♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲 چالش هفتم|پایانی انگشتانم را در هم قفل میکنم و نگاهم را میان اعضا میچرخانم. ـ شنیدین که میگ
شب پایانی بود ...
اما نگاه من طور دیگری صحنه را رقم میزد ، نگاهی که برای هیچکس قابل تصور نیست . کسی به این نکته فکر نمیکند شاید چون آنقدر مهم نیست . نه شجاعت این را داشتم که از طرف میزبان بنویسم و نه از طرف پروانه مرداب . پس از دیدگاه خودم نوشتم ...
کاری که همیشه میکنم .
این گروگان گیری تمام آن چیزی بود که بعد از مدت ها نیاز داشتم ، بعد از اخراج شدن از مافیا حس به درد نخور بودن داشتم . به آشپزی روی آوردم و سرانجام آن هم مانند دیگری شد و اما اینبار ...
میخواستم نویسنده ای میان دیگر نویسندگان باشم اما انگار از نویسندگی فقط اسمش را دارم ، اینبار هم میان من و آنها فاصله ای بسیار بود .
تنهایی ام این میان بیشتر نمایان شد ، انگار آنها چون ماه نور را از خورشید خلاقیت جمع میکردند تا زیبا تر بتابند و من مانند سیاهی خلع در تاریکی بودم ...
تاریکتر از آنچه که باید و آنقدر خطرناک که کسی حرعت نزدیک شدن به من را هم ندارد، نه از ترس بلکه از انزجار .
طی این سال ها با این حس خو گرفته بودم . به خود قبولانده بودم که گاهی هم باید اینطور پیش برود... البته که برای من همیشه اینطور بود .
با این حال بعد از رفتن رئیس ... دوباره در همان تله همیشگی افتادم ...
بعد از اخراج شدنم از رستوران بیشتر غرق شدم و حالا شاید این جمع باعث شود کمی از آن حس و حال دور شوم.
نگاهی به دیگر افراد حاضر در کتابخانه می اندازم هر کدام ایده ای برای نوشتن دارند و شروع کرده اند ولی من خیره به پروانه مرداب شده ام . نمیدانم چرا ، کارم بی علت است و مردم اینکار را دوست ندارند . به اجبار سرم را روی کاغذ و قلمم می اندازم . دوست نداشتم این هفت شب تمام شود همیشه از پایان ها میترسیدم و حالا پایان نزدیک است.
همه متن هایشان را نوشتند و فقط من مانده ام .متن ها خوانده شد ، پایان ها هر کدام متفاوت از دیگری اینکه اینقدر پایان های متفاوت وجود دارد تنم را به لرزه در می آورد نه از ترس بلکه از حیرت.
چراغ های کتابخانه سو سو میزنند . تقریبا دیگر هیچکس در کتابخانه نیست غیر از پروانه مرداب و ... میزبان .
پایان رقم خورد ، و باز هم مثل همیشه در همان تله همیشگی افتادم . شب های خوبی بود ، چه با ترس و چه با خنده . با طعم چیز هایی که نمیتوانستم حس کنم تا نوشیدنی هایی که برایم فرقی با آب نداشتند.
همه از صحنه خارج شدند ، چیزی جز فضایی مکعبی شکل و سیاه رنگی باقی نماند و من ماندم در حالی که به رفت شان چشم دوخته بودم انگار که سعی داشتم با نگاهم متوقف شان کنم .
مردد بودم چه کنم پس برای همین ...
لبخند زدم و با لبخند بدرقه شان کردم .
#چالشهفتم
#سباستینمککویین
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترجمه : اسمت چیه ؟
اولی غیر رسمیه
دومی رسمیه
#آموزشزبانروسی
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوه ..... آسمان .... گل
دریاچه... جزیره.... ماه
#آموزشزبانژاپنی
هرکدام از شما دلیلی برای آمدن دارید؛ اما فقط یکی از شما دلیل واقعی دعوت شدن را میداند.
ساعت از نیمهشب گذشته است.
در عمارتی باشکوه، مهمانیای با حضور چهرههایی نقابدار و مرموز برپاست. میزبان، مردی ثروتمند و رازآلود است که به دلایلی نامعلوم، تمام مهمانان را به این ضیافت دعوت کرده است.
همهچیز عادی به نظر میرسد...
تا اینکه با نواختن ساعت دوازده، جسد میزبان در اتاق مطالعه پیدا میشود.
درها قفل شدهاند و هیچکس نمیتواند عمارت را ترک کند.
عجیبتر اینکه هرکدام از مهمانان دلیلی برای آرزوی مرگ میزبان داشتهاند...
اما قاتل کیست؟
شاید نزدیکترین دوست مقتول، رقیب دیرینهاش یا کسی که تمام شب نقش بیگناهترین فرد را بازی کرده است.
در این میان، شرلوک هلمز به پروندهای دعوت شده که قرار است یکی از پیچیدهترین معماهای زندگیاش باشد...
---
جریان از این قراره:
۱. این پیام رو در کانالتون فوروارد میکنید.
۲. در کانالهای زیر عضو میشوید:
دنیایی برای سایهها | حاشیههای یک کتاب باز
۳. منتظر میمونید تا متناسب با فضای کانالتون، یک شخصیت اختصاصی از مهمانان این عمارت براتون طراحی کنیم.
شاید شما وارث ثروت مقتول باشید؛ شاید معشوقه سابقش، دوست قدیمیاش، رقیب سرسختش یا حتی تنها کسی که حقیقت را میداند...
و البته، هیچکس در این مهمانی کاملاً بیگناه نیست.
پرونده هنوز باز است؛ قاتل هنوز میان ماست.
آیا این دعوت را میپذیرید؟
تگتون:
ناشناس | @Zzz44N