eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ســــــــــــــــــــلام و صد سلام مهربونا😍👋 صبح قشنگتون بخیࢪ باشه الهے ... شما نمک زندگے هستے که لحظہ هارو از بی مزگے و روزمرگے نجات میدی 😍💪 وقتے هستے چرا کسی ناراحت باشه اخه؟ دلیلے نداره... مافقط باید توے زندگےمون دنبال دلیل خوشحال بودن بگردیم😍 پس پاشو و بایہ بسم الله امروز چندتا کاࢪ واسه خوشحالے بساز 💪 و چندتا دلیل برای خوشحال بودن پیداکن و خداروشکر کن ♥️ . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
شاید بعضی هرچه گشتین اشتباه تصویر را پیدا نکردین 🙇🙇‍♀️🥺🥺 یا اشتباه حدس زدین 🥴😖 اما بعضی ها هم درست گفتن 😉 بله کلمه را 👈دوبار تکرار شده 😃🤭 ممنون از همه دوستان گلم که مشارکت کردن 👏👏👏👏👏👏👏 سید امین حسینی فاطمه امینی محمد یاسین و نسیم باقری طادی زهرا کاظمی حوری کاظمی مطهره مرتضائی محمد سجاد باقری فاطمه حیدری . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت63 ‌مردم‌غیور‌و‌قهرمان‌آق‌ق
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت64 صدای‌داد‌و‌فریاد‌و‌اعتراض‌مش‌برزو‌ از‌بلندگو‌پخش‌شد:‌ «سلام‌پسر‌اوس‌محمود،‌چی‌شده؟‌ ا‌چرا‌هل میدی؟‌باباجان‌شوخی‌نکن‌من‌خودم‌رزمنده‌ام. اون‌انگشتت‌رو‌از‌رِوی‌ماشه‌بردار،‌ می‌زنی‌ناکارمون‌می‌کنی؟‌ا‌چرا‌داد‌می‌زنی؟»‌ پاسدار‌دوم‌نعره‌زد:‌ «بیا‌پایین‌دستها‌بالا!»‌ در‌برابر‌چشم‌هاي‌حیران‌مردم‌همیشه‌ در‌صحنه،‌پاسدارها‌‌دستهاي‌مش‌برزو‌ و‌سهراب‌را‌از‌پشت‌بسته‌و‌عقب‌ماشین‌ خودشان‌انداختند.‌ پسر‌اوس‌محمود‌پشت‌فرمان‌وانت‌ نشست‌و‌لحظه‌ای‌بعد‌وانت‌ پشت‌سر‌ماشینی‌که‌سهراب‌و‌ ‌مش برزو‌دست‌بسته‌عقبش‌گرفتار‌شده‌بودند،‌ روانه‌ي‌ساختمان‌اصلي‌سپاه‌آق‌قلعه‌شد.‌ □ □□ ‌یوسف‌دو‌تا‌نارنجک‌صوتی‌ضامن‌کشیده‌ را‌پرت‌کرد‌بیرون‌اصطبل.‌ نارنجک‌ها‌با‌صدای‌بلندی‌منفجر‌شدند.‌ یوسف‌نعره‌زد:‌«برپا!‌برو‌بیرون،‌برپا!»‌ و‌سلاحش‌را‌به‌طرف‌سقف‌اصطبل‌گرفت‌ و‌گلوله‌های‌مشقی‌را‌رگبار‌بست.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌از‌خود‌بیخود‌شده‌بودند.‌ جیغ‌زنان‌پشت‌سر‌یوسف‌پریدند‌تو‌اصطبل‌ و‌شروع‌کردند‌هوایی‌شلیک‌کردن.‌ قاطرها‌که‌آسوده‌درحال‌استراحت‌و‌یا‌خوردن‌علف‌و‌نان‌خشک‌بودند،‌ یک‌آن‌وحشی‌شدند.‌ سیاوش‌دوید‌طرف‌کوسه‌ي‌جنوب‌ و‌یک‌لگد‌به‌شکم‌او‌زد‌و‌هوایی‌شلیک‌کرد.‌ کوسه‌ي‌جنوب‌هم‌نه‌گذاشت‌و‌نه‌برداشت،‌ یک‌جفتک‌سهمگین‌درست‌به‌تخت‌سینه‌ سیاوش‌شلیک‌کرد!‌سیاوش‌شوت‌شد‌و‌هنوز‌در‌هوا‌بود‌که‌ قزمیت‌هم‌او‌را‌مهمان‌جفتک‌خود‌کرد.‌ سیاوش‌به‌طرف‌دیگر‌پرت‌شد‌و‌باز‌هم‌ در‌هوا‌پیکان‌یک‌کله‌جانانه‌به‌شکم‌سیاوش‌ کوبید.‌سیاوش‌قبل‌از‌این‌که‌روی‌زمین‌ پر‌از‌سرگین‌و‌خیس‌ادرار‌و‌علف‌های‌خیس‌ و‌بو‌گرفته‌سقوط‌کند،‌از‌هوش‌رفته‌بود! دانیال‌حساب‌کار‌دستش‌آمد.‌ سلاحش‌را‌انداخت‌و‌خواست‌فرار‌کند‌که‌ صورت‌به‌صورت‌رخش‌رستم‌شد‌ که‌زیر‌پر‌د‌های‌از‌خرمهره‌و‌نظر‌قربانی‌ مخفی‌شده‌بود.‌ دانیال‌بعدا‌هر‌چه‌به‌ذهنش‌فشار‌آورد،‌ فقط‌چشمهاي‌وحشی‌و‌قهو‌ه‌ای‌ و‌درشت‌رخشً‌رستم‌یادش‌آمد.‌ چون‌فرق‌سر‌رخش‌به‌صورتش‌کوبیده‌شد‌ و‌آذرخش‌و‌بروسلی‌با‌همکاری‌هم‌او‌ را‌به‌ضیافت‌چند‌جفتک‌مرگبار‌مهمان‌کرده‌ و‌جسم‌بیهوش‌دانیال‌کنار‌سیاوش‌ بر‌زمین‌افتاد! یوسف‌یک‌نارنجک‌صوتی‌انداخت‌ عقب‌اصطبل.‌ صدای‌انفجار‌آمد‌و‌بعد‌موج‌نارنجک،‌ بارانی‌از‌تکه‌های‌سرگین‌و‌علف‌را‌ به‌سقف‌و‌دیوارها‌پراند.‌ یوسف‌عقل‌کرد‌و‌با‌دیدن‌بلایی‌ که‌سر‌سیاوش‌و‌دانیال‌آمده‌بود،‌ فرار‌را‌بر‌قرار‌ترجیح‌داد‌و‌از‌ترس‌جان‌شلیک‌ میکرد.‌ اما‌دیر‌شده‌بود‌و‌قاطرها‌به‌طرفش‌ حمله‌ور‌شدند.‌هنوز‌از‌داخل‌اصطبل‌ خارج‌نشده‌بود‌که‌قاطرها‌ به‌رهبری‌رخش‌چهارنعل‌پشت‌سرش‌ از‌اصطبل‌بیرون‌زدند.‌ حسین‌روی‌سقف‌ساختمان‌ایستاده‌بود‌ و‌دستش‌را‌سایبان‌چشمش‌کرده‌بود.‌ یک‌آن‌دید‌یوسف‌هروله‌کنان‌از‌اصطبل‌ به‌بیرون‌میدود‌و‌قاطرها‌مثل‌یک‌گله‌ گاو‌وحشی‌تعقیبش‌می‌کنند.‌ یوسف‌جیغ‌می‌زد‌و‌چیزی‌میگفت.‌ صدایش‌در‌ریزش‌باران‌خوب‌شنیده‌نمی‌شد.‌علی‌کنار‌حسین‌رسید.‌ همان‌لحظه‌دید‌ رخش‌رستم‌به‌یوسف‌رسید‌ و‌با‌یک‌ضربه‌او‌را‌روي‌زمین‌پر‌از‌گل‌و‌لای‌پرت‌کرد.‌بدن‌یوسف‌زیر‌دست‌و‌پای‌قاطرها‌پیچ‌و‌تاپ‌میخورد.‌ اکبر‌هول‌کرد‌و‌یک‌نارنجک‌صوتی‌به‌طرف‌ جایی‌که‌یوسف‌افتاده‌بود‌پرت‌کرد؛‌اما‌از‌شانس‌همان‌لحظه‌که‌نزدیک‌بود‌ نارنجک‌درست‌کنار‌یوسف‌بر‌زمین‌بیفتد،‌ بروسلی‌پا‌های‌عقبش‌را‌برای‌یک‌جفتک‌ بالا‌برد‌و‌نارنجک‌به‌سم‌پای‌راست‌بروسلی‌ خورد.‌ نارنجک‌مثل‌توپ‌تنیس‌دوباره‌برگشت‌ و‌نزدیک‌اکبر‌بر‌زمین‌افتاد.‌ تا‌اکبر‌خواست‌روی‌زمین‌خیز‌برود،‌ نارنجک‌صوتی‌منفجر‌شد‌ و‌بارانی‌از‌گِل‌و‌لای‌بر‌سر‌اکبر‌بارید‌ و‌قاطرها‌به‌طرفش‌حمله‌کردند.‌ بدن‌بیهوش‌اکبر‌هم‌زیر‌پا‌های‌قاطرها‌ماند. حسین‌جیغ‌زد:‌ «الان‌کشته‌می‌شن.‌بریم‌کمکشون!»‌ اما‌علی‌از‌ترس‌فلج‌شده‌بود‌ و‌مثل‌مجسمه‌سر‌جا‌یش‌مانده‌بود.‌ حسین‌از‌هره‌بام‌گرفت‌و‌جفت‌پا‌روی‌زمین‌پرید.‌ دوید‌طرف‌جایي‌که‌یوسف‌و‌اکبر‌افتاده‌بودند.‌ کرامت‌نعره‌زنان‌پشت‌سرش‌میدوید.‌ حسین‌سر‌برگرداند‌تا‌ببیند‌کرامت‌چه‌ می‌گوید‌که‌جفتک‌گنده‌بک‌را‌ندید.‌ جفتک‌گنده‌بک‌به‌گیجگاه‌حسین‌اصابت‌کرد‌و‌هنوز‌حسین‌سرپا‌بود‌که‌چپول‌از‌راه‌رسید‌ و‌تنه‌محکمی‌به‌او‌زد‌و‌حسین‌هم‌به‌خیل‌ بیهوش‌شدگان‌روی‌زمین‌ پر‌از‌گل‌و‌لای‌پیوست!‌ □ □□ ادامه دارد.... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
@bornamontazerمن و دوستام غرق شدن.mp3
زمان: حجم: 2.5M
🥺اگه این نفس آخرم باشه چی؟! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. از چیزایی که میتونه روز منو قشنگ کنه صدای سلام توعه __________________________ ســــــــــــــــــــلام و صدسلام به جذاب تریــــــــــناے روزگار 😎 اصــــــــــلا اووووف از دست شما😉 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
💞😍♥️࿐ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
@bornamontazerنتیجهٔ سختی‌ها.mp3
زمان: حجم: 5.2M
😭چرا نمی‌تونم سختی‌های زندگی و دعواهای مامان‌بابام رو تحمل کنم؟! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فلسفه حجاب با بیان طنز ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا