https://eitaa.com/satsojen/204 عالیجناب الان صبحه چون شمافرمودین ، سهلانگاری (درست نوشتم؟) از خورشید بوده که زود در اومده!
#پدینگتون
~~~~~~~~~~~~~~
🤣
بله بله تایید میکنم ، خورشیده دیگه نمیشه انتظار بیشتری داشت
https://eitaa.com/satsojen/2061
ای واییییی
این چه کاری بود کردی مراقب خودت باش بچه.عهه
~~~~~~~~~~
دیگه شد ، چجوری با ۲۱۰۰ سال سن بچه ام ؟😂
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای انیمه ش خیلی باحاله برید ببینید .( اسمشو یادم نیست .)
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی میدونه اسم این انیمه چیه ؟
https://eitaa.com/A_half_bloods_note/1978
این چه حرفیه الکس تو قطعا دوست من هستی
#سربازوپادشاه
لبخند ریچارد با گفتن آخرین جمله تا بناگوش باز شد و دندان هایش را به رخ می کشید .
وینسنت نگاهی در ذهنش مرور شد ، نگاهی که یادآور خاطرات خوبی نبود . آن دندان های تیز کوسه مانند و نگاهی که در آن خشم فریاد می زد .
خاطره ای عمیق و مبهم برایش مرور شد ، خاطره ای که تقریبا پاک شده بود .
وینسنت دوست نداشت آن خاطره تکرار شود ولی با این حال مغزش چیز دیگری می گفت ، حدود پانزده سال پیش وقتی که وینسنت ده ساله در خیابان های شهر جینسه برای کمی آب و غذا التماس می کرد کسی بود که نمی گذاشت بمیرد .
نه آنقدر به او گرسنگی می داد تا بمیرد و نه آنقدر سیرش می کرد که سرکشی کند و خلاف حرف او عمل کند . هرچند همه اینها بازهم رایگان نبود و وینسنت در ازای آن مقدار کم نان و آب برایش اطلاعات می آورد ، اطلاعات درست در مورد پادشاهی . درست یا غلط بودن اطلاعات حکم زنده یا مرده بودن وینسنت را داشت . دیوید آنقدر ها هم که خودش می گفت دلرحم نبود ، او کسی نبود که این حکومت را دوست داشته باشد درست مثل نفرات دیگری که از این حکومت ناراضی بودند .
عدالت عجیب پادشاه علاوه بر این که شادی عده زیادی از مردم را به همراه داشت خشم برخی را هم بر افروخته بود .تعجبی هم نداشت ، تا قبل از اینکه لیام پادشاه بشود پدرش اُلیور حکومت نظامی را در کشور بر پا کرده بود .
غذا ها جیره بندی می شد و به مردم هم به اندازه ای آذوقه داده می شد که فقط زنده بمانند . هر کدام هم که می خواستند مخالفت کنند به حبس ابد محکوم می شدند .مردم قلمرو روشنایی ثروتمند بودند ، با این حال مالیات های زیاد پادشاه و پول هنگفتی که برای هر وعده غذا پرداخت می کردند باعث شده بود که به مردمی فقیر تبدیل شوند . در این میان دلالان برای خودشان از رنج مردم کاسبی به پا کردند و مواد غذایی را به قیمتی بیش از حد می فروختند . یکی از آن دلالان دیوید بود که در دوران حکومت ده ساله پادشاه اُلیور حسابی پول به جیب زده بود .
بالاخره هر آغازی پایانی دارد ، پادشاهی اُلیور هم بعد از ده سال به پایان رسید .بعد از اینکه تصمیم گرفت برای کشور گشایی به سرزمین میانی حمله کند و در همان جنگ کشته شد بلافاصله پسرش لیام بر تخت پادشاهی پدر نشست .
او وارث حکومت پدرش شده بود ، اما همه چیز را که پدرش برایش به ارث گذاشته بود را ویران کرد و راه خودش را پیش گرفت . مالیات های اضافی را کم کرد ، حق وعده های غذا رایگان شد و خیلی از کارهای پدرش را اصلاح کرد .
اما باز هم هیچکدام از این ها جلوی کلاهبردارها شیادها و دزدها را نگرفت .
عدالت ناگهانی بود که همانطور که قبلاً هم گفته ام باعث ناراحتی برخی شده بود که همین باعث پخش شدن شایعاتی شد که از ریشه بی اساس بودند .
شایعاتی همچون :
_ حتما میخواد یه حکومت ظالمانه بدتر از پدرش بذاره الان اوایل حکومت شه میخواد اعتماد جلب کنه .
_نمیشه بهش اعتماد کرد .
_ بعضی ها میگن خودش پدرشو کشته .
_ نکنه اینم عین قبلی بشه .
_ و ...
اما لیام به هیچ کدام از شایعات اهمیت نمیداد . سعی می کرد با مردم خودش ارتباط بگیرد و این دقیقا همان چیزی بود که دیوید را می ترساند .
دیوید می ترسید که پادشاه بتواند توجه مردم را روی خودش متمرکز و کاسبی دیوید کلا نابود شود برای همین هم نیاز به اطلاعات داشت .
وقتی لیام شاه شده بود هجده سال داشت ، اما به عنوان یک پادشاه جوان خرد و بینش اش بیشتر از سن اش بود . لیام از ابتدای حکومتش سعی می کرد نظم و آرامش را برای کشور مهیا کند . تا مردمش به سراغ دزدی و قاچاق نروند و به دلال ها روی نیاورند .
در مقابل دیوید هم سعی می کرد با پیدا کردن یک اشکال کوچک در حکومت اش و بزرگ نشان دادن آن مردم را بر علیه لیام بشوراند و وینسنت وسیله ای برای رسیدن به هدفش بود .
همانطور که همیشه وسیله بود ...
از وقتی حکومت لیام شروع شد زندگی برای وینسنت سخت و سختتر می شد ، دیوید از خواب و غذایش می زد تا اطلاعات جمع کند ، اگر هم وینسنت مخالفت می کرد او را به دست سه تا از زیر دستانش می سپرد تا درسی حسابی به او بدهند و بعد از شکستن چند تا از استخوان هایش دوباره او را به ماموریت بفرستد .
این سومین باری بود که وینسنت مخالفت کرده بود و دیوید هم در جواب با سر عصایش مچ دست وینسنت را شکسته بود به این دلیل اینکه اینبار بر خلاف دفعه های پیش که فقط از وینسنت اطلاعات می خواست ، از او خواسته بود که دزدی کند وینسنت دو سال تمام برای آن عوضی اطلاعات آورده بود ، اطلاعاتی که خیلی مهم بودند از جمله نقشه تمام قسمت های قصر ، نام همه سربازان ، سرداران بالا رتبه و تمام وزیران ، حالا بعد از آن همه کاری که وینسنت برایش کرده بود دیوید از او خواسته بود قدیمی ترین میراث سلطنتی الماس سپیدار را برایش برود.
دیوید دلال خیابانی مشهور از بچه ای دوازده ساله خواسته بود که جانش را کف دستش بگذارد و تنها نماد رسمی کشور را بدزدد.