ستارگان آسمانی ولایت⭐️
✨#عـشـق_واحـد ✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت سـے و شـشـم نوید اسلحه را به سمتم گرفته بود! متعجب خیره به چشم ها
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت سـے و هـفـتـم
چادر سفیدم را سرم کردم و اماده نگاه اخر را به خود در آیینه انداختم.
بیشتر استرس داشتم تا ذوق آن هم منی که اصلا اهل استرس و اظطراب نبودم!
صدای علی مرا به سمتش برگرداند:
_خب میبینم که داری از پیش من میری!
در چهارچوب در ایستاده بود و دست در جیب شلوار نگاهم میکرد.
_فعلا که هیچی معلوم نیست.
_عجبااا اصلا باورم نمیشه محمدحسین داره میاد خواستگاریت! چرا اصلا رو نکرد؟
_مگ قرار بود رو کنه؟
_اره بابا من از نگاه و رفتارای طرف میفهمم!
_شما کارشناس روابط عاشقانه هستید اقا؟
دوتا سرفه کرد. صدایش را تغییر داد و گفت:
_بعله! پس چی فکر کردی؟
میگم لیلی من میخواستم یکم غیرتی شم برم تحقیق و اینا دیگه چون محمد حسینه همه ارزوهام خاکستر شد اصلا!
خندیدم و گفتم:
_دیوونه!
_ولی خودمونیما! بچه ی بامرامیه خدا میدونه چند بار مشکل منو حل کرده. خیلی میخوامش! کاش بجای تو میومد خواستگاری من!
با صدای زنگ در با خنده گفتم:
_علی مسخره بازی درنیار!
_چشم. تو که بیرون نیا از اشپزخونه! سنگین باشا مثلا عروسی!
عاشق همین موقع ها بودم که حالم را میفهمید و سعی داشت مرا بخنداند!
از پشت پنجره نگاه کردم.
عباس اقا، خانم جون، خاله مریم، زینب، امیرحسین، و در اخر هم محمد حسین.
کت و شلوار مشکی شدیدا به او میامد.
با دیدنش در دلم چیزی به جنب و جوش افتاد! این پسر خود ارامش بود.
سلام بلند و رسایی تقدیم نگاه منتظرشان کردم و با سینی چایی به سمتشان رفتم.
همه ی نگاه ها به سمت من برگشت و سلام هایی که اصلا نمیشنیدم. چه حس بدی بود. شانس بیاورم هول نشوم و کسی را نسوزانم.
اول از همه به سمت خانم جون رفتم:
_قربون دستت مادر. مثل ماه شدی تو امشب!
لبخندی زدم و به سمت عباس اقا رفتم. نگاهش همچنان شرمنده بود در حالی که بارها از او خواهش کرده بودم آن روز را فراموش کند:
_دستت درد نکنه دخترم.
به سمت خاله مریم رفتم:
_واااای خدا. لیلی باورم نمیشه قراره عروس خودم بشی!
باز هم از خجالت لبخندی زدم و به سمت زینب رفتم:
_دختر نریزی چاییو!
چشم غره ای به او رفتم و بعد از امیر حسین هم بلاخره به محمدحسین رسیدم.
سرش را بلاخره بالا اورد. لحظه ای با او چشم در چشم شدم و انگار روح از تنم جدا شد.
بلاخره نشستم. سرم را پایین انداختم.
نمیدانم چه مرگم بود انقدر استرس داشتم گه حتی حرف هایشان را نمیشنیدم.
بعد دقایقی با نیشگونی که مامان از بازویم گرفت به خودم امدم. متعجب که نگاهش گردم ارام در گوشم گفت:
_معلومه کجایی؟
نگاهم را از او گرفتم و به عباس اقا که درحال حرف زدن بود دوختم:
_لازم به توضیح وضعیت کار و زندگی محمدحسین نیست. به هر حال ما همسایه ایمو دوست. از زیر و درشت زندگی هم خبر داریم. ما از خدامونه لیلی خانم که ماشالا خانم با وقار و با جربزه ایه عرسمون بشه. میمونه حرفای شما !
بابا که سخت در فکر بود بلاخره بیرون آمد و شروع به حرف زدن کرد:
_ما اقا محمدحسین رو خوب میشناسیم. ماشالا مردیه واس خودش از همون جوونی رو پای خودش وایساد و مطمئنم که از پس یه خانواده برمیاد. بچه ی مومنیه و مطمئنم که تو زندگیش همه توجهش به اون بالاسریه!
محمد حسین فورا گفت:
_شما لطف دارید.
_نه محمدحسین اینا فقط تعریف نیستن حقیقتن. بهترین خصوصیت تو که واس من درس بوده و هست مردونگیته! چیزی که این روزا سخت پیدا میشه.
اما با همه ی این ها تمام مشکل من شغل توعه!
با حرف بابا همه متعجب نگاهش کردند.
من شیفته ی شغلش شده بودم انوقت مشکل بابا شغل او بود!
_محمدحسین تو شغلت شغل پر خطریه! نه تنها خودت بلکه شریک زندگیتم تو خطر میفته!
لیلی، جون منه! نمیتونم ببینم جونم تو سختی زندگی کنه. نمیخوام لحظه به لحظه استرس اتفاقات بد رو داشته باشه!
حرف من فقط اینه. اما باز حرف حرف لیلیه! اگه بگه میتونه با همه ی اینا کنار بیاد من حرفی ندارم. مهم دل اونه که باید خوش باشه!
با هر چه عشق به بابا خیره شدم. واقعا که او بی نظیر ترین پدر دنیا بود. با تمام وجود دوستش داشتم.
صدای خانم جون مرا به خودم اورد:
_پس اگه اجازه بدید تصمیم اخر رو خودشون بگیرن.
مامان گفت:
_البته! بهتره برین تنها حرفاتونو بزنین!
ادامه دارد...
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت سـے و هـشـتم
از آن روز به بعد همه چیز جور دیگری شده بود!
همه چیز را زیبا میدیدم... از هر چیز کوچکی لذت میبردم...
لحظه به لحظه ی زندگیم با فکر کردن به او میگذشت.
فکر کردن به نگاهش به چشم هایش.
با آمدنش ارامشی بی نظیر را به دلم هدیه کرده بود.
او همان پسری بود که در ذهنم موجودی خشک و مغرور و سرد میدیدمش اما حالا..
حالا کسی بود که برایم با همه فرق داشت. تفاوتش با بقیه باعث این فرق شده بود.
به وضوح بگویم او خود کسی بود که باعث میشد من به خدای خود کمی فکر کنم.
چهار روز از خواستگاری میگذشت و من حتی یک بار هم محمدحسین را ندیده بودم.
کم کم سختی کارش را شدیدا درک میکردم.
بلاخره بعد از کلی این طرف و آنطرف رفتن، کار پیدا کردم و امروز در جای معتبری استخدام شدم.
در حال برگشتن به خانه بودم.
به سر کوچه که رسیدم صدایی زنانه مانع شد قدم بعدی را بردارم:
_لیلی؟
به سمتش برگشتم و وقتی مژگان را دیدم متعجب شدم. او اینجا چه میکردو کارش با من چه بود؟
_سلام.
_سلام. مژگان بودی دیگه درسته؟
_اره! اومدم باهات حرف بزنم.
_چرا که نه! فقط راجب چی؟
_راجب محمد حسین!
با شنیدن نام محمد حسین اخمی به پیشانی نشاندم و موافقت کردم.
در پارک محل روی نیمکت نشستیم و من مشتاق شنیدن حرف هایش خیره به او مانده بودم.
سرش پایین بود و لب میگزید. بغضی شدیدا در چهره اش پیدا بود. با انگشت هایش بازی میکرد و انگار با خود در جنگی بی پایان بود.
پس چرا چیزی نمیگفت؟ کم کم رو به موت بودم از شدت فضولی!
_نمیخوای چیزی بگی؟
با صدایی که از ته چاه درمیامد گفت:
_اومد خواستگاریت؟
متعجب از حرفش گفتم:
_خب... اره اومد.
_دوستت داره؟
_من نمیدونم.
_تو چی تو دوستش داری؟
_این چه سوالیه از من میپرسی؟ منظورت از این حرفا چیه؟
_میشه جوابمو بدی؟؟ خیلی برام مهمه!
_جوابی ندارم.
_پس دوستش داری! ولی حاضرم قسم بخورم. من بیشتر از تو دوستش دارم .
هنگ نگاهش میکردم. هدفش از این حرف ها چه بود؟
ناگهان بغضش به گریه تبدیل شد و با چشم های ملتمسش نگاهم کرد. دستم را در دست گرفت و گفت:
_لیلی! من تمام بی محلیاش! سرد بودناش! نگاه نکردناش! دوری کردناش! همه و همرو تحمل میکنم ولی اینو نمیتونم تحمل کنم! نمیتونم ببینم کس دیگه ای رو دوست داره!
بخدا کلی با خودم کلنجار رفتم که بیام باهات حرف بزنم یا نه! میدونم با این حرفا فقط کوچیک میشم. ولی باور کن که نمیدونی چه حالی دارم. نمیتونی بفهمی چقدر اذیت میشم!
خواهش میکنم. التماست میکنم قبول نکن که باهاش ازدواج کنی. بزار من برای اخرین بار تلاشمو کنم. التماست میکنم درکم کن. از همون روز اول که فهمیدم عشق چیه اون پسر شد تمام رویای من تمام دنیای من! از همون روز به بعد فقط حسرت نصیب من شد.
تمام دنیا روی سرم خراب شد. دست های یخ زده ام را از دست هایش بیرون کشیدم. بهت زده به رو به رویم خیره مانده بودم.
ناخواسته بغض بدی به گلویم چنگ زد.
حرف هایش پشت سر هم در گوشم تکرار میشد. حالم از خودم از خودم از خودم بهم میخورد!
چه میکشید این دختر؟
چرا خدا دلی را عاشق میکند تا انقدر عذابش دهد؟
اشک هایم را پاک کردم. با لبخندی نگاهش کردم و گفتم:
_منو ببخش!
نگاهم کرد و در میان گریه هایش لبخندی زد.
به روبه رویم خیره شدم و گفتم:
_اخه تمام مشکل تو اینه که محمد حسین نه تنها عاشق تو بلکه عاشق منم نیست. اون عاشق خداییه که منو تو هنوز نشناختیمش! اون حتی لحظه ای به منو تو فکر نمیکنه. تمام کاراش تمام نگاهش فقط برای خداعه!
اما من، من واس دل توام که شده جواب منفی بهشون میدم.
نگاهش کردم و گفتم:
_دیگه هیچوقت جلوی کسی اینجوری گریه نکن. خب؟
نگاهم کرد و بعد کمی مکث مرا به اغوش کشید... دلم به حال او میسوخت!
با دیدنش اذیت میشدم و بیشتر مرا به یاد شیدا مینداخت!
ادامه دارد...
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت سـے و نـهـم
از جا بلند شدم و بعد خداحافظی رفتم. با همان بغض لعنتی که
مدام سعی میکردم قورتش دهم.
منه دیوانه بی خبر از حال خودم برای ارامش حال او میخواستم چه کنم؟
پس بزنم کسی را که شده بود تمام فکر و ذکر من؟
به شدت لبم را گاز گرفتم و زیر لب گفتم:
_لیلیی! لیلیه روانی چیکار کردی؟
مدام سعی میکردم مانع سر خوردن اشک هایم شوم.
همه چیز در مغزم بهم ریخته بود. حال خوبی نداشتم.
_خدایا اخه چرا مژگان رو جلو راه من قرار دادی؟
اگر با این حال به خانه میرفتم همه چیز لو میرفت.
خود را به امامزاده ی نزدیک خانه رساندم.
برای ارامش دلم دو رکعت نمازی خواندم و شروع کردم به خواندن دعای توسل.
متوسل شدم به تمام کسانی که شاهد مشکلم بودند... کسانی که در لحظه های سخت زندگی دست مرا گرفته و از میان مشکلات بالا کشیدند.
محمد حسین را از خود امام رضا خواستم!
آن هم اگر به صلاحم بود. اگر با داشتن او دل کسی نمیشکست...
نگاهی به ساعت مچیم کردم. ساعت ۷ صبح بود و من باید در عرض یک ساعت خود را به محل کار میرساندم.
فورا کفش هایم را پوشیدم و بیرون زدم. همزمان با من محمدحسین هم از در بیرون امد.
لحظه ای چهره ی مژگان از جلوی چشم هایم رد شد و باز همان حال دیروزی!
خیره به او ماندم ... شاید برای اخرین بار... شاید...
تا نگاهش به نگاه من گره خورد سلام داد.
فورا نگاهم را از او گرفتم و سلام سردی تحویلش دادم. خواستم بروم که صدایم زد. باز با همان لحن دیوانه کننده!
با نگاهی مظطرب به سمتش برگشتم
_بله؟
_خوبین؟
_اره خوبم.
_ولی نه! خوب نیستین!
گفتم که نگاهم همه چیز را فاش میکرد. من از همان بچگی تابلو بودم.
_نه نه خوبم چیزی نیست.
سرش را پایین انداخت و گفت:
_شما هنوزم میخواید فکر کنید؟
نپرس! نپرس این سوال بی جواب را!
چه میگفتم؟ نه! نه من نمیتوانستم به اون نه بگویم!
_بله! به زمان بیشتری نیاز دارم.
نگاهش لحظه ای با نگاهم دوخته شد و گفت:
_هر جور راحتین!
_فعلا
فورا راهم را گرفتم و رفتم...
دست یخ زده ام را روی قلبم گذاشتم. چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.
خدایا خودت اسان کن دل کندن از او را...
#ادامه_دارد...
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃
#گذرے_بر_سیره_شهید
از جمله فضایل اخلاقی شهید بی اهمیت بودن مال دنیا و مسائل مادی برای ایشان بود و چشم به مال دنیا نداشت.
شهید مرادخانی وقتی بر اثر اتفاق، مالی را از دست میدادن به هیج وجه بابت از دست دادن مال ناراحت نمیشدند و خم به ابرو نمی آوردند و میگفتند: " این پول و اموال دست ما امانته و همون کسی که داده میتونه پس بگیره"
و چشم به مال دنیا نداشت و دلبسته به مال دنیا نبود و از دنیا و مال دنیا دل کنده بود.
#شهید_محرمعلی_مرادخانی🌷
https://eitaa.com/setaregan_velayat313