eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
77 دنبال‌کننده
317 عکس
822 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4223 سباستین تصمیم میگیره استراحت کنه و صبح یه فکری برای رفتن از اینجا بک
صبح همان روز ساعت ۶:۳۰ اتاق امیلی امیلی بعد از اون چند ساعت خواب بیدار میشه و سریع آماده میشه و لباس خوابشو عوض می‌کنه و همون لباس رسمیش رو میپوشه . بعد به سمت دفتر کارش می‌ره تا کارای اولیه هر روزش رو انجام بده . آروم از راهرو رد میشه و به آسانسور که درش بازه میرسه واردش میشه خمیازه ای می‌کشه و دکمه طبقه چهار آسانسور رو میزنه . در آسانسور بسته میشه و بعد از اینکه به طبقه چهار میرسه وقتی در باز میشه ویکتور رو کنار در با یه لیوان قهوه تو دستش میبینه . وقتی ویکتور امیلی رو میبینه لیوان رو به سمت میگیره و میگه :« بفرمایید بانوی من . » رسم هر روزشان بود ولی با این حال امیلی هر روز شگفت زده میشد که چطور ویکتور قبل از او آماده میشود و زمان آماده شدن مچانیلی را هم پیش بینی می کند همیشه هم قهوه اش داغ بود . امیلی لیوان را از ویکتور میگیره و هنگامی که در راهرو به سمت اتاق ش قدم میزند آن را می نوشد . طعم اش عالیست ، فقط یک نفر می تواند قهوه دلخواه امیلی را درست کند که او هم ویکتور است .ویکتور بدون هیچ حرفی ساکت و مانند یک معاون خوب پشت سر امیلی راه می رود . امیلی به جلوی در اتاق دفتری اش که می‌رسد در آن را باز و وارد اتاق میشود اما ویکتور پشت در میماند تا امیلی اجازه ورود بدهد . امیلی نگاهی زیرکانه به او میاندازد و سپس گفت:« بیا تو لازم نیست تا این حد جدی باشی . » امیلی بعد از خوردن اون قهوه سرشار از انرژی شده می‌ره و پشت میز بزرگش که به رنگ زرشکیه میشینه و بعد از گذاشتن لیوان قهوه اش روی میز که تا نصف پره از ویکتور می‌پرسه :« خب امروز از جایی نامه یا در خواست نداشتیم ؟» ویکتور که با حالتی جدی دستانش را کنار بدنش گذاشته و چهره اش جدیست پاسخ میدهد :« نه قربان ، هیچ درخواستی به جز یه نامه سیاه نداشتیم. » امیلی تعجب می‌کنه و میگه :« یه نامه از انجمن؟» _ بله قربان . بفرمایید. ویکتور دستشو دراز می‌کنه و نامه سیاه رو به امیلی میده . امیلی از روی میز با چاقوی مخصوص نامه رو می‌بره و کاغذ مشکی توش رو در میاره . نوشته های سفید رو میخونه و میگه :« مثل اینکه جلسه ترتیب دادن . اما تاریخش خیلی زوده . همین دو هفته پیش جلسه بود .» ویکتور هیچی نمیگه و در سکوت به حرفهای امیلی گوش میده . امیلی لیوان قهوه اش رو بر میداره و تا ته میخوردش و میگه :« لعنتی حتما یه ربطی به قضایای اخیر داره ، شایدم تله باشه ، امروز ساعت سه ...معمولا این ساعت نیست . ممکنه بخوان بازجویی مون کنن برای همین آماده باش ویکتور هیچی نباید از درگیری ها بفهمن باشه ؟ اگه پی شو بگیرن پای سباستین گیره هیچی نباید بفهمن مفهومه؟ » _ بله قربان . _ بسیار خب مرخصی ، در ضمن سباستین در مورد این جلسه نباید بفهمه. _ نگران نباشید قربان . ویکتور اینو میگه و بعد احترام نظامی می‌ذاره و از اتاق بیرون می‌ره. بلافاصله قبل از اینکه برای جلسه بعد از ظهر مقدمات رو آماده کنه به سمت درمانگاه می‌ره تا سباستین رو ببینه . بعد از ورود به درمانگاه از دکتر با زرنگی اجازه میگیره و به سمت اتاق سباستین می‌ره ، اول در میانه و بعد وارد میشه . سباستین در حالی که روی تخت خوابیده و به بیرون از پنجره خیره شده بود سرش رو بر می گردونه و ویکتور رو میبینه . ویکتور میگه :« یه خبر برات دارم ‌. »
https://eitaa.com/satsojen/4312 _چه خبری؟ _یه خبر دست اول، ولی سباستین، میدونی که هر چیزی بهایی داره، مگه نه ؟ _ ازم چی میخوای؟ _ یادت باشه بعداً تلافیشو سرت در میارم . سباستین با سر تایید می‌کنه. _خوبه، فراموش نکن چه چیزی رو تایید کردی، حالا بهت میگم. ویکتور درباره نامه ی انجمن و جلسه به سباستین میگه. حرف های امیلی رو هم برای سباستین تعریف میکنه، از اینکه حرکت انجم مشکوکه تا حرفای امیلی درباره اینکه سباستین نباید چیزی بفهمه. _و میشه بگی چرا اومدی اینارو بهم گفتی؟ _دلم خواست، به تو چه. ~~~~~~~~~~ سباستین به یه نقطه روی زمین خیره میشه و بعد میگه :« میتونی یه کاری بارم کنی ؟» _ چی ؟ _ باید از درمانگاه برم بیرون بدون اینکه امیلی بفهمه . _ برای چی ؟ _ باید بدونم تو اون جلسه چی میشه . _ لازم نکرده . سباستین نگاه خشمناکی به ویکتور میندازه و میگه :« باید باشم تو نمیدونی چی قراره اتفاق بیفته . » _ آهه دردسر زیاد داره . _ از مجازاتی که وقتی امیلی بفهمه بهم گفتی که بیشتر نیست . _ خیلی خب باشه . _ وسایلمم برام بیار ، توی اتاق قبلی تو کمده فقط لباسام رو بیار . _ باشه ، ولی حواست باشه که آسیب بیشتری نبینی وگرنه دکتر به امیلی میگه و متوجه میشه . _ باشه متوجهم.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
بچه ها سرعت نت خرابه فرستاده نمیشه
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حادثه‌ای که سردار سید مجید موسوی را تا مرز شهادت برد! @vorojaksiyasi
https://eitaa.com/satsojen/4346 ویکتور از اتاق خارج میشه. سباستین با دکمه کنار تختش پرستار رو صدا میکنه و بعد از اومدن پرستار، میگه براش یه لیوان قهوه بیارن. _ولی قربان، قهوه به خاطر کافئین ای که داره ممکنه براتون مضر باشه. میخواید به جای اون براتون چای یا دمنوش بیارم؟ _نه، همون قهوه. _ولی... _گفتم برام قهوه بیار. حالا هم برو. _چ..چشم. پرستار میره و سباستین شروع میکنه به برنامه ریزی برای چگونگی ورودش به جلسه. ~~ همینطور که سباستین غرق فکره پرستار با یه فنجون قهوه سر میرسه و اونو دست سباستین میده و میگه:« قربان بنده شخصا از دکتر پرسیدم و ایشون گفتن قهوه فعلا برای سلامتتون مضره» سباستین بدون توجه به حرف او قهوه اش را تا نصفه خورد و گفت :« مرخصی. » پرستار تعظیمی کوتاه کرد و از اتاق بیرون رفت . ویکتور بعد از اینکه گزارششو به سباستین میده به دفتر ش بر میگرده تا مقدمات جلسه رو فراهم کنه چیزایی شامل : ماشین حمل و نقل امنیت ساختمان در نبود اونا دو برابر کردن سربازا اقدامات امنیتی روی ماشین و ردیاب شخصی و شناساگر سم و از همه مهم تر عینک مخصوص امیلی که با طراحی خاصش حتی غیر قابل تشخیص ترین سم هارو با مطالعه ساختار مولکولی شون تشخیص میده . زمان خیلی زود میگذره همون‌طور که سباستین مشغول نقشه کشی برای فراره و ویکتور مشغول مقدمه چینی و امیلی مشغول کارهای سازمانه ، حالا تقریباً ساعت دو بعد از ظهر شده اونا حتی نهار هم نخوردن و بی وقفه مشغول کار بودن امیلی راس ساعت مقرر که دو بعد از ظهره کارش تموم میشه و تصمیم میگیره برای نهار بره پیش سباستین تا باهم نهار بخورن و حال سباستین رو بپرسه . امیلی به سمت درمانگاه می‌ره از در ورودی رد میشه از راهرو عبور می‌کنه و وقتی روبروی در اتاق سباستین می آیینه قبل از ورود کتش و شناس رو صاف می‌کنه و وارد میشه . سباستین روی تخت نشسته و با لپ تابی که از ویکتور خواسته بود براش بیاره به سری اطلاعات رو تایپ می‌کنه .وقتی امیلی وارد میشه نگاهی بهش میندازه و بعد میگه :« سلام . » امیلی جلو میاد و روی صندلی رو بروی تخت میشینه و میگه :« سلام، حالت چطوره ؟» _ بد نیستم . _ درد داری ؟ _ نه . _ خوبه ، نهار خوردی ؟ _ نه . _ خوبه منم نخوردم .چی میخوای تا سفارش بدم بیارن؟ _ پرستار گفته محدود میتونم غذا بخورم . _ پس غذای تو رو اون میاره . _ اره . چند دقیقه بعد غذای هر دو آماده شده و مشغول خوردن هستند ، امیلی راتاتویی سفارش داده و سباستین هم مجبور به خوردن سوپ سبزیجات است . در آن سوی ماجرا ویکتور تنها و در دفتر کارش نهار می خورد آن هم هنگامی که آخرین اسناد را برای رفتن آماده می کند و چند دقیقه دیگر به سمت مکان جلسه احضار می شوند .
https://eitaa.com/satsojen/4519 سباستین و امیلی غذاشون رو تو سکوت میخورن. دقیقا لحظه ای که غذای هردوشون تموم میشه، ویکتور در اتاق رو میزنه. _بیا تو. ویکتور وارد میشه و سرش رو برای امیلی خم میکنه. _بانوی من، وقتشه. امیلی بلند میشه بره که سباستین میپرسه:«جایی میخواین برین؟» _اره، میریم به یه چیزی رسیدگی کنیم. چطور؟ _هیچی. فقط کنجکاو شدم. امیلی بعد از کمی مکث به چشمای سباستین نگاه میکنه. _سباستین، کنجکاوی همیشه هم خوب نیست. میتونه باعث دردسر بشه. یا حتی موجب مرگ. امیلی بعد از گفتن اون حرف از اتاق خارج میشه. ~~~~~~~~~~ سباستین به در خیره میشه و بعد از چند ثانیه متوجه لباساش که ویکتور. قبل از رفتن پشت در گذاشته بود میشه . از عصاش که کنار تخت شه کنم میگیره و می ایسته ، حالا قدم های ارومشو به سمت در میکشونه بعد از پوشیدن لباسای مخصوصش سوییچ موتورش رو از جیبش در میاره و از پنجره درمانگاه بیرون می‌ره . از پنجره تا زمین حدود سه متر ارتفاعه ، سباستین ریسک نمیکنه و از شکاف های توی دیوار برای پایین رفتن استفاده می‌کنه و در نهایت وقتی به ارتفاع یک و نیم متری رسید میپره. بعد از پرش درد زیادی توی دنده هایش پخش میشه و قفسه سینه اشو میسوزونه اما اون زیاد اهمیت ننیده و به سمت موتورش می‌ره و بعد از راه افتادن ماشین مشکی رنگ امیلی راه میوفته.
https://eitaa.com/satsojen/4524 امیلی که حالا با کت شلوار رسمی مشکیش تو ماشین نشسته، به ویکتور که درحال رانندگیه از اینه نگا میکنه. _مطمئن شدی نتونه از اتاق خارج بشه؟ _بله رئیس. دو تا نگهبان جلوی در اتاقش گزاشتم و به دکترا و پرستارا هم سپردم. _خوبه. بعد از اینکه کامل بهبوهد پیدا کرد یه کارایی باهاش دارم. _میتونم بپرسم چه کارایی رئیس؟ امیلی با نگاهش به ویکتور میفهمونه که نه. _معذرت میخوام بانوی من نباید میپرسیدم. _به جای این حرفا سریعتر رانندگی کن. _چشم. ~~~~~~~~~~~~~~ بعد از بیست دقیقه رانندگی در سکوت به میخانه شبدر واقع در بخش مرکزی شهر میرسند ، جایی که خلافکار ترین سازمان کل کشور در آن جلسات ماهانه اش را برگزار می کند . تنها سازمانی که با اجازه دولت فعالیت می کند ، تا به موقع کثافت کاری های دولت را پاک کند . به هر حال به وقت رسیدن ویکتور بعد از پیدا کردن جای پارک از ماشین پیاده و در را برای امیلی باز می کند امیلی با چهره ای جدی و بی روح از ماشین پیاده می شود و وارد بار می شود . بار بزرگی ست ، بعد از رفتن به سمت صاحب بار که پشت میز بزرگش نشسته امیلی می گوید :« سلام جناب مارکوس . » مارکوس مردی پیر اما توانمند است ، در حالی که جامی را با دستمال خشک می کند با لبخندی بزرگ می گوید :« اوه خوشحالم دوباره می‌بینمتون بانو امیلی . نوشیدنی میل دارید ؟» امیلی لبخند کم جانی می زند و پاسخ می دهد :« نه مارکوس برای کار اینجام . راستی تو می‌دونی جلسه امروز برای چیه ؟» مارکوس خنده ای می کند و جواب می دهد :« اوه بانو ی من از من انتظار نداشته باشید که همچین اسراری رو لو بدم . » بعد با نوک انگشتانش روی میز ضرب می گیرد . نامنظم است پس ریتم نیست بلکه کد مورس است . پیام مارکوس :« شنیدم دعوا به پا کردی . به رئیس چیزی نگفتم ولی مراقب خودت باش .» امیلی لحظه ای مکث می کند و بعد می گوید :« ممنونم مارکوس ، بعداً یه دونه از اون همیشگی ها برام بزن» _ چشم بانوی من . امیلی از زیر زمین وارد آسانسور می شود و حدود ۳۲ طبقه زیر زمین می رود ، جایی که حتی بهترین دستگاه های شنود هم کار نمی‌کنند و همین سباستین را مجبور می کند تا در سایه او را تعقیب کند حتی اگر در طبقه ۳۲ ام در زیر زمین باشد حتی اگر جانش در خطر باشد .