eitaa logo
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
151 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
465 ویدیو
28 فایل
بسم رب الشهداء🌹 بااین ستاره‌هامیشود #راه راپیداکردبه شرطها وشروطها.. #کمی_خلوص #کمی_تقوا #کمی_امید #کمی_اعتقاد میخواهد. به نیابت از #شهیدان #سعیدبیاضےزاده #احسان_فتحی (یگانه شهیدمدافع حرم شهرستان بهبهان) ارتباط با مدیر @sh_bayazi_fathi313
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما ڪفتر جَلدِ آسمانِ حرمیم آسوده بہ زیرِ سایبانِ حرمیم این #امنیٺِ ڪشورمان را بخُدا مدیونِ همہْ #مدافعانِ_حرمیم #شهید_حسین_هریری #شهید_مصطفی_عارفی #روزتـون_شهدایی💞 https://eitaa.com/setaregan_velayat313
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
ما ڪفتر جَلدِ آسمانِ حرمیم آسوده بہ زیرِ سایبانِ حرمیم این #امنیٺِ ڪشورمان را بخُدا مدیونِ همہْ #م
خاطره از لبخند پنج نفری سر سفره نشسته بودیم. من گفتم از ما پنج تا یکی مون خمس این راه می شه . بیاید یک قراری بذاریم هرکس شهید شد اون لحظه آخر که می گن امام حسین (ع) و بقیه اهل بیت میان وقتی اهل بیت و دید یک کاری کنه که بقیه بفهمن که دیده. بعد از این صحبت قرار بر این شد هرکس شهید شد لبخند بزنه. ما می دونستیم این حقیقت وجود داره و ایمان داشتیم به اینکه اهل بیت اون لحظه آخر تنهامون نمی ذارن ولی در حد شوخی بود که این موضوع رو مطرح کردیم. بعد از چند ساعت که برای باز پس گیری و آوردن پیکر شهدا به تل مزار رفتیم وقتی به سنگر آقا مصطفی رسیدم، دیدم مصطفی به صورت روی زمین افتاده. همین که مصطفی رو برگردوندم دیدم خون تازه از مصطفی روی زمین ریخت انگار همین الان شهید شده. در همان لحظه دیدم یک لبخند نازی رو صورت مصطفی ست. اونجا بود که یاد اون شوخی سر سفره افتادم. پیکر مطهر مصطفی رو به پایین تل مزار آوردیم با اینکه خیلی پیکر جابه جا شد اما هنوز لبخند مصطفی بود. خدا رو شکر که تمام لباس های من متبرک به خون شهید مصطفی شده بود. هنوز لبخند اون صحنه که دیدمش جلو چشامه.... راوی: حسین هریری https://eitaa.com/setaregan_velayat313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش! پرواز قشنگ است ولی بی غم ومحنت منت نکش از غیر و پرو بال خودت باش!!! #شهید_سعید_بیاضےزاده💞 #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت https://eitaa.com/setaregan_velayat313
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش! پرواز قشنگ است ولی بی غم ومحنت م
*شهید سعید بیاضی زاده، نخستین روحانی شهید مدافع حرم استان کرمان بود که در روز یازدهم محرم سال گذشته به صف شهیدان مدافع حرم حضرت زینب (س) در سوریه پیوست.* گفتگویی با سمیرا بیاضی زاده، خواهر این شهید بزرگوار مدافع حرم داشتیم که در ادامه می خوانید؛ هدف شهید بیاضی زاده از حضور در سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب (س) چه بود؟ هدف ایشان از حضور در سوریه دفاع ازحرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه (س) بود و اعتقاد داشت یک بارحضرت به اسارت رفتند و حالا که ما هستیم، نباید اجازه دهیم دوباره به اسارت دشمن درآمده وحرم به دست دشمنان بیفتد؛ برادرم اعتقاد داشت حرم اهل بیت وحضرت زینب(س) مظهر ولایت و امام زمان(ع) است وما با این کار و دفاع از حرم به امام زمان (عج) می گوییم این پرچم و مظهر شماست که ما برایش جانمان را می دهیم، شماهم بیایید، ما جانمان را تقدیم می کنیم. همچنین شهید تاکید داشت وقتی در سوریه جنایت های زیادی اتفاق می افتد و مردم بی گناه، زن ها و بچه ها به خاک وخون کشیده می شوند، بایدبه آنها کمک کنیم و نگذاریم داعش به جنایت های خود ادامه دهد. نقش شهید بیاضی زاده در سوریه و دربین مدافعان حریم ولایت چه بود؟ ایشان روحانی تبلیغی تیپ فاطمیون بود و وظیفه انجام کارهای تبلیغی و فرهنگی را برعهده داشت؛ اما با وجود علاقه زیادی که داشت، درجنگ هم شرکت می کرد. برادرم خیلی فعال بود و هرکجا هرکاری توان انجامش را داشت، انجام می داد. ایشان چه مدت در سوریه حضور داشتند؟ اولین بار ماه رمضان سال ۹۵ به سوریه رفت که دو دوره آنجاحضور داشت؛ بعد به ایران آمده و دوباره بعد از ۴۵ روز با اصرار زیاد به سوریه برگشت و۲۵ روز بعد به شهادت رسید. در آخرین دیدار و صحبت هایی که بین خانواده و شهید انجام شد، شهید بر  چه نکاتی تأکید داشت؟ آخرین دیدار ایشان بعد از برگشتن از سوریه بود و بیشتر ازجنگ سوریه و مدافعان صحبت می کرد؛ علاقه زیادی به رزمنده های تیپ فاطمیون داشت و می گفت شهدای فاطمیون غریب هستند؛ بیشتر از شهادت صحبت می کرد و اینکه نباید شهدا را فراموش کنیم و باید یادشان را زنده نگه داریم؛ همچنین هرکاری که انجام می دهیم برای رضای خداوند باشد و در برابرحرف های مردم صبر و استقامت داشته باشیم.  توصیه و تاکیدات شهید سعید بیاضی زاده بر چه مواردی بود؟ شهید همواره به حمایت از رهبری و پشتیبان ولایت فقیه و انقلاب بودن تاکید داشت چون برای انقلاب خون های زیادی ریخته شده و شهدای زیادی داده ایم. ولایت در کلام شهید چه بود؟ و در راستای حمایت از ولایت بر چه نکاتی تأکید داشتند؟ ایشان ولایت فقیه را پیشوای مردم می دانست و اعتقاد داشت باید پیرو ولایت فقیه باشیم وصحبت ها وتذکرات ایشان را درزندگی سرلوحه قرار دهیم؛ شهید حتی رفتنشان به سوریه را تبعیت از رهنمودهای رهبری می دانست. بهترین خاطره از برادرشهیدتان را عنوان کنید؟ اربعین سال۹۴ بودکه سعید باپدر و مادرم تصمیم گرفتند به پیاده روی بروند. کم کم دوستان و اقوام با آنها همراه شدند و یک کاروان ۴۲نفره شدندکه سعید به عنوان مدیرکاروان، مسئولیت همه رابه عهده گرفت چون هرسال به پیاده روی اربعین می رفت وتجربه ی این سفر را داشت. شب اول با اتوبوس راهی کاظمین شدند؛ برخی مسیرها بسته بود و اتوبوس گازوئیل نداشت و ازبی راهه می رفت تابه پمپ برای زدن گازوئیل برسد.کاروان همه ترس و واهمه داشتندکه چه اتفاقی خواهد افتاد. سعید حرف های همه را گوش می کرد و چیزی نمی گفت تا به کاظمین رسیدند. در راه کربلا نیز با همه سختی ها، صبوری کرد و به هیچ کسی اعتراض نداشت. تا اینکه درراه برگشت به خانه باکاروان صحبت کرده وگفته بود شما همه ناراحت هستید که چرا نتوانسته اید در شلوغی به خوبی زیارت کنید اما باید از امام حسین(ع) تشکر کنید و بگویید ممنونیم که ما را طلبیدید تا به کربلا بیاییم. در مسیر رفتن به کاظمین همه غر می زدید و می ترسیدید؛ باید یک لحظه خود را جای حضرت زینب (س) می گذاشتید و از خود می پرسیدید ایشان چگونه درتاریکی شب با پای پیاده همراه کاروان اسرا می رفتند و چه سختی هایی تحمل کردند. ناب نیوز https://eitaa.com/setaregan_velayat313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از مفتاح‌حیدریون
🌸رهبر معظم انقلاب: 💞💞 از روز عید قربان تا روز عید #غدیر در واقع یک مقطعی است متصل و مرتبط بامسئله ی امامت💞💞 #مبلغ_غدیر_باشیم 🇮🇷 @meftah1414
#سرخی_خون_تو_سیاهی_چادرمن ❤️🍃 دغدغه حجاب داشت🌺 می گفت چادر از حضرت زهرا (س) ❤️به خانم ها ارث رسیده است چرا بعضی ها لیاقتِ داشتن این ارثیه دختر پیامبر (ص) را ندارند.😔🍃 🌷شهید محمدرضا دهقان🌷 🍃🌹🍃🌹 https://eitaa.com/setaregan_velayat313
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
✨#عـشـق_واحـد ✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت سـے و شـشـم نوید اسلحه را به سمتم گرفته بود! متعجب خیره به چشم ها
✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت سـے و هـفـتـم چادر سفیدم را سرم کردم و اماده نگاه اخر را به خود در آیینه انداختم. بیشتر استرس داشتم تا ذوق آن هم منی که اصلا اهل استرس و اظطراب نبودم! صدای علی مرا به سمتش برگرداند: _خب میبینم که داری از پیش من میری! در چهارچوب در ایستاده بود و دست در جیب شلوار نگاهم میکرد. _فعلا که هیچی معلوم نیست. _عجبااا اصلا باورم‌ نمیشه محمدحسین داره میاد خواستگاریت! چرا اصلا رو نکرد؟ _مگ قرار بود رو کنه؟ _اره بابا من از نگاه و رفتارای طرف میفهمم! _شما کارشناس روابط عاشقانه هستید اقا؟ دوتا سرفه کرد. صدایش را تغییر داد و گفت: _بعله! پس چی فکر کردی؟ میگم لیلی من میخواستم یکم غیرتی شم برم تحقیق و اینا دیگه چون محمد حسینه همه ارزوهام خاکستر شد اصلا! خندیدم و گفتم: _دیوونه! _ولی خودمونیما! بچه ی بامرامیه خدا میدونه چند بار مشکل منو حل کرده. خیلی میخوامش! کاش بجای تو میومد خواستگاری من! با صدای زنگ در با خنده گفتم: _علی مسخره بازی درنیار! _چشم. تو که بیرون نیا از اشپزخونه! سنگین باشا مثلا عروسی! عاشق همین موقع ها بودم که حالم را میفهمید و سعی داشت مرا بخنداند! از پشت پنجره نگاه کردم. عباس اقا، خانم جون، خاله مریم، زینب، امیرحسین، و در اخر هم محمد حسین. کت و شلوار مشکی شدیدا به او میامد. با دیدنش در دلم چیزی به جنب و جوش افتاد! این پسر خود ارامش بود. سلام بلند و رسایی تقدیم نگاه منتظرشان کردم و با سینی چایی به سمتشان رفتم. همه ی نگاه ها به سمت من برگشت و سلام هایی که اصلا نمیشنیدم. چه حس بدی بود. شانس بیاورم هول نشوم و کسی را نسوزانم. اول از همه به سمت خانم جون رفتم: _قربون دستت مادر. مثل ماه شدی تو امشب! لبخندی زدم و به سمت عباس اقا رفتم. نگاهش همچنان شرمنده بود در حالی که بارها از او خواهش کرده بودم آن روز را فراموش کند: _دستت درد نکنه دخترم. به سمت خاله مریم رفتم: _واااای خدا. لیلی باورم نمیشه قراره عروس خودم بشی! باز هم از خجالت لبخندی زدم و به سمت زینب رفتم: _دختر نریزی چاییو! چشم غره ای به او رفتم و بعد از امیر حسین هم بلاخره به محمدحسین رسیدم. سرش را بلاخره بالا اورد. لحظه ای با او چشم در چشم شدم و انگار روح از تنم جدا شد. بلاخره نشستم. سرم را پایین انداختم. نمیدانم چه مرگم بود انقدر استرس داشتم گه حتی حرف هایشان را نمیشنیدم. بعد دقایقی با نیشگونی که مامان از بازویم گرفت به خودم امدم. متعجب که نگاهش گردم ارام در گوشم گفت: _معلومه کجایی؟ نگاهم را از او گرفتم و به عباس اقا که درحال حرف زدن بود دوختم: _لازم به توضیح وضعیت کار و زندگی محمدحسین نیست. به هر حال ما همسایه ایمو دوست. از زیر و درشت زندگی هم خبر داریم. ما از خدامونه لیلی خانم که ماشالا خانم با وقار و با جربزه ایه عرسمون بشه. میمونه حرفای شما ! بابا که سخت در فکر بود بلاخره بیرون آمد و شروع به حرف زدن کرد: _ما اقا محمدحسین رو خوب می‌شناسیم. ماشالا مردیه واس خودش از همون جوونی رو پای خودش وایساد و مطمئنم که از پس یه خانواده برمیاد. بچه ی مومنیه و مطمئنم که تو زندگیش همه توجهش به اون بالاسریه! محمد حسین فورا گفت: _شما لطف دارید. _نه محمدحسین اینا فقط تعریف نیستن حقیقتن. بهترین خصوصیت تو که واس من درس بوده و هست مردونگیته! چیزی که این روزا سخت پیدا میشه. اما با همه ی این ها تمام مشکل من شغل توعه! با حرف بابا همه متعجب نگاهش کردند. من شیفته ی شغلش شده بودم انوقت مشکل بابا شغل او بود! _محمدحسین تو شغلت شغل پر خطریه! نه تنها خودت بلکه شریک زندگیتم تو خطر میفته! لیلی، جون منه! نمیتونم ببینم جونم تو سختی زندگی کنه. نمیخوام لحظه به لحظه استرس اتفاقات بد رو داشته باشه! حرف من فقط اینه. اما باز حرف حرف لیلیه! اگه بگه میتونه با همه ی اینا کنار بیاد من حرفی ندارم. مهم دل اونه که باید خوش باشه! با هر چه عشق به بابا خیره شدم. واقعا که او بی نظیر ترین پدر دنیا بود. با تمام وجود دوستش داشتم. صدای خانم جون مرا به خودم اورد: _پس اگه اجازه بدید تصمیم اخر رو خودشون بگیرن. مامان گفت: _البته! بهتره برین تنها حرفاتونو بزنین! ادامه دارد...