هدایت شده از مدافعین سنگر مقاومت
به نام خدا
#طرح_بزرگ_خادمين_شهدا
🔴 كنفرانس انلاين
#مصاحبه_باخانواده_شهیـد_وحید_فرهنگی_والا
🔵 با حضور : خانواده بزرگوار شهيد وحید فرهنگی والا .
🗓 تاریخ:١٣٩٧/٥/۲۹
🕰 زمان: دوشنبه_ساعت 22
🍃🌹گروه #مجمع_جهانی_خادمین_شهدا
http://eitaa.com/joinchat/4102750219C440b76c0dd
🍃🌹🍃🍃
@shahid_110
🌺شهیدی که مسئول کمیته ازدواج است🙈💐
خاطرات یک زوج جوان:😊
✨💟هویزه همیشه برایم آرامش خاصی داشته است.
سال قبل که با دوستان همدانشگاهی ام به هویزه آمده بودیم، راوی در حال صحبت کردن بود.
اواخر صحبت هایش به شوخی می گفت: یک شهیدی اینجا هست که حاجت ازدواج می دهد!🙊😅 البته فعلا نمی گویم که کدام است تا بعد از صحبت ها بروید زیارت.
ما که قبلا می دانستیم کدام شهید است کنار مزارش نشسته بودیم. 😝
👌برای اینکه جلوی حمله دیگران را بگیریم یک چفیه روی قبر انداختیم که اسم آن مشخص نباشد. چند دقیقه ای همه دنبال او می
گشتند و بعد به ما شک کردند و حمله کردند.😁🙏
یکی بود که می گفت: مراقب باشید حاجت ها باهم قاطی نشود.
صف یکی اینطرف صف دوتا به بالا هم اونطرف.😂
اما به دور از شوخی، تا به حال تجربه ثابت کرده بود که ادعای حاجت دادن این شهید درست است.
#شهید_علی_حاتمی🌙💐
#یادش_با_صلوات
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
هدایت شده از حراجی و همه چی کده🤩🌼 نرگس
دنبال یه کانال بودی# کارهای هنری زیبا وکاربردی داشته باشه.؟
من پیداش کردم
هنرکده گل نرگس👏👏👏
سریع عضو شو ببین چه خبره؟
سفارش هم قبول میکنه.
به تمامی نقاط کشور هم ارسال داره.👍
http://eitaa.com/joinchat/1912602633Ca6f6987a84
هدایت شده از کمکی پــاتــوقــ
خیلی سریع عضو بشید خبر خیلی خیلی مهم 📢📢
اظهارات سرباز آمریکایی درباره سخنان #سردار_سلیمانی
#تایید_استفاده_از_پوشک_توسط_سربازان_آمریکایی
سریع لینک رو بزن تا برنداشتم 📢📢
👇👇👇👇
🇮🇷 ملت ایران 🇮🇷 اینجا عالییییییه 👌👌👌
http://eitaa.com/joinchat/3435593740Ce18aa5efe5
@mellate_Iran
👆👆👆
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
✨#عـشـق_واحـد ✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت هجـدهـم نزدیک ماشین شدیم. دوباره هلم داد و گفت: _سوار شو! _بهت گ
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت نـوزدهـم
در اداره پیشانی ام را مداوا کردند و چسب زدند.
طوری زمین خورده بودم که همچنان تمام بدنم درد میکرد.
با آن دست سنگینش هر بار هلم میداد یکی از استخوان هایم خورد میشد!
عجب صحنه ای بود لحظه ای که اصلحه را به سمتمان گرفته بود!
یا مثلا وقتی در کوچه مثل جن جلویم ظاهر شد!
یا موقعی که کاشف پیدایش شد!
یا...
در این فکر ها بودم که ناگهان در باز شد و مرد قد بلند و میانسالی که چهره ی بسیار متواضع و پر جذبه ای داشت و لباس نظامی تنش بود داخل شد. از جا بلند شدم.
پشت سرش هم محمدحسین وارد شد.
سلام واضحی تحویلش دادم.
لبخندی زیبا به لب نشاند و رو به آن مرد گفت:
_خانم حسینی! همون کسی که دارن با ما همکاری میکنن و ما بخاطر شجاعت و هوش ایشون به خیلی چیزا رسیدیم.
لبخندی به پهنای لب نشاند و گفت:
_خیلی برام عجیبه! شجاعت و زکاوت شما جای تحسین داره خانم حسینی. واقعا از شما ممنونیم. شما به ما نه بلکه دارید به مردم و کشورتون خدمت میکنید. حتما از شما تقدیر میشه دخترم.
سرم را پایین انداختم. خواستم کمی فروتن باشم مثلا. ارام گفتم:
_احتیاج به تقدیر نیست. ممنونم از تعریفتون.
سری تکان داد و بیرون رفت.
سریع به محمد حسین گفتم:
_ کی بود؟
_سرهنگ کاظمی! وقتی از شما براش گفتم کنجکاو شد ببینتتون.
_ای بابا چه تعریفی من که کاری نکردم!
سرش را پایین انداخت و گفت:
_بازم شرمنده بخاطر امروز. ممکن بود بدتر از این آسیب بیینید.
_انقدر شرمنده نباشید. چیزی نشده ک.
سری تکان دادو همانطور که به سمت در میرفت گفت:
_به یه نفر سپردم تا خونه برسوننتون. بازم ممنون.
همین که از اتاق بیرون رفتم کاشف هم از اتاق روبه رویی من خارج شد.
لبخندی تحویلم داد. او کاملا برعکس محمدحسین چندان تاکیدی بر حفظ نگاهش نداشت و مانند او سرد رفتار نمیکرد. ادم بدی هم نبود.
شجاع بود و مثل محمدحسین پر از جذبه و اما برعکس او کمی هم از خود راضی و مغرور!
همانطور که راه میرفتیم گفت:
_هسته نباشین خانم نترس!
_من چندان نترس هم نیستم. بیشتر کارارو شما انجام دادین.
_به هر حال من خانومارو تو اینجور شرایطا ترسو میبینم و دستو پا گم کن!
محکم سرجایم ایستادم. او هم متعجب از توقف من به سمتم برگشت.
اخمی به چهره نشاندم و گفتم:
_شما خیلیم اشتباهه دیدتون به خانوما!
انگار حواستون نیست پیش یه خانم دارید چطور راجب خانوما حرف میزنید.
_الان نه فقط من بلکا دید جامعه اینجوریه!
_نه، فقط دیده یه عده اینجوریه! خیلی از کسایی که برای کشور ما افتخار بدست اوردن خانم بودن. شجاعت خیلی از خانم ها مثال زدنیه مثل دباغ مثل زهرا حسینی مثل خیلی از کسای دیگ. شما خودت اگ الان داری از جون و ناموس مردم کشورت با تمام شجاعت دفاع میکنی بخاطر زنی بوده که با تمام وجودش شمارو اینجوری تربیت کرده.
چشمانش مدام گرد تر میشد. تا حرف هایم تمام شد گفت:
_من تسلیم! اصلا اشتباه لفظی بود! من معذرت میخوام.
_نه خواهش میکنم. فعلا.
پسره مزخرف از خود راضی! به چه حقی انقدر راحت در کنار من به زن ها توهین میکند و مسخره!
جا داشت فحشی چیزی نثارش میکردم
ادامه دارد...