منم آن دربهدر کوچهی عشقی که هنوز
وسط خاطرهی کوچهی دل محبوسم
شوق دیدار تو دارد، دل بی خانهی من
از سر ذوق به هر گل که رسم، می بوسم
گر ز چشمانت بگويم شعر بیپايان شود
گر ز موهايت بگويم رازِ شب عنوان شود
گر بگويم از جمالت ماه رسوا میشود
میرود تا پشت ابری در خفا پنهان شود