نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
-بزار کمکت کنم بلند شی. زود باش دستتو بزار روی شونم .
-نیازی نیست . خودم میتو...اآخ
-الان اگه اون کارو نمی کردی تو این وضعیت نبودیم .
-من خوبم .
-نیستی . بیخیال حالا کجا ببرمت ؟
- خودم میرم ...
اسکارلت یقه ی سباستین را سفت گرفت و در چشمان خاکستری اش زل زد و گفت :«خودم کمکت می کنم حالیته چی میگم یا نه ؟ »سباستین لبخند پهن تری زد و با نگاهی پر از خشنودی به چشمان اسکارلت گفت :« از همینت خوشم میاد ولی فکر نکنم دَووم بیارم .»
_ خفه شو . زنده میمونی .
_ هرچی تو بگی .
_ باید فعلا تو اون خونه بمونیم .
_ کدوم خونه ؟
_ حدودا صد متر جلوتر یه خونه کوچیک هست .
_ که اینطور .
_ یه مقدار باند تو جیبم دارم . فکر کنم کافی باشه .دراز بکش .
_ هر چی تو بگی .ولی بازم میگم تاثیری نداره .
اسکارلت بعد روشن کردن شمع سباستین را روی زمین خواباند .میخواست دکمه های لباس سباستین را باز کند که سباستین دست روی دست اسکارلت گذاشت و گفت:« صبر کن ... این کارو نکن اونا پیدات می کنن... »اسکارلت دست اش را از دست سباستین بیرون کشید و مصمم به کارش ادامه داد . لباسش را کنار زد و به آثار زخمی که خودش بوجود آورده بود نگاه کرد . بعد نفس عمیقی کشید و گفت :« نتونستم برای ضدعفونی کردن زخمت چیز بیشتری پیدا کنم . فقط همین یه مقدار نمک رو پیدا کردم . تو آب توی بطریم حلش کردم . قراره خیلی درد داشته باشه . خواهش می کنم دووم بیار .» سباستین آهی کشید و گفت :« انگار اهمیتی نمیدی که من چی میگم ... به هر حال بهت بگم که این کار باعث میشه به خودت آسیب بزنی .» بعد دستمالی از جیبش در آورد و در دهانش گذاشت . اسکارلت آرام آرام محلول را روی زخم اش ریخت و نگاهش روی زخم متمرکز شد ، سباستین از درد دستان مشت کرده اش می لرزید و دندان هایش را بیشتر بر هم می فشرد .
بالاخره بعد سه دقیقه طاقت فرسا برای هر دو اسکارلت زخمش را خشک کرد و بعد آن را پانسمان کرد .« میرم یه چیزی برات پیدا کنم که بخوری تا اون موقع استراحت کن.» قبل از اینکه اسکارلت برود سباستین دست اش را دوباره گرفت و گفت :« خواهش می کنم... تنهام نذار .»
_ بر می گردم .
او رفته بود .مهم نیست کجا و برای چه ولی رفته بود . دقیقا بیست دقیقه از رفتن اش می گذشت .نگاه سباستین هنوز به درب خیره است . شاید باعث شود کمتر آن درد را حس کند . البته حتی دقیق هم نمیدانست کدام درد را . درد زخم اش یا درد قلبش یا ... درد از دست دادنش.
او همیشه با خود فکر می کرد چیزی که وجود ندارد چگونه باید نبودش احساس شود و حالا ... تجربه اش کرده بود .
•••
اسکارلت قدم هایش را تند تر کرد اما ندوید . سرعت اش را بیشتر کرد اما ندوید . انگار تردیدی وجودش را لرزاندن باشد ، اما او که واقعا نمی خواست سباستین را بکشد با این حال جان او حالا در خطر است . درد می کشد .
سریع تر . سریع تر . سریع تر .
خب حالا باند اضافه را گیر آوردیم و حالا نوبت غذا ست . احتمالا ، آب نیاز مهمی باشد .
همه چیز هایی که لازم است را خریده و حالا وقت برگشتن است . شاید زیادی دور شده اما حتما باید به موقع برسد . سباستین منتظر است . و احتمالا دلتنگ .
درب خانه را باز می کند و امیدوار است چیزی که میبیند جنازه سباستین نباشد . اما چیزی که میبیند دلش را بیشتر می لرزاند .«اوه ... نه، سباستین»
آن مرد روی زمین با قطره های عرق روی پیشانی اش و دستان لرزان و ابروهای در هم رفته کما بیش بیهوش شده بود .
#سباستین
حقیقت در تکه غبار هایی نهفته که برای روایت شدن زیادی کهنه اند .
# سباستین مک کویین