احساس میکنم برای یکی از دوستام تبدیل شدم به همون دوست زشتی که استاد شجاعی درموردش حرف میزنه++
همون دوست میمون و زشتی که بهت میگه درس نمیخونم ولی موقع استراحتش میاد بهت پیام میده و میگه هیچی نخوندم، همونی که 18 ساعت روزی درس میخونه و تیکههای کتاب رو بین دندوناش میتونی ببینی++
دوست ندارم اینطور شخصی باشم و با هیچکس اینطور نیستم (به جز یکنفر و چون مجبورم++)، کاش هیچوقت مجبور نمیشدم
از اینکه یک نقاب دروغین به صورتم بزنم متنفرم؛ دوست دارم خود واقعیم باشم، با تمام جسارت و پررویی، با تمام احساسات واقعیم!
بتونم صادقانه عشق بورزم، دوست داشته باشم، متنفر باشم، اهمیت ندم
ꜱᴇᴘᴛᴇᴍʙᴇʀ'ꜱ ᴄʜɪʟᴅ
تاحالا این ساید از من رو ندیدین++ پارسال روز معلم صداوسیما مدرسه ما اومده بود تا فیلمبرداری کنه من
عکس لو رفته از ما، اونروز:
*پ.ن: حتی داخل عکسهای لو رفته بازم داریم حرف میزنیم++
اینکه نوجوونها و جوونهای ایرانی بیشتر از بقیه نوجوونهای کل دنیا جملهی "آرزو بر جوانان عیب نیست" رو درک میکنن، باعث میشه بخوام تا خود صبح گریه کنم؛)
کانورس قرمز میخوامممم++
مامان اجازه نداد قرمز بخرم گفت خیلی جلب توجه میکنه++
داشتم فکر میکردم بعد کنکور (این کنکور تمام برنامههای زندگی من را در برگرفته++) یک چنل هم توی تلگرام بزنم!
شایدم نه؛
بههرحال بهش فکر میکنم++
طی یک حرکت انتحاری پینترست رو حذف کردم و بعد کنکور قراره دوباره دانلودش کنم++
*پ.ن: دو روزه که برای واقعی کلمه "خودم" هستم و تفکرات رندومم رو مینویسم؛ نمیدونم از این موضوع خوشتون میاد یا نه++
بههرحال اگر خواستین بهم بگین!
ترم آخر زبان واقعا طلسمشدهست++
3 جلسهست نتونستم امتحان بدم و حالا تکلیف این ترم هم مشخص نیست++
*قطعا اگر میدانستم چنین وضعی پیش خواهد آمد مرگ را بر زندگی ترجیح داده و اقلا جان را از تحمل افکار جانخراش خلاص مینمودم++