قسم به درد هایی که هر شب به دوش می کشم ، هیچوقت نبود تو را از آسمان نخواسته ام .
تنها کسی که در این دنیا می تواند صدای افکار او را بشنود من هستم ولی حتی این هم باعث نمی شود من او را درک کنم ، او تا ابد تنهای تنهاست ...
خونش از این همه بی عدالتی به جوش آمده بود . طوری عصبانی بود که حتی بعد از سلاخی تمام آن ها باز هم آتش انتقام قلبش خاموش نشده بود . هنوز هم وقتی نگاهش به چشمان کسانی که بعد از آن جنگ به خدمت اش در آمده اند ، می افتد ترس را می بیند . اطاعت شان از احترام نیست ، بلکه از ترس است . ترسی که هیچوقت نتوانست از خود دور کند . همه او را عجیب ترسناک می شناختند . با یاد آوری این ها گذشته اش هم برایش تکرار می شود .
لحظه به لحظه
تمام کودکی اش که جلوی همین انسان ها نیست و نابود شد . همین مردم بودند که وقتی کودک شان به او نگاه می کرد اخطار به دوری از او می دادند و تذکر . اینانی که اکنون تاوان نابودی کودکی این زن را با نابودی کشورشان و به خدمت گرفته شدن سربازان شان می دادند . پس از اکنون یاد می گرفتند چگونه با بانوی خون رفتار کنند . تا با گستاخی هایشان آسیب بیشتری به خودشان وارد نکنند . نابودی شان تقصیر خودشان است .ولی شاید دردی که با هر دیدار با این مردم حس می کند مقصری نداشته باشد . هر گاه به چشمان معصوم کودکی می نگرد قلبش بیشتر از همیشه تیر می کشد . انگار که او مصبب نابودی آینده آن کودک است .
شاید هم ...
همینطور است ...
روز بسیار سختی بود . وهم انگیز هراس انگیز و ترسناک.
مدت ها می شد که به ماموریت نرفته بود . البته بعد از کشتن پادشاه و سران این کشور سه سالی می شد که به ماموریتی ابدی کشیده شده بود . حکومت بر مردمانی که خود تسخیرشان کرده بود . نه تنها زمین بلکه نفرت شان را هم تسخیر کرده بود .از این نفرت خوشش می آمد چون همین نفرت باعث پایان دردی که در قلب اش حس می کرد بود . شاید هم درد اش را بیشتر کرده بود .
آن روز کودکی میان سایه ها او را تعقیب می کرد .کودک بی صدا بود ولی حسش نمی گذاشت ترس را مخفی کند شاید هم ترس نبوده مثل زن آتش انتقامی در سینه داشته که نیاز به آرام شدن داشته است .
زن نگهبان دروغین ش را از خود دور می کند . بعد از چند دقیقه...
- بیا بیرون کوچولو میدونم اون جایی.
- نمیدونی چقدر برای کشتن ت صبر کردم ...
ثانیه ای گذشت و صدایی نیامد ولی تیغه خنجری به رنگ مشکی در میان شکاف بین موهای زن رد شد و بر شانه اش نشست .
خون مانند آب روان بیرون می ریخت ولی چهره زن تغییری نکرد در عوض سرش را چرخاند تا چهره کودک را ببیند . چهره ای که تقریبا داشت به چهره قاتل جدید سلطنت تبدیل می شد . وارثی محکم بر جایگاه او.
خنجر کودک ثابت بود و لرزشی در دستانش احساس نمی شد ولی چهره اش پر از اشک بود .سنش به پانزده سال نمی رسید ، اینطور اشک ریختن فقط یک معنی دارد .... وارث درستی بر جایگاهی نشسته .
زن دست اش را روی دست کودک گذاشت و خنجر را با شدت بیرون کشید . کودک از کار زن حیران مانده و چشمانش به بزرگی ترس وجودش شدند .
حال او مانده بود و کودکی با چشمان خیس .شانه اش هنوز خون ریزی داشت ولی به جای آن دست کودک را با پارچه ای پاک می کرد . چند دقیقه ای سکوت بین آن دو حکمرانی می کرد که بعد ...
ندای کودک از سر اعتراض بر آمد :
- چرا داری این کارو میکنی ؟
- چون دستت پر از خونه .
- منظورم ... تصرف دنیاست ...
- من تصرف ش نمی کنم . فقط ... دارم بهترش می کنم .
- ولی تو ...
- میدونم . سرزمین تون رو ازتون گرفتم آدمای زیادی رو به قتل رسوندم و آینده بچه های این کشور رو نابود کردم .خوب میدونم چیکار کردم .
- ولی حتی یه بار خودتو جای اون بچه ها گذاشتی که بفهمی چه حسی دارن ؟
- من این کارو بکنم ؟
زن خنده بلندی سر داد و کودک حیران تر از پیش سوالش را دوباره پرسید :« اصلا تا حالا سعی کردی ؟»
چهره زن جدی و بی روح شد :« من تمام زندگیم جای این بچه بودم . تمام عمرم . ولی شماها هیچکدومتون حتی یه لحظه هم سعی نکردید جای من باشید . حتی الان هم خودت اومده بودی منو بکشی بدون اینکه بفهمی چی بهم گذشته .»
- من ... من ....
- جواب همتون به تموم کارایی که با من کردید همینه . حالا آزادی که بری یا منو بکشی دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی میفته .
- تو ...
- کارت رو بکن بچه .
- فقط یه سوال ازت دارم .
-بگو ...
- چرا وقتی گذاشتی نگاهبان هات برن و بعد باهام حرف بزنی؟ میتونستی همون جا راحت از شرم خلاص بشی .
- چون ... تو هنوزم یه بچه ای . دستت به خون آدم پاکی آلوده نشده . علاوه بر اون ، اون نگهبان ها دشمنان من هستن . هیچوقت بهم وفادار نبودن و نخواهند بود .
- پس تو چی ؟
- من ؟
- برای تو چه اتفاقی قراره بعدش بیفته ؟
- شاید این جا به دست تو بمیرم ... شاید هم روحم رو تسلیم کنم .
- تسلیم کیا ؟
- مردم این شهر .
- ولی ...
- اره میدونم رقت انگیزه .
- مردم همین شهر من رو برای قتل تو فرستادن .
- خب ؟ پس چرا منتظری ؟انجامش بده
- خب ... راستش الان ...اون قدر ها هم مطمئن نیستم که کارشون درست باشه .
- میخوای چیکار کنی ؟
- نجاتت میدم .
- جسمم رو نجات میدی با خاکستر روحم چیکار میکنی ؟
- التیام روحت با خودم .
- تو واقعا بچه متفاوتی هستی .
- نمی خوام به آدم خوب دیگه رو هم از دست بدم .
- میخوای وارث من بشی ؟
- فکر کنم تنها راهی باشه که بالاخره مردم این شهر درکت کنن.
- اگه تو پیشم بمونی دیگه نیازی به این شهر و مردمش ندارم .
- چشمات دیگه متلاطم نیست . آروم شدی .
- تو آرومم کردی . اولین کسی هستی که اینطور درکم کرده .
زن بار دیگر برای آخرین بار پلک زد و بعد چشمش را بر هوای ابری و سردی که به صورت اش می خورد بست و روی دستان کودک بیهوش شد .آن روز هیچکس نفهمید بین آن دو واقعا چه اتفاقی افتاد ولی بعد از آن ناممکن هم ممکن شد.قلبی سنگی و سخت نرم شدودرنگاه کودک غرق شد . در آخر که می داند که پایان چیست ولی همه این را به عنوان پایان بانوی خون می دیدند.
پایان
#سباستینمککویین
کاش تمام لحظه هایی که به رفتنت فکر می کردم و قلبم فشرده می شد فقط یک رویا بود .
با پای شکستهات راه برو؛
و هیچ ردی از دستت، روی شانه کسی به جای نگذار...
-فئودور داستایوفسکی
آقا جان سلام .
چهل روز است که بی تو گذشته ، چهل روز است که در هوای بی تو نفس می کشم که ای کاش تاریخ طور دیگری رقم می خورد ای کاش که من فدایت می شدم قبل از اینکه ....
بغضم اجازه نمی دهد بگویم که چه شده که از شما دورم اینبار خیلی خیلی دور ، می دانم آقا جان ، خواست خدا چیز دیگری بود آقا جان من هم مانند شما راضیم به رضای خدا .
آقا جان غم بزرگی بر دوشمان مانده غمی بسیار سنگین اگر بگویم غم نبودنت کمرم را شکسته کم نگفته ام . ساعتی که خبر شهادت ات را خواندم دقیقه به دقیقه ثانیه به ثانیه ، منتظر بودم بگویند دروغ است که بگویند بیدار شو خبر کذب است ....
ولی نبود ...
خبر واقعی بود ... خبر پر کشیدن ات از میان مان بس دردناک و غمناک واقعی بود . آنقدر که چشمانم خیس بود آنقدر که فریاد سکوتم گوش هایم را کر کرده بود آنقدر که هنوز نمیدانم بعد گذشت چهل روز چگونه روایت آن روز را بیان کنم .آقا جان این را دختری برایت روایت می کند که به آرزوی دیدنت زندگی می کرد کسی که از بدو تولدت صدای لبیک یا خامنه ای در گوشش می پیچید و لحظه ها را به امید شنیدن صدای دل نشین ات سپری می کرد ، حال با زندگی بدون تو چه کنم ؟
آقا جان اشک هایم امان نمی دهند ولی تو خود می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده ، آنقدر که زبانم از گفتنش قاصر است آن قدر که بغض در گلویم مجال گفتن ندهد ولی پای آنچه تو برایش فدا شدی محکم بمانم تا نکند دشمن خیال خام تسلیم و ضعف بر سرش بردارد .
آقا جان با هر اشک عزمم برای خون خواهی ات بیشتر شد ، عزمم برای جنگیدن به خاطر آنچه تو می خواستی بیشتر شد برای تمام دین برای نابودی کفر برای نابودی ظلم . دشمنان اسلام دشمنان ما هستند و حال آن بی صفتان قائد عزیزمان را به شهادت رسانده بودند . آن همه بچه بی گناه را شهید کرده بودند . بر سر آن همه آدم در غزه بمب ریخته بودند و حال پرده از جنایت جدیدشان برداشته شده که دوست ندارم زبانم را به نام همچین کثافتانی آلوده کنم .
آقا جان ما ...
به قول شهید سلیمانی ....
ما ملت شهادتیم ...
ما از مرگ هراسی نداریم ...
و نخواهیم داشت ...
ما پای این نظام پای این کشور و پای اسلام می مانیم ...
حتی اگر در این راه فدا شویم ...
باز هم هراسی نیست ...
به قول شهید باکری حداقل یک وجب از خاک کشورمان را با جسد مان حفظ خواهیم کرد ولی تسلیم خواست دشمن نمی شویم .
آقا جان خیالتان راحت و آسوده باشد...
حال بعد از سال ها جنگاوری شما کمی استراحت کنید ما به اذن الله بر می خیزیم .حال میدان با ماست ، قول می دهیم همانطور که به فرمان شما بودیم همچنان قوی و مقتدر گوش به فرمان ولی مان سید مجتبی خامنه ای باشیم و تا نابودی کفر همراه ایشان باشیم ، انشاالله.
امضا ، فدایی مولا و جان فدای ایران یک دهه هشتادی حسینی .
https://eitaa.com/A_half_bloods_note/68
ریاضی . درست است .
او همان کسی ست که همه از او وحشت دارند ، کابوس بچه ها ، حسرت بزرگان ، غم نوجوانان و تنها مافیای حاکم بر منطقه جبریات .
و البته ...
دستیار همه کاره اش ایکس .
ریاضی به هیچکس از افرادش اعتماد ندارد . به هیچکدام . به همه مشکوک است ، از همه شان آتو دارد تا اگر خیال کنند دست کجی کنند به حساب تک تک شان برسد .با این حال در میان آن پانزده هزار نفر یک نفر هست که با تمام وجود به او اعتماد دارد . تنها کسی که حاضر می شود زیر فشار رادیکال ها و تحت شتاب توان ها پا به پای ریاضی ماند و حتی یک لحظه هم پا پس نکشید .
میخواهید ثابت کنم ؟
باشد بیایید شروع کنیم .
ماموریت 183
عنوان : دستگیری y های منطقه و پس گرفتن جبریات اشغال شده توسط گروه y ها .
افراد : فقط ریاضی و ایکس
هر دو داشتند کنار هم قدم میزدند . نیرو های اشغالگر y اطراف کارخانه قدیمی در سرمای زمستان پناه گرفته بودند تا بتوانند قسمت های بیشتری از جبریات را بگیرند .
ریاضی سیگاری از جیب کت بلند چرمش که روی کت و شلوار مشکی اش پوشیده بود در آورد و روشن کرد .
پک عمیقی به سیگار زد و دودش را بیرون داد .رو به ایکس که فقط پیراهن سفید و جلیقه مشکی اش را پوشیده بود انداخت و گفت :« تو سردت نیست ؟»
ایکس بدون تغییر دادن چهره بی روح و جدی اش گفت :« خیر قربان .»
ریاضی پک دیگری به سیگارش زد و گفت :« بهتره که نباشه . دلم نمیخواد وسط درگیری بمیری ، این جا ما داریم با آتیش میجنگیم . قضیه شوخی بردار نیست سر خاکمونه . من تنهایی از پس اون دو هزار نفر تو کارخونه بر نمیام . مطمئنی حالت خوبه ؟»
- نیازی به نگرانی نیست قربان . من خوبم .
- بسیار خب .
ریاضی و ایکس وارد کارخانه شدند کارخانه ای که سرتاسر ش آدم ریخته بود وسعت آن زیاد بود و همین باعث شده بود آدم های در آن بیشتر به نظر بیایند .
ریاضی سیگارش را از لب بر داشت و گفت :« ببینم اون رئیس ترسوتون کجا قایم شده ؟»
صدایی از پشت آن همه آدم گفت :« فضولیش به تو نیومده دلقک .»
صدایش او را لو میداد معاون سردسته y ها ، مشتق .
ایکس صدایش را صاف کرد و گفت :« قربان اجازه میدید من جوابشو بدم ؟»
ریاضی پک آخر را به سیگارش زد و بعد آن را انداخت زمین و زیر چکمه اش له کرد . و گفت :« ببینم چیکار میکنی .»
ایکس اینبار صدایش را بالا برد و گفت :« بیا جلو ببینم چی بلدی لانتوری .»
ایکس و مشتق به مبارزه پرداختند و ریاضی هم به دنبال رهبر y ها ، تابع ، تمام افرادش را ناکار می کرد .
نیم ساعت به همین روال گذشته بود ایکس همچنان داشت با مشتق دست و پنجه نرم میکرد و تقریبا از دو هزار سرباز y ها فقط پنجاه نفر مانده بودند . صدایی دیگر ریاضی را به خود آورد ...
تابع آمده بود ...
- هوی عوضی از بازی کردن با ادمام دست بردار بیا سراغ خودم چیه نکنه میترسی شکست بخوری ؟
ریاضی یقه سربازی که در دست داشت را ول کرد و گفت :« خیلی وقته منتظرتم ، بیا جلو ببینم چی تو چنته داری .»
تابع و ریاضی در یک طرف و ایکس و مشتق هم در طرف دیگر به مبارزه پرداخته بودند . مشت ها و لگد ها از همه طرف روانه ریاضی و ایکس می شد ولی آنها توقف ناپذیر بودند . ریاضی میان مبارزه اش نگاهی هم به وضعیت ایکس انداخت ، او حالش خوب بود تقریبا ولی سرش زخمی شده بود و خون از آن چکه می کرد . بیشتر ماندن در اینجا برای او کار خطرناکی بود ولی باید این ماجرا را به پایان می رساند .
اولین ضربه ...
مشتی که تابع روی صورت ریاضی نشانده بود و ریاضی نتوانست جلویش را بگیرد چون حواسش پرت ایکس بود ...
ضربه لبش را پاره کرد و خون روی صورت خوش تراش ریاضی نقش بست ...
ایکس با دیدن این صحنه مشتی که قرار بود به صورت مشتق بخورد مسیرش را عوض کرد و مستقیم سراغ پایش رفت . مشت ایکس پای راست مشتق را شکست . مشتق از درد فریادی بلند سر داد که تابع را به خود آورد .
او ریاضی را به عقب هل داد و سپس از جیبش چاقو سیاه رنگی در آورد و گفت :« لعنتی ، اون یه مورد رو لازم داشتم ، حالا تو یا دستیارت تقاص پای شکسته اونو پس میدین .»
تابع چاقویش را بی هدف تکان می داد تا ریاضی و ایکس را زخمی کند ، ریاضی نگاهی به ایکس انداخت ، خسته شده بود ، اینبار نوبت او بود که جبران کند ولی اگر ولش می کرد نوچه های تابع بر سرش می ریختند . وقتی چشم در چشم شدند آرام با چشمش اشاره ای به ایکس کرد تا از آن گوشه فرار کند .او هم طبق دستور در چشم بر هم زدنی ناپدید شد . ریاضی گاهی با خودش فکر می کرد که شاید روزی او را هم به همین سادگی رها کند .
نگاه جدی ترش را به تابع دوخت و گفت :« حالا فقط من و تو موندیم . »
تابع پوزخندی زد و گفت:«خوشحال میشم جسدتو براش کادو کنم .»
- مطمئنی جسد خودت نیست ؟
- بذار امتحان کنیم.
در یک جهش تابع چاقو را روی صورت ریاضی کشیدوزخمی نسبتاً عمیق روی ابروی چپ ش ایجاد کرد.ریاضی عقب عقب رفت و تلو تلو خوران به دیوار خورد .
تابع خنده ای سر داد و گفت :« چیست از یه قطره خون ترسیدی ؟»
خون ابرویش روی چشم چپش پخش شد و حالا ریاضی فقط یک چشم داشت .
- من و ترس ؟ هه اشتباهی اومدی .
ریاضی گارد ش را عوض کرد و همچنین نوع مبارزه اش را حالا سریع تر و محکم تر ضربه می زد . مشت هایش پشت سر هم بر سر و دل تابع فرود می آمدند . او سریع تر از قبل شده بود با یک حرکت چاقویش را سمت دیگری پرت کرد ولی انگار یک چیز درست نبود همه چیز بیش از حد قابل پیش بینی شده بود...
چند دقیقه ای گذشت و بعد دید ریاضی تار تر شد ولی هنوز نای زدن داشت هنوز می توانست مبارزه کند . اینبار تابع مشت میزد و ریاضی فقط تلاش میکرد به آنها نخورد .سرش گیج می رفت و بد تر از همه دست هایش کم کم داشتند بی حس می شدند . چه شده بود چرا دست هایش بی حس بودند.... آن زخم و .... سم
تابع ریاضی را روی زمین پرت کرد و اینبار به جای مشت به دنده هایش لگد می زد . ریاضی سعی کرد از جا بلند شود ولی درد سرش و دنده هایش اجازه هیچ حرکتی نمیداد . تابع پس از چندین بار لگد به دنده های ریاضی اسلحه اش را در آورد . یک کلت قدیمی که به ندرت دیگر پیدا می شود ... گلوله را در اسلحه گذاشت و آن را آماده شلیک کرد ...
انگشت اش را روی ماشه قرار داد و گفت :« قبل از اینکه تیر گرانبهام رو حرومت کنم حرف آخری داری ؟»
ریاضی از شدت ضربه ها نمی توانست حتی تکان بخورد با صدای آرام گفت :« نباید ....بر می ...گشتی ...»
- چی گفتی ؟
صدایی از پشت موهای سر تابع گفت :« اون گفت نباید بر می گشتم ولی من بر گشتم .»
ایکس بود ، بعد از تمام کردن جمله اش با چوب بیسبال فلزی اش محکم به سر تابع زد . تابع روی زمین افتاد و خون از سرش سرازیر شد .ایکس بلا فاصله به سمت ریاضی رفت ، یک دستش را روی شانه خود انداخت و به ریاضی کمک کرد تا بایستد . ریاضی با صدای آرام و لبخند کوتاهش گفت :« گفتم برو ... چرا ... برگشتی ... »
- شرمنده ام قربان ولی نتونستم بذارم بمیرید .
- که اینطور .
- باید به یه جای امن بریم . اون عوضی خیلی بهتون آسیب زده .
ریاضی یک دستش را روی دوش ایکس گذاشته و به کمک او راه می رفت و باهم داشتند از تابع و آن کارخانه نحس دور می شدند .
تابع به سختی تمرکز اش را به دست آورد و اسلحه اش را به سمت آن دو نشانه رفت . چشمش تار می دید . ولی شلیک کرد .
بوم .
درست نفهمید به چه کسی شلیک کرده ولی صدای ناله ریاضی به گوشش رسید .
گلوله به پهلوی ریاضی خورده بود . ایکس بی قرار مانده بود چه کند . و ریاضی در دریای خون داشت غرق می شد .
تابع خنده ای سر داد و گفت :« چیست از یه قطره خون ترسیدی ؟»
خون ابرویش روی چشم چپش پخش شد و حالا ریاضی فقط یک چشم داشت .
- من و ترس ؟ هه اشتباهی اومدی .
ریاضی گارد ش را عوض کرد و همچنین نوع مبارزه اش را حالا سریع تر و محکم تر ضربه می زد . مشت هایش پشت سر هم بر سر و دل تابع فرود می آمدند . او سریع تر از قبل شده بود با یک حرکت چاقویش را سمت دیگری پرت کرد ولی انگار یک چیز درست نبود همه چیز بیش از حد قابل پیش بینی شده بود...
چند دقیقه ای گذشت و بعد دید ریاضی تار تر شد ولی هنوز نای زدن داشت هنوز می توانست مبارزه کند . اینبار تابع مشت میزد و ریاضی فقط تلاش میکرد به آنها نخورد .سرش گیج می رفت و بد تر از همه دست هایش کم کم داشتند بی حس می شدند . چه شده بود چرا دست هایش بی حس بودند.... آن زخم و .... سم
تابع ریاضی را روی زمین پرت کرد و اینبار به جای مشت به دنده هایش لگد می زد . ریاضی سعی کرد از جا بلند شود ولی درد سرش و دنده هایش اجازه هیچ حرکتی نمیداد . تابع پس از چندین بار لگد به دنده های ریاضی اسلحه اش را در آورد . یک کلت قدیمی که به ندرت دیگر پیدا می شود ... گلوله را در اسلحه گذاشت و آن را آماده شلیک کرد ...
انگشت اش را روی ماشه قرار داد و گفت :« قبل از اینکه تیر گرانبهام رو حرومت کنم حرف آخری داری ؟»
ریاضی از شدت ضربه ها نمی توانست حتی تکان بخورد با صدای آرام گفت :« نباید ....بر می ...گشتی ...»
- چی گفتی ؟
صدایی از پشت موهای سر تابع گفت :« اون گفت نباید بر می گشتم ولی من بر گشتم .»
ایکس بود ، بعد از تمام کردن جمله اش با چوب بیسبال فلزی اش محکم به سر تابع زد . تابع روی زمین افتاد و خون از سرش سرازیر شد .ایکس بلا فاصله به سمت ریاضی رفت ، یک دستش را روی شانه خود انداخت و به ریاضی کمک کرد تا بایستد . ریاضی با صدای آرام و لبخند کوتاهش گفت :« گفتم برو ... چرا ... برگشتی ... »
- شرمنده ام قربان ولی نتونستم بذارم بمیرید .
- که اینطور .
- باید به یه جای امن بریم . اون عوضی خیلی بهتون آسیب زده .
ریاضی یک دستش را روی دوش ایکس گذاشته و به کمک او راه می رفت و باهم داشتند از تابع و آن کارخانه نحس دور می شدند .
تابع به سختی تمرکز اش را به دست آورد و اسلحه اش را به سمت آن دو نشانه رفت . چشمش تار می دید . ولی شلیک کرد .
بوم .
درست نفهمید به چه کسی شلیک کرده ولی صدای ناله ریاضی به گوشش رسید .
گلوله به پهلوی ریاضی خورده بود . ایکس بی قرار مانده بود چه کند . و ریاضی در دریای خون داشت غرق می شد .
ایکس کشان کشان ریاضی را به آن طرف دیوار بین آنها و تابع برد تا برای مدتی در نقطه کورش باشند و بعد سعی کرد خون ریزی را متوقف کند ولی بند نمی آمد . ایکس وحشت زده به چهره رنگ پریده ریاضی نگاه می کرد ، دستانش می لرزیدند و قلبش با هر تپش می خواست از سینه اش بیرون بپرد . ریاضی که از درد کمابیش چشمانش بسته بود نیم نگاهی به چهره ایکس انداخت .با دیدن اضطراب او با دست سردش دست ایکس را به گرمی فشرد و گفت:«نگران ... نباش ...زنده میمونم ... پاشو باید ... بریم ...» و در حالی که نفس کشیدن برایش سخت تر می شد از درد دست او را محکم تر گرفت .
ایکس دوباره دست او را روی شانه اش انداخت و باهم سلانه سلانه از کارخانه خارج شدند .
در آن هوای سرد بخار نفس شان زیبا از از همیشه خود نمایی می کرد بخاری که حالا دلیل نفس کشیدن ایکس بود . نفس های ریاضی آرام و آرام تر شدند . ایکس با نگرانی هر چند دقیقه یکبار می پرسید :« خ .. خوبی ؟»
و ریاضی با سر تکان دادنی مختصر جوابش را می داد .چند دقیقه بعد که به اندازه کافی دور شدند ایکس درب ماشینی که با آن برگشته بود را باز کرد و ریاضی را روی صندلی های عقب خواباند و به او دلداری داد :« زنده میمونی ، امکان نداره بمیری . »
ریاضی دستش را روی زخمش گذاشته بود و ابرو هایش از درد در هم رفته بود . صدای ایکس برایش نامفهوم شده بود .
ایکس با سرعت و بدون ارس رانندگی می کرد . ترس از دست دادن ریاضی بیشتر از تصادف برایش بود .
به مقصد رسیدند ولی نه آن مقصد همیشگی ...
ایکس به سختی ریاضی را از ماشین بیرون آورد و به داخل خانه ای که متروکه به نظر می رسید کشاند ، تنها جای امن همان جا بود . زمین سفت و چوبی و فرش نداشت انگار سال هاست کسی به این خانه نیامده ، ایکس ریاضی را روی زمین خواباند و به ماشین برگشت تا وسایل پزشکی اش را بیاورد . وقتی برگشت چند تا باند و یک ضد عفونی کننده زخم و چند وسایل استریل پزشکی همراهش بود.
ایکس با لکنت گفت :« ب...باید گلوله رو ... از بدنت در بیارم ... »
ریاضی با سر تکان دادنی مختصر تایید کرد . ایکس کنار ریاضی نشست ، ابتدا با قیچی قسمتی از پارچه لباس ریاضی را برید تا راحت بتواند زخم را ببیند یک باند باز نشده را به ریاضی داد تا در دهانش بگذارد .
سپس چاقو جراحی را آرام روی زخم اش کشید تا برای برداشتن گلوله جا باز کند ریاضی چشمانش را در هم کشید و دندان هایش را بر هم فشرد اما ایکس ادامه داد با ابزاری دیگر را آرام وارد بدن ریاضی کرد تا گلوله را بر دارد ریاضی داد خفه ای کشید ولی ایکس ادامه داد و گلوله را بیرون کشید در آخرین لحظه فریاد بلند ریاضی نه گوش های ایکس بلکه قلبش را به در آورد ، ایکس نفس عمیقی کشید انگار که از بند رها شده باشد بعد با سرم زخمش را شست و شو داد و در آخر آن را باند پیچی کرد ایکس آن شب تا صبح نخوابید و نگذاست که ریاضی تب کند .این همان چیزی بود که ریاضی را مجبور به اعتماد کردن به او کرده بود . تنها چیزی که اعتماد ریاضی را جذب کرده بود یا بهتر است بگوییم تنها کس ، که حاضر بود همچنین فداکاری برای او بکند . ایکس ارزش اش را داشت ...
ارزش زندگی را خوب میدانست .
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حمله به امارات و .....🤣🤣🤣
@vorojaksiyasi