eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ادمین از اخبار هم بگو در گروه اخبار اخه همه کانالهای دیگه خبری هست میخوام خسته کننده نشه کانال بقیه نظرشون چیه ؟🧐🤔
چند نفر سوال یکسان داده بودند اینم جوابش😇
سلام عصرتون بخیر چرا اسم این کانال ستاره شو گذاشتید ؟واینکه چرا کنارش عدد ۷ داره ؟یعنی کانال دیگه هم هست که با این اسم باشه؟مثلا ستاره شو ۱
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... هفت آسمان برای تک تک ستاره های درخشان ایران زمین روزهای پر ازموفقیت و شادی آرزو می کند 🥳🤩😍🥰😘😘
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت59 یوسف‌به‌کرامت‌که‌کنار‌دس
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیم‌آن‌چنان‌وحشت‌زده‌از‌جا‌پرید‌ که‌لیوان‌چایی‌داغ‌که‌در‌دستش‌بود،‌ ریخت‌روی‌شلوارش.‌ جیغ‌بعد‌ازآن،‌هم‌از‌درد‌سوزش‌بود،‌هم‌از‌بهت‌و‌حیرت.‌ ‌ای‌وای،‌چی‌گفتی؟ ‌یوسف‌تته‌پته کنان‌گفت:‌ «چی‌شد‌آقاابراهیم،‌بدجوری‌سوختید!»‌ ‌آقاابراهیم‌به‌خیسی‌شلوارش‌فوت‌کرد.‌بعد‌با‌چشمان‌پر‌درد‌و‌خیس‌از‌اشک‌گفت:‌ «درست‌شنیدم،‌می‌خواهی‌خشم‌شب‌ راه‌بندازی؟»‌ ‌آقاابراهیم،‌به‌شما‌هم‌باید‌توضیح‌بدم‌ و‌توجیه‌تان‌کنم؟‌ یوسف‌جان،‌بحث‌خشم‌شب‌و‌انفجار‌و‌شلیک‌و‌بگیر‌و‌ببند‌نیست.‌ اون‌هایي‌که‌قراره‌این‌اتفاق‌براشون‌بیفته‌و‌به‌فرمایش‌خودت‌محک‌بخورن،‌یه‌مشت‌قاطر‌هستن‌که‌نزده‌می‌رقصند،‌وای‌به‌روزی‌ که‌بخوای‌براشون‌تیر‌و‌توپ‌در‌کنی. ‌پس‌فردا‌که‌عملیات‌شد‌چی؟‌نباید‌گوش‌این‌حیوونا‌به‌صدای‌جنگ‌ عادت‌کنه؟‌ ‌یوسف‌میدونی‌چیه؟‌به‌خودت‌نگیری ها،‌اما‌دارم‌از‌تشکیل‌گردان‌تو‌پشیمان‌ می‌شم.‌یک‌بار‌ازم‌میخواهی‌قاچاقچی‌ و‌سرباز‌فراری‌رو‌ضمانت‌کنم،‌حالا‌هم‌میخواهی‌خشم‌شب‌و‌بگیر‌و‌ببند‌راه‌بندازی.‌ حتماً‌چند‌وقت‌دیگه‌هم‌باید‌با‌هوا‌نیروز‌ صحبت‌کنم‌تا‌قاطرهات‌با‌چتر‌نجات‌ از‌هلی‌کوپتر‌و‌هواپیما‌بپرن‌بیرون!‌ ‌براي‌چی‌قضیه‌رو‌می‌پیچونید؟‌من‌یک‌چیز‌ساده‌از‌شما‌خواستم.‌ می‌تونم‌بدون‌اجازه‌همچین‌کاری‌بکنم.‌ هرچی‌نباشه‌من‌فرمانده‌ي‌اون‌گردانم‌و‌باید‌خودم‌تشخیص‌بدم‌چی‌خوبه‌چی‌بد!‌اما‌خواستم‌با‌شما‌هم‌صلاح‌و‌مشورت‌کنم.‌ ‌خدا‌پدرت‌رو‌بیامرزه،‌خیر‌از‌جوونیت‌ببینی‌که‌مارو‌قابل‌دونستی!‌اما‌اگه‌نظر‌منو‌میخوای‌می‌گم‌نه!‌این‌کار‌اشتباهه.‌بدجوری‌اشتباهه.‌گفتی‌برای‌مش‌برزو‌حکم‌مأموریت‌بنویسم‌و‌امضا‌کنم ،‌گفتم‌چشم‌اما‌این‌خیلی‌ناجوره.‌ اصلاً‌این‌چیزها‌به‌عقل‌جن‌هم‌نمی‌رسه،‌ چطوری‌به‌عقل‌تو‌رسید؟‌‌آقاابراهیم،‌سلاح‌و‌مهمات.‌والا‌استعفا‌میدم.‌همین!‌ ‌امان‌از‌دست‌تو‌یوسف.‌فقط‌از‌الان‌باهات‌طی‌می‌کنم.‌فردا‌پس‌فردا‌بلا‌سر‌خودت‌و‌نیروهات‌ اومد‌من‌جوابگو‌نیستم‌ها.‌گفته‌باشم!‌ ‌قبوله.‌من‌مسئولیت‌همه‌چیز‌رو‌به‌عهده‌ میگیرم.‌ ‌ای‌خدا،‌چه‌گناهی‌کردم‌گیر‌تو‌و‌این‌گردان‌ذوالجناح‌افتادم! آفتاب‌در‌سینه‌ي‌آسمان‌میدرخشید؛‌اما‌روی‌کوه‌ها‌و‌تپه‌های‌سنگی‌کپه‌کپه‌ ابر‌خاکستری‌تیره‌جمع‌شده‌بود.‌ هرچند‌لحظه‌آذرخشی‌میان‌ابرها‌میدرخشید‌و‌بعد‌صدای‌ضعیفش‌می‌آمد.‌ باد‌سردی‌می‌وزید.‌کرامت‌فریاد‌زد:‌ «همین‌طور‌خوبه.‌اکبر‌حواست‌به‌اون‌یکی‌ قاطر‌باشه.‌راه‌ببرش‌عرقش‌خشک‌بشه».‌ بعد‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌نگاه‌کرد‌که‌در‌حال‌قشو‌کردن‌بدن‌کوسه‌ي‌جنوب‌و‌رخش‌رستم‌بودند.‌ از‌روی‌حصار‌پرید‌آن‌طرف.‌ سیاوش‌قشوی‌فلزی‌را‌به‌پشت‌و‌‌پهلوهای‌ کوسه‌ي‌جنوب‌می‌کشید.‌ کوسه‌ي‌جنوب‌داشت‌لذت‌میبرد‌و‌دم‌تکان‌ میداد.‌ دانیال‌وقتی‌آمدن‌کرامت‌را‌دید،‌پرسید:‌ «آقا‌کرامت‌دم‌شون‌چی‌می‌شه‌ببافیم؟»کرامت‌خندید:‌«ببافی.‌برای‌چی؟»‌ ‌اینطوری‌خیلی‌خوشگل‌می‌شن.‌ناز‌می‌شن.‌ بعد‌با‌مهربانی‌به‌ ‌پوزهي‌رخش‌دست‌کشید‌و‌به‌چشم‌هاي‌ قهو‌ه‌ای‌درشتش‌نگاه‌کرد:‌ ‌قربون‌شکل‌خوشگلت‌برم.‌رخش‌خودمه.‌ کرامت‌به‌مهره‌هایی‌که‌دانیال‌به‌سروگردن‌ رخش‌رستم‌آویخته‌بود،‌اشاره‌کرد‌و‌گفت:‌ «این‌زلم‌زیمبوها‌کمه،‌حالا‌میخوای‌عروسش‌کنی؟»‌ ‌آقا‌کرامت!‌اینا‌که‌ماده‌نیستن‌عروس‌بشن!‌ سیاوش‌پوزخند‌زد:‌«نر‌هم‌نیستن‌طفلکی‌ها.‌شتر‌گاو‌پلنگ‌هستن!»‌ دانیال‌به‌سیاوش‌اخم‌کرد:‌‌تقصیر‌این‌بیچاره‌ها‌چیه؟خلقتشان‌این‌طوریه.‌آدمیزاد‌ ‌این‌بلارو‌سرشون‌آورده.‌طفل‌معصوم!‌ سیاوش‌قشو‌را‌محکم‌به‌شکم‌کوسه‌ي‌جنوب‌کشید.‌کوسه‌ی جنوب‌ تکان‌شدیدی‌خورد‌و‌شیهه‌کشید‌ و‌با‌پوزه‌به‌سینه‌سیاوش‌کوبید.‌ سیاوش‌به‌پشت‌روی‌زمین‌افتاد.‌ کرامت‌به‌سرعت‌جلو‌رفت‌و‌افسار‌کوس ‌ه‌ی جنوب‌را‌گرفت.‌ ‌هُش،‌چیزی‌نشده.‌هُش،‌آروم،‌آروم!‌ سیاوش‌عصبانی‌و‌دلخور‌بلند‌شد.‌یکوری‌شد‌و‌دید‌لباسش‌خیس‌و‌گِلی‌شده.‌ دانیال‌غش‌غش‌خندید.‌ سیاوش‌سرش‌فریاد‌زد:‌ «ببند‌نیشتو‌ مسواک‌گرون‌می‌شه». ‌حقته،‌تا‌تو‌باشی‌اذیتش‌نکنی.‌ ‌یک‌کلمه‌دیگه‌بگو‌تا‌بزنم‌دک‌و‌پوزه‌تو‌داغون‌ کنم.‌سیاوش‌به‌طرف‌دانیال‌هجوم‌برد.‌ کرامت‌جلویش‌را‌گرفت‌و‌فریاد‌زد:‌«سیاوش!»‌ آن‌هایی‌که‌نزدیک‌بودند‌چند‌لحظه‌با‌بهت‌ و‌حیرت‌دهانشان‌باز‌و‌چشمانشان‌گرد‌شد! رخش‌رستم‌یک‌جفتک‌مرگبار‌انداخت‌که‌با‌ ‌فاصله‌ی نزدیکی‌از‌بغل‌سر‌دانیال‌گذشت‌ و‌کوسه‌ی‌جنوب‌تلپی‌روی‌زمین‌ ولو‌شد‌و‌نشست!‌ سیاوش‌و‌دانیال‌دعوا‌یادشان‌ رفت‌و‌مثل‌کرامت‌ حیران‌و‌گیج‌به‌هم‌و‌به‌دو‌قاطر‌نگاه‌کردند.‌ کربلایی‌که‌همان‌نزدیکی‌ها‌بود،‌لنگ‌لنگان‌ جلو‌آمد‌و‌گفت:‌«چی‌شد،‌چی‌شد؟»‌ علی‌و‌حسین‌هم‌افسار‌قاطرها‌را‌رها‌کردند‌ و‌جلو‌آمدند.‌علی‌پرسید:‌«این‌دو‌تا‌چرا‌ اینطوری‌کردن؟» ادامه دارد... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلتنگ آمدنت هستم کاش آنگونه باشم که تو می خواهی امامم مرا از نفس رهایم ده جز تو که طبیب قلب من باشد کسی را زین میان نمی بینم ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
تا یکشنبه فرصت داری پاسخ بدی 🤞 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیک لقمه ای پنکیک رو شکست میده🥸🍰 آرد ۲ پیمانه تخم مرغ ۳ عدد شکر یک پیمانه وانیل نصف ق چ روغن نصف پیمانه بکینگ پودر ۱ ق چ شیر نصف پیمانه ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا