eitaa logo
لبخند به عشق امام زمان عج
468 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
38 فایل
🌸 بسم الله الرحمن الرحیم🌸 🌱السَّلامُ عَلَیڪ یا فاطِمَةَ الزَّهرا(س) . 🌷بیایم به عشق امام زمانمون درحد توانمون قدمی برای کمک به بقیه برداریم🌷 ❤️اللهم عجل لولیک الفرج❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸دوران دبیرستان(به روایت مادر) صفحات ۴۰_۳۹ 🦋 《دبیرستان شریعتی 》 همانطور که همسرم تعریف می کرد،مو به تنم راست شده بود.😧 خدایا اگر محمّدحسین را در حال نوشتن می گرفتند چه بلایی سرش می آمد؟ از همسرم پرسیدم: _شما نپرسیدید اگر نیروها می آمدند شما چطور می خواستید همدیگر را خبر کنید؟🤔 گفت: +چرا سوال کردم؛ علیرضا گفت:"قرار بود اگر اتّفاقی افتاد، من فریاد بزنم و محمّدحسین خودش را در جایی مخفی کند." -خب سوال نکردی عکس العمل مدیر مدرسه👨‍💼 چه بود؟ آن ها بویی نبردند که این کار محمّدحسین است؟ +چرا از او سوال کردم، پاسخ داد: "فردا صبح وقتی ما وارد خیابان مدرسه🏫 شدیم،از ابتدا تا انتهای خیابان نیرو گذاشته بودند..؛ غوغایی بر پا شده بود، گشت شهربانی👮‍♂ رفتارها را زیر نظر داشت. مستخدم مدرسه🧔 با شلنگ آب افتاده بود به جان سنگ سفیدِ سر درِ مدرسه تا آن را پاک کند، امّا فایده ای نداشت. شروع کرد به سابیدن آن ،باز هم آن طور که باید و شاید پاک نشد!! مسئولین مدرسه دست و پای خود را گم کرده بودند، چون قرار بود استاندار به مناسبت بازگشایی مدرسه ها سخنرانی کند، امّا هنوز هیچ مقدّماتی فراهم نشده بود. خوشحالی در چشمان من و محمّدحسین موج میزد!!!😄 هرچند کسی آن را نمی دید. خلاصه بچّه ها متفرّق شدند و مدرسه🏫 به حالت نیمه تعطیل در آمد." وقتی صحبت های همسرم تمام شد، گفتم: _آقا!! من خیلی نگران محمّد حسین هستم،😔 میترسم این و بی باکی اش کار دستش بدهد. گفت: +وقتی کار را به سپردی نگرانی معنی ندارد. https://eitaa.com/joinchat/4239786016C621219a6e0
🦋 ((تپّهٔ شهدا _مرز خطر)) یک شب که تازه از راه رسیده بود، دور هم جمع شدیم و به صحبت نشستیم. گفتیم: «! تو این همه می‌روی جلو، یک بار برای ما تعریف کن چه کار می کنی و چه اتّفاقی می افتد.» جمع خودمانی بود و محمّد حسین می توانست حرف بزند. لبخندی زد 😊 و گفت : «اتّفاقاً همین پریشب یک اتّفاق جالب افتاد. رفته بودم روی تپّهٔ شهدا و توی را می گشتم، که یک مرتبه مرا دیدند. من هم سریع فرار کردم. آن ها دنبالم افتادند. من تا جایی که می توانستم با سرعت از تپّه پایین آمدم. نرسیده به ، چشمم به شکاف کوچکی افتاد که گوشهٔ تپّه تراشیده شده بود. فوراً داخل آن شدم، جا برای نشستن نبود، به ناچار ایستادم. خیلی خسته بودم. 😞دائم چرتم می گرفت. چند بار در همان حالت خوابم برد، 😴 دوباره بیدار شدم. عراقی ها از تپّه پایین آمدند و شروع به جستجو کردند. اول فکر کردند که شاید توی میدان مین باشم، به خاطر همین آنجا را به رگبار بستند. حدود یکی دو ساعت کردند؛ بعد آمدند و پشت میدان مین را گشتند. من همان طور ایستاده مشغول ذکر گفتن بودم. 📿 همه جا را گشتند، امّا اصلاً متوجّه شکاف نشدند. من هم خوابم می برد و بیدار می شدم و ذکر می گفتم.» به محمّد حسین گفتم: «توی آن شرایط چطور خوابت می برد؟!» گفت: «اتّفاقاً بد نبود! چرتی زدم و خستگی ام هم بر طرف شد.» گفتم: «نترسیدی؟» با خنده 😄 گفت: «اصلاً خیلی با صفا بود. کیف کردم! جای تو هم خالی بود. 😉» گفتم: «خب! بعد چی شد؟» گفت : «هیچی! عراقی ها خوب که همه جا را گشتند و خسته شدند، ناامید و دست از پا درازتر توی سنگرهاشون رفتند. من هم سر و گوشی آب دادم و وقتی مطمئن شدم که دیگر خبری نیست از شکاف بیرون آمدم؛ میدان مین را رد کردم و به خطّ خودمان بر گشتم.» وقتی خاطره محمد حسین تمام شد، همهٔ بچّه ها نفس راحتی کشیدند. این اولین بار نبود که محمّد حسین در چنین شرایط خطرناکی گیر می افتاد. و او برای همه جا افتاده بود. شاید یکی از دلایلی که بچّه‌ها اصرار می کردند تا او از خاطراتش و از اتّفاقاتی که موقع شناسایی برایش افتاده بود، تعریف کند، همین شجاعت او بود. آن ها می دانستند او به خاطر روحیّه بالایی که دارد، همیشه تا مرز و گاهی حتّی آن سوی مرز خطر هم پیش می رود، و قطعاً خاطرات جالبی می تواند داشته باشد. 💠تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
🦋 ((اولین شناسایی)) <ادامه> حرکت‌ در این منطقه باید با دقت خاصّی انجام می گرفت؛ از طرفی سمت راست ما منطقه ای وسیع و باتلاقی بود. در تاریکی شب، حرکت فقط با قطب نما امکان پذیر بود. همچنان جلو رفتیم تا به رسیدیم. وقتی با دوربین دید در شب نگاه کردم و قسمتی از زمین را طوری دیدم که خاکش با بقیّه فرق داشت و این تجربۂ خاصّی بود که در های شبانه آن را به دست آورده بودم. آثار تردّد در روی خاک مشخص بود. و مشهدی را به عنوان نیروی تأمین در همین نقطه گماردیم؛ با که باید کار تخریب را انجام می داد به سمت جلو حرکت کردیم. دویست متر که رفتیم، نیروهای سمتِ چپ ما به کمین برخورد کرده بودند و درگیری پیش آمده بود. دشمن مرتّب منوّر🎆 می زد و منطقه را روشن می کرد و طولی نکشید با تیر بار و شصت، و هشتاد و دو، منطقه را زیر آتش🔥گرفت. موقعیّتی که در آن قرار داشتیم؛ دشت صاف بود هیچ جان پناهی وجود نداشت تا پشت آن مخفی شویم. دشمن از کمین ها به سمت ما شلیک می کرد؛ این شد که زمین گیر شدیم و چاره ای نداشتیم جز اینکه سینه خیز به سمت محمّدحسین و مشهدی برگشتیم. با توجّه به اینکه کار اطلاعات کار سخت و پراسترسی بود؛ محمّدحسین با خونسردی کامل و با روحیۂ بالا با این برخورد کرد و این برای من خیلی جالب بود🤔. آن شب اگر او کوچک ترین اشتباهی انجام می داد، حتما به مشکل بر می خوردیم. محمّدحسین و # متانت رفتارش در آن شب، به یاد ماندنی است.😊 به کمک قطب نما خودمان به نقطه رهایی و از آن جا به رساندیم. از محور کناری و در مسیر راه زخمی شدند که آن هم به خیر گذشت و با موفقیّت به پایان رسید.👌 💠همّتم بدرقۂ راه کن ای طایر قدس که دراز ست ره مقصد و من نوسفرم
🦋yazahra🦋: ❇️رهبر معظم انقلاب درخصوص ارزش وجودی این شخصیت کم ‎نظیر و سرمایه انقلاب، فرمودند: 💠« مجموعه‌ای از خصلت‌های پسندیده و نیک بودند و من شخصاً تا به‌حال، فردی مثل آقای بهشتی در گذشته و در حال ندیده‌ام! 🖤 آقای بهشتی واقعاً مکمل شخصیت ایشان بود و مرگ طبیعی مسلماً برای ایشان ناچیز بود! وقتی آقای بهشتی زنده بودند، از همه توان و ظرفیت خودشان برای استفاده کردند و شهادتشان هم همین‌گونه و برای اعتلای اسلام مؤثر بود! 🌱درحقیقت لطافتی در وجود ایشان بود که همه را جذب می‌کرد! خشونت، بدی و بدخواهی در وجودشان نبود، کسی را نمی‌رنجاندند و بسیار بودند!واقعاً آقای بهشتی یک شخصیت کم‎نظیر و یک سرمایه بودند!به‌طور کلی ایشان، فردی اعجاب‌انگیز بودند و توانایی‌های وافری داشتند! ✅‌مرحوم بهشتی همچنین بسیار ‎گر بودند، یعنی جریانات را به تصادفات و اتفاقات واگذار نمی‌کردند! ✨یکی دیگر از خصوصیات ایشان بود... شهید‌بهشتی به اعتراف دوستان و دشمنان، آدمی بسیار مبتکر بودند! در حقیقت ایشان مظهر ابتکار بودند و همیشه حرف و پیشنهاد نو داشتند... ✨از دیگر خصوصیات بارز ایشان که می‌توان جزو خصوصیات ذاتیشان به‌حساب آورد، ایشان بود! ایشان از برخورد واهمه نداشت و با عوامل نادرستی که در روحانیت آن‌زمان وجود داشت و جزو سنت نیز شده بود، برخورد می‌کرد...ایشان از جمله شخصیت‌های جهانی و انقلابی بودند». 📚 جاودانه تاریخ ، ج ١، ص ٣٠، بخش مصاحبه با رهبر معظم انقلاب.
✨ ﴾﷽﴿ ✨ ✨رمان جذاب و مفهومی ⚔ ✨قسمت ✨فرار بزرگ چشم هام رو بسته بودم... و توی حال خودم بودم با خدا صحبت می کردم... که یکی زد روی شونه ام و دوباره با وحشت😨 چشم هام رو باز کردم ... . همون روحانیه بود ... چنان آب گلوم با سر و صدا پایین رفت که خنده اش گرفت ...👳😃 با خنده گفت: _نه به اون داد و بیداد، نه به این حال و احوال ... مرد که اینقدر راحت، غش و ضعف نمی کنه ... .😉😃 بعد هم لیوان آب قند رو دوباره گذاشت جلوم ... و رفت سر کارش ... هیچ کس مراقبم نبود ... فکر کردم یه ای کشیدن و مراقبم هستن ... . زیر چشمی مراقب بودم که در اولین فرصت فرار کنم ... کم کم داشت شرایط برای فرار مهیا می شد ... تمام و رو جمع کردم که صدای الله اکبر بلند شد ... . خوشحال شدم و گفتم الان اینها بلند میشن برای ، منم از غفلت شون استفاده می کنم فرار می کنم ... اما توهمی بیش نبود ... . روحانیه👳 که حاج آقا صداش می کردن، درست جایی ایستاد که اشراف کامل به در داشت ... با ناراحتی به خدا گفتم: _فقط یک بار می خواستم نمازم رو دیرتر بخونم ... اما بعد کردم و به نماز ایستادم ... . اومدم اقامه ببندم که حاجی گفت: _نماز بی وضو؟ 😊 👈پ.ن: 📌طبق برخی از مفتی های ، یک بار وضو گرفتن برای کل روز کافی است و حتی ، آن وضو را باطل 📌 ✨✨⚔⚔⚔✨✨ ✍نویسنده؛ شهید مدافع حرم طاها ایمانی __________________ ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش 👇🍃🌸 ✨ یا فاطمه زهرا سلام الله علیها✨ 🌹کانال ؛ 🍃اجتماعی، مذهبی سردار دلها🍃 🆔@sardaredelha ‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌ ‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌ ─┅═༅𖣔🌼🍃🌼𖣔༅═┅─