ غیر از این است که از جلوی ماشین تو رد شده؟!» راننده پررویی کرد و دست از بی تربیتی بر نداشت. حاج حمید هم ناراحت شد و محکم جلوی یک منکر ایستاد و به خاطر دفاع از یک مظلوم و خودش را به خطر انداخت. و آن سختی را متحمّل شد. خیلی لذّت دارد انسان در راه و به خاطر رضایت او این طور عمل کند. در هر صورت این خنده های من😄 هم بخاطر آن کار خالصانه ای بود که تو در خیابان شریعتی انجام دادی. سعی کن همیشه همین طور باشی. اگر جایی موضوعی پیش آمد و کاری انجام دادی، هدفت"رضای خدا" باشد.» حرف های خیلی برایم جذّاب بود. 👌 حسابی به او علاقه مند شده بودم. ❤️ این سفر که اوّلین برخورد من با محمّد حسین بود، پایهٔ دوستی عمیق شد و برای همیشه در خاطرم جای گرفت. 💠هرگزم نقش از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت آقای"علی نجیب زاده" 🔹صفحه ١۶٠_١۵٩