https://eitaa.com/satsojen/4829
امشب میشینم و برا اسپنسر و سزار گریه میکنم😭😭😭😭
#هیناتا
~~~~~~~~~~~~~~
بیداری ؟
منم همینطور 😭😭😭😭
تبادل میکنید آیدی بدم؟
~~~~~~~~~~~~~~
یعنی چیکار کنیم ؟
توضیح بدهید لطفاً
https://eitaa.com/satsojen/4830
امیلی ویکتور رو نگه میداره و سعی میکنه با دستش جلوی خون ریزی رو بگیره. همونطور که دستش رو زخم ویکتوره اروم و با احتیاط بلندش میکنه و میبرتش داخل ساختمون. سعی میکنه جوری که به زخم فشار نیاد راه بره و بعد ویکتور رو میبره پیش دکتر.
_اوه، خدای من. چه اتفاقی افتاده بانوی من؟
_زود باش ببرش به یه اتاق و زخمش رو پانسمان کن. خونریزیش زیاده.
_چ..چشم بانوی من.
دکتر ویکتور رو روی یه تخت میزاره و بعد منتقلش میکنه به یه اتاق تا شروع به بخیه زدن و درمان زخمش کنه.
#امیلی
~~
امیلی چند دقیقه ای منتظر میمونه و بعد به سمت اتاق خودش میره ، ذهنش درگیره خیلی درگیر اون از سباستین و اینم از ویکتور . قضیه چیه ؟ کی جرعت کرده امیلی رو هدف بگیره . همینطور که تو فکره یهو یکی در میزنه . امیلی میگه بیا تو و سباستین رو با عصا و لباس همیشگیش توی چهار چوب در میبینه .
امیلی با تعجب میگه :« کی به هوش اومدی ؟»
سباستین بدون مقدمه چینی میگه :« الان ، و اینکه یه خبر بد برات دارم . »
اینایی میگه:« چیه ؟» و سباستین جواب میده :« ویکتور مرده ، همراهم بیا. »
امیلی با تعجب و حس غمی که توی چشماشه همراه سباستین میره و به اتاق ویکتور میرسه ، امیلی شک داره که وارد بشه. سباستین هم لحظه ای تردید میکنه و بعد وارد میشه . ویکتور با لباسای خونی روی تخت خوابیده و دستگاه ضربان قلب و سرم بهش وصله زنده ست اما چه دلیلی داشته که سباستین بگه اون مرده ؟
سباستین به امیلی میگه که روی صندلی کنار تخت ویکتور بشینه و خودش هم روبروش به دیوار تکیه میده عصاش رو توی دست میچرخونه و میگه :« لازم بود . کوش کن امیلی به دلایلی به خاطر وجود من تو و سازمانت تهدید شدید . ویکتور زنده ست اما مجبور بودم اون جا خلاف اینو بگم چون ممکنه که شنود شده باشید . »
_ اما امکان نداره.
_ بدون علم پیشرفته من داره امیلی .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
https://eitaa.com/acception/2483
نههه گناه داشتتتت
ولی خب شاید حقش بود .
( خداییی؟ دمت گرم عمه)
هدایت شده از _مغآزه لبخند فروشی!_.
╭═════════════ ◈ ═════════════╮
🚂 قطار نیمهشب
بعضی قطارها...
فقط مسافران را جابهجا میکنند.
اما این قطار...
سرنوشتشان را.
میگویند هر شب، درست رأس ساعت ۰۰:۰۰، قطاری از دل مه عبور میکند؛
قطاری که در هیچ نقشهای ثبت نشده و هیچکس نمیداند از کجا آمده است.
این قطار فقط یکبار برای هر انسان توقف میکند.
هیچکس زمان رسیدنش را نمیداند.
هیچکس مقصدش را انتخاب نمیکند.
تنها کاری که باید انجام دهی...
سوار شدن است.
━━━━━━━━━━━━━━━━
⌘ نام/ جنسیت
سپس...
به سه سوت قطار پاسخ بده.
◈ سوت نخست
اگر صدایی از دل تاریکی، نامت را صدا بزند...
• دنبالش میروم.• بیتوجه میمانم.• اول میپرسم: «تو کیستی؟»
◈ سوت دوم
اگر مجبور شوی، قانون را میشکنی یا از آن پیروی میکنی؟
• قانون را میشکنم.• از قانون پیروی میکنم.• راه سومی پیدا میکنم.
◈ آخرین سوت
اگر مجبور شوی در یکی از ایستگاهها چیزی را برای همیشه جا بگذاری، کدام را انتخاب میکنی؟
• گذشته• ترس• نام
━━━━━━━━━━━━━━━━
پس از پایان سفر، قطار برای تو ثبت خواهد کرد:
بلیت اختصاصی/واگن اختصاصی/همسفر/ویژگی واگن/اتفاق اصلی سفر/ ایستگاه پایانی(مقصد)/ آخرین پیام راننده/ هشدارهای سفر
━━━━━━━━━━━━━━━━
اگر این بلیت به دست تو رسیده...
شاید قطار، مدتها پیش نامت را در فهرست مسافران نوشته باشد.
و امشب...
زمان حرکت فرا رسیده است.
〔 لینک کانال خود را در ناشناس ارسال کنید. 〕
╰═════════════ ◈ ═════════════╯
﹝ Smile Shop | مغازه لبخند فروشی ﹞
به اولین جشن عمارت سایه ها خوش آمدید .
شما سایه های گرانقدر پادشاه به سرسرای تباهی دعوت شده اید تا در کنار هم جشنی به افتخار قتل آخرین پادشاه سرزمین بگیریم اما اینبار پادشاه سایه ها قصد دارد طور دیگری از شما پذیرایی کند .
شما باید اول دعوتنامه را قبول و برای افراد نزدیک خود بفرستید و بعد نشانی تان را روی کاغذ دعوت نامه نوشته در آتشگاه نفرین شده بیندازید .
آنگاه که شب به مهمانی آمدید برای همیشه در اینجا خواهید ماند و از آنجایی که حافظه تان را از دست می دهید بنابراین من پیشینه ای از ملحق شدنتان به اینجا و پرتره ای از گذشته تان به همراه متنی که همیشه باید در یاد داشته باشید به شما می دهم .
من و سایه هایم امیدواریم ساعات خوشی را در جشن سپری کنید و مراقب باشید که معامله هایتان کم و سودمند باشد .
تا فردا شب فرصت دارید دعوتنامه بفرستید .
و نگران ظرفیت سرسرا نباشید اینجا همیشه یک جای خالی برای مهمانان وجود دارد .
امضا : سباستین مک کویین، پادشاه سایه ها.