eitaa logo
ستاره شو7💫
760 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
•| |• وقتی قلبت رو از نیت‌های بد و کینه خالی کنی‌، خاکِ قلبت حاصل خیز میشه:). یعنی چی؟یعنی اون موقع جوونهٔ خوبی ها تو قلبت رشدمیکنه، قلبت مثلِ یه باغ گلِ سرخ میشه وتمامِ آدمهای اطرافت عطرش رو حس میکنن! ــــــــــــــــــــــــــ🌿🤍ـــــــــــــــــــــــ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅چرا عصبانی‌میشم؟؟😡☹️ مشاهده در کانال آپارات ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلشوره‌هات رو بذار کنار هر چقدر هم که دریای زندگی طوفانی باشه؛ کشتی نجات امام حسین هست💞 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
#تست_هوش #اعداد تا یکشنبه فرصت داری پاسخ بدی 🤞 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•
تست هوش را بعضی ها اشتباه حساب کردند 😢 اگر دقت کنید و خوب نگاه کنید و عجله نکنید خیلی راحته کفشا یک جفت= ۱٠ پسر بچه =۵ ساندویج یک جفت= ۴ ردیف اخر یک لنگه کفش=۵ پسربچه+یک جفت کفش+یک جفت ساندیج=۱۹ یک ساندویج =۲ ۵+۱۹×۲=۴۳ دوستان زیادی این سری شرکت کردند برای اینکه ادمین رو خوشحال کنند و انرژی بدهند حتی با دو سه تا اکانت جواب دادن 😍😉😅 البته بعضی یکم حساب کتاب شون درست نبود ولی اسمشون را آوردم 🤭 بعضی ها هم یادشون میره اسمشون را بنویسن 🥺 محمد اشکان شیروانی مجید شیروانی محمد یاسین و نسیم باقری طادی ریحانه فاتحی سيد دانیال حسینی حوری کاظمی صغرا معتمدی امیر محمد قوامی فاطمه جنگجو استان فارس شهرستان فسا محمد مددی استان فارس شهرستان فسا رضوان جنگجو فارس.فسا سهیلا قاسم مهرابی فسا محمد جنگجو فارس.فسا زهرا مددی مطهره مرتضائی اسما فدایی جواد فاطمه زهرا احمدی فاطمه امینی سارینا شیروانی 👏👏👏👏👏👏👏👏👏
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚یک فوووق جالب دکوری 😍😍👌 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیم‌آن‌چنان‌وحشت‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت61 حسین‌سرش‌را‌خاراند‌و‌گفت:‌ «تا‌حالا‌دیده‌بودید‌همچین‌کا‌رهایی‌بکنند؟»‌کرامت‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌گفت: «شما‌دوتا‌برید‌پشت‌حصار.‌زود‌باشید.‌ شما‌هم‌همینطور!»‌ و‌به‌علی‌و‌حسین‌و‌کربلایی‌اشاره‌کرد.‌ همگی‌رفتند‌آن‌طرف‌حصار.‌فقط‌کرامت‌نزدیک‌قاطرها‌در‌حلقه ی چوبی‌حصار‌ماند.‌ کرامت‌افسار‌کوسه‌ي‌جنوب‌را‌کشید‌و‌بلندش‌کرد.‌ کمی‌‌از‌قاطرها‌فاصله‌گرفت‌و‌فریاد‌زد:‌ «سیاوش!» بار‌دیگر‌رخش‌رستم‌جفتک‌قدرتمندی‌ انداخت‌که‌به‌حصار‌گرفت‌و‌تکانش‌داد‌ و‌کوسه‌ي‌جنوب‌روی‌زمین‌ولو‌شد.‌ همه‌از‌خنده‌ریسه‌رفتند.‌ کرامت‌خنده‌کنان‌گفت:‌ «خیلی‌عجیبه.‌یک‌بار‌دیگه!»‌ چند‌بار‌دیگر‌کرامت‌افسار‌کوسه‌ي‌جنوب‌را‌کشید‌و‌او‌را‌بلند‌کرد.‌بعد‌اسم‌سیاوش‌را‌فریاد‌زد‌و‌دوباره‌رخش‌رستم‌جفتک‌پراند‌و‌کوسه‌ي‌جنوب‌روی‌زمین‌نشست!‌کرامت‌در‌میان‌خنده‌ي‌دیگران‌گفت:‌ «به‌اسم‌تو‌حساس‌شده‌سیاوش،‌می‌بینی؟‌اونم‌نه‌آهسته.‌ باید‌اسمتو‌فریاد‌بزنیم‌ تا‌این‌دو‌تا‌عکس‌العمل‌نشون‌بدن.‌ چه‌بلایی‌سرشون‌آوردی؟»‌ سیاوش‌گفت:‌«به‌خدا‌نم ‌یدونم.‌خودشون‌این‌طوری‌می‌کنن.‌من‌بی تقصیرم». □ □□ یوسف‌با‌آقاابراهیم‌از‌جلسه‌برگشت.‌ دانیال‌و‌سیاوش‌جلو‌دویدند‌و‌برایش‌تعریف‌کردند‌چه‌شده‌است.‌ یوسف‌باورش‌نمی‌شد.‌او‌را‌بردند‌کنار‌حصار.‌ دانیال‌اسم‌سیاوش‌را‌فریاد‌زد‌و‌کوسه‌ي‌جنوب‌روی‌زمین‌ولو‌شد‌و‌رخش‌رستم‌جفتک‌پراند .‌یوسف‌خندید.‌ کرامت‌گفت:‌«حواستون‌باشه‌از‌حالا‌به‌بعد‌ فقط‌فامیلی‌سیاوش‌رو‌بگید،‌ والا‌بلا‌سرتون‌نازل‌می‌شه!»‌ یوسف‌به‌کرامت‌اشاره‌کرد‌همراهش‌برود.‌ کرامت‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌سفارش‌کرد‌ بدون‌شیطنت‌بدن‌قاطرشان‌را‌قشو‌بکشند.‌ علی‌و‌حسین‌و‌کربلایی‌هم‌مشغول‌قشو‌کشیدن‌بقیه‌ي‌قاطر‌ها‌شدند. ‌یوسف‌از‌کرامت‌پرسید:‌«پس‌اکبر‌کجاست؟»‌ ‌همین‌دوروبرهاست.‌الان‌سر‌و‌کله‌اش‌پیدا‌می‌شه.‌چه‌خبر؟‌یوسف‌با‌خوشحالی‌گفت:‌ «آقاابراهیم‌قبول‌کرد». ‌چی؟‌آقاابراهیم‌قبول‌کرد؟‌به‌همین‌سادگی؟‌ ‌به‌همین‌سادگی‌که‌نه.‌ کلی‌براش‌دلیل‌آوردم‌تا‌راضی‌شد.‌ ‌آقایوسف‌من‌بازم‌می‌گم.‌این‌کار‌اشتباهه؛‌خیلی.‌ ‌دیگه‌قرار‌و‌مدارها‌گذاشته‌شده.‌ فردا‌شب‌انجامش‌میدهیم.‌شما‌فرماند‌ه اید‌و‌صاحب اختیار،‌از‌من‌گفتن‌بود.‌ خورشید‌به‌سرعت‌پس‌ابر‌های‌تیره‌مخفی‌شد.‌انگار‌روی‌خورشید‌‌ پرد‌های‌خاکستری‌کشیده‌باشند.‌ نورش‌گم‌شد.‌ چند‌آذرخش‌درخشیدند‌ و‌صدای‌پر‌قوتشان‌بلند‌شد.‌ باران‌شدیدی‌شروع‌شد.‌ کرامت‌با‌عجله‌گفت:‌ «باید‌قاطرها‌را‌ببریم‌تو‌اصطبل».‌ کرامت‌دست‌به‌کار‌شد.‌ یوسف‌و‌دیگران‌هم‌به‌کمکش‌رفتند‌ و‌قاطرها‌را‌بردند‌زیر‌سقف‌اصطبل.‌ باد‌شدیدی‌می‌وزید‌و‌‌قطرههاي‌باران‌ را‌مثل‌جارو‌به‌ای ‌نطرف‌و‌آنطرف‌می‌کشید.‌ صدای‌چر ‌قچرق‌دیوا‌رها ‌یچوبی‌بلند‌شد.‌یوسف‌با‌نگرانی‌پرسید:‌« ‌اینجا‌محکمه؟‌روی‌سر‌این‌طفلکی‌ها‌آوار‌نشه‌یه‌وقت؟»‌ کرامت‌آه‌کشید.‌ به‌بیرون‌خیره‌شد‌و‌گفت:‌«غصه‌نخور،‌ اینا‌جاشون‌امنه.‌ اما‌خیلی‌ها‌هستند‌که».... و‌باقی‌حرفش‌را‌خورد.‌ رفت‌طرف‌ورودی‌اصطبل.‌به‌آسمان‌بارانی‌خیره‌شد.‌ یوسف‌رفت‌کنارش.‌ آهسته‌پرسید:‌«نگران‌چی‌هستی؟»‌ کرامت‌چند‌لحظه‌چیزی‌نگفت.‌بعد‌آه‌دیگری‌کشید.‌ عضله‌گونه‌اش‌می‌پرید‌و‌صدایش‌می‌لرزید.‌گفت:‌«الان‌اون‌ها‌تو‌سرما‌و‌بوران‌ گیر‌افتادند‌و‌کسی‌نیست‌کمکشون‌کنه».‌ ‌خدا‌بزرگه. ‌خدا‌بزرگه،‌قبول.‌مهربونه،‌رحیمه،‌کریمه،‌اما‌من‌چی؟‌بنده‌اش‌نباید‌کاری‌بکنه؟‌ ‌کرامت،‌تو‌همین‌طوری‌پات‌گیره.‌با‌هزار‌زور‌و‌مکافات‌تونستم‌بیارمت‌این‌جا.‌ببین‌کرامت،‌ دوستی‌مون‌کنار،‌اما‌فکر‌این‌که‌بیخبر‌بذاری‌ بری،‌ از‌سرت‌بیرون‌کن.‌ کرامت‌با‌چشمان‌پر‌التماس‌به‌یوسف‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌«فقط‌سه روز‌آقایوسف.‌ سه‌روز‌مرخصی‌بده.‌میرم‌و‌زودی‌برمیگردم.‌ به‌جان‌مادرم‌قسم،‌برمیگردم».‌ ‌نه!‌نمی‌شه.‌من‌به‌آقاابراهیم‌قول‌دادم‌تو‌دست‌از‌پا‌خطا‌نکنی.‌ ‌خب‌دارم‌ازت‌اجازه‌میگیرم.‌‌ منم‌اجازه‌نمیدم‌و‌می‌گم‌نه.‌ هزار‌تا‌گیر‌و‌گرفتاری‌داریم.‌ غیر‌از‌اون،‌اگه‌خدای‌ناکرده‌این‌طرف‌ گرفتار‌نشی‌و‌اون‌طرف‌بعثی‌ها‌اسیرت‌کنند‌ چی؟‌پوست‌از‌کله‌ات‌ میکنند.‌ ‌آقایوسف!‌ ‌آقایوسف‌نداریم.‌خوب‌گوش‌کن.‌ دست‌از‌پا‌خطا‌کنی،‌رحم‌و‌گذشت‌ ‌نمیکنم‌و‌می‌فرستمت‌دفتر‌قضایی.‌ اون‌وقت‌باید‌حسرت‌ همچین‌روز‌هایی‌رو‌بخوری.‌ دیگه‌حرفی‌ندارم.‌ شب‌دور‌هم‌جمع‌می‌شیم‌و‌ درباره‌خشم‌شب‌فردا‌شب‌صحبت‌می‌کنیم،‌ یا‌علی.‌ کرامت‌با‌ناامیدی‌به‌آستانه ی در‌تکیه‌داد‌و‌به‌آسمان‌گرفته‌و‌ابری‌خیره‌شد‌ و‌آهسته‌گفت:‌«یا‌علی!»‌ □ □□ ادامه دارد... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕋 برای نماز عربی یاد بگیر!! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
@bornamontazer4_5974406685349909964.mp3
زمان: حجم: 3.9M
😢اگه فلانی نباشه، سرنوشت من چه شکلی میشه؟! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا