🌷 #شهید_محمد_ابراهیم_همت
🔰فرمانده لشکر ۲۷ حضرت محمد رسول الله (ص)
🍃تولد : ۱۳۳۴/۱/۱۲ - شهررضا
🍂شهادت : ۱۳۶۲/۱۲/۱۷ - جزیره مجنون ، #عملیات_خیبر
🍁️آرامگاه : گلزار شهدای شهرضا
🌸مدتی در #پاوه زندگی کردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه های جنوب رفتیم و در #دزفول ساکن شدم.
🌺پس از مدت زیادی گشتن، اطاقی برای سکونت پیدا کردیم که محل نگهداری #مرغ و #جوجه بود. تمیز کردن اطاق مدت زیادی طول کشید و بسیار سخت انجام شد.
🌺فرش و موکت نداشتیم کف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه کردم و به پشت پنجره آویختم.
🌼به بازار رفتم و یک قوری با دو استکان و دو بشقاب و دو کاسه خریدم.
🔴👈تمام دارایی این زندگی ساده فقط در صندوق عقب ماشین جای می گرفت
_ا❣ا_
شک نکن #شهید بعدی تویی!!
🔹میانبر رسیدن به خدا"نیت"است.
کار خاصی لازم نیست بکنیم.
کافی است کار های روزمره مان را...
👈🏻به خاطر "خدا" انجام دهیم.
🔸اگر تو این کار زرنگ باشی
شک نکن شهید بعدی تویی..😇
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
می خوای خدا عاشقت بشه؟
قلم میزنی…
گام برمیداری…
سخن میگویی…
همه چی و همه چی
برای خدا باشه…
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهادتت مبارک حاج ابراهیم
.
.
پیکر شهیدی که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز قطع شده بود
در حالی که به عقب برمی گشتم در سه راهی چشمم به پیکر شهیدی افتاد که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباسهای او متوجه شدم که پیکر مطهر حاج همت است اما از آنجا که شهادت ایشان برایم خیلی دردناک بود همان طور که به عقب میآمدم خود را دلداری میدادم که نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم که همه دنبال حاجی میگردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم که او شهید شده است.
شب همان روز بدن پاک حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی که در کنار جاده فتح بود رفتم. گمان میکردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم که هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم که جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانهای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود.
.
.
#شهید_محمد_ابراهیم_همّت
💖✨💖
#خاطرات_شهدا
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀
ابراهیم استخاره كرده بود؛ خوب
آمده بود. همه را خبر كردیم. پای
مجسمه كسی نبود. دور تا دور
ستون مجسمه لاستیك گذاشتیم
كه اگر مأمورها آمدند، آتش بزنیم.
ولی خبری نشد. آن روز مجسمه ی
شاه را با هر زوری بود، از جا كندیم
و كشیدیمش پایین.
📚یادگاران، جلد 2 كتاب
#شهید_محمد_ابراهیم_همت،
ص 14
یا زهرا
🌱و سلام بر او که می گفت:
«دلگیر مباش!
دلت که گیر باشد رها نمی شوی
یادت باشد خدا بندگانش را با آنچه
بدان دل بسته اند می آزماید»
#شهیدانه 🕊
#شهید_محمد_ابراهیم_همت♥️
🌱و سلام بر او که می گفت:
«دلگیر مباش!
دلت که گیر باشد رها نمی شوی
یادت باشد خدا بندگانش را با آنچه
بدان دل بسته اند می آزماید»
#شهید_محمد_ابراهیم_همت♥️
#حرف_قشنگ_شهدایی
زندگی ما طول چندانی نداشت اما عرض بی انتهایی داشت.
ابراهیم بودنش خیلی کم بود؛ اما خیلی با کیفیت بود.
هیچ وقت نشد زنگ درِخانه را بزند و در برایش باز شود. قبل از اینکه دستش به زنگ برسد، در را برایش باز می کردم. می خندید. خنده ای که همه مشکلات و غم و غصه اش پشتش بود؛ اما خودنمایی نمی کرد.
تا بود نود و نه درصد کارهای خانه با او بود. آن قدر غرق محبتم می کرد که یادم می رفت از مشکلات جبهه اش بپرسم. تا از راه می رسید حق نداشتم دست به سیاه و سفید بزنم. اگر می خواستم دست بزنم، گاهی تشرم می زد.
خودش شیر بچه ها را آماده می کرد، جای شان را عوض می کرد. با من لباس ها را می شست و می برد پهن شان می کرد و خودش جمع شان می کرد. خودش سفره را پهن می کرد و خودش جمع می کرد.
می گفتم: «تو آنجا خیلی سختی می کشی، چرا باید به جای من هم سختی بکشی؟»
می گفت: «تو بیش از آنها به گردنم حق داری. من باید حق تو و این طفل های معصوم را ادا کنم.»
می گفتم: «ناسلامتی من زن خانه تو هستم و باید وظیفه ام را عمل کنم.»
می گفت: «من زودتر از جنگ تمام می شوم ژیلا. ولی مطمئن باش اگر ماندنی بودم به تو نشان می دادم تمام این روزهایت را چطور بلد بودم جبران کنم.»
راوی:
ژیلا بدیهیان؛ همسر شهید
📚 برگرفته از کتاب؛
« به مجنون گفتم زنده بمان »
بقلم فرهاد خضری
#شهید_محمد_ابراهیم_همت🤍
#خاطرات_شهدا💚