eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_دوازدهم ... و گفت: «خدا رو شکر گرفتیش، حالا کتاب رو ورق بزن.» محمدجواد کتاب را ورق زد
🕊برهان از روی شانه‌ی محمدجواد پر کشید روی زمین نشست و جواب داد «این نور ۱۱۴ خونه‌ی قرانه. هرکدوم از این خونه ها یک اسم دارن مثل حمد،ناس، فلق و کوثر... 🐬 حروف وقتی به کتاب قرآن سفر کردند، این خونه ها رو برای خودشون ساختن. ⚡️روی سر درِ هر خونه نوشته شده: «بسم الله الرحمن الرحیم» البته فقط بر سر در خونه توبه‌ این آیه نوشته نشده.» 🤯سوال‌های محمدجواد بیشتر شده بود ولی دیگر از برهان نمیترسید. 😮 با عجله پرسید: «پس چرا حروف نیستند؟ کجا رفتند؟» 🕊برهان نفس عمیقی کشید و جواب داد: «به باغ قرآن برگشتن... ما هم باید بریم. باید بریم تا شاید بتونیم قبل از اینکه دیر بشه اونها رو به خونه شون برگردونیم.» 😯محمدجواد پرسید: «چرا رفتند؟ چرا باید برگردند؟ چرا من باید بیام؟ اصلا این باغ قرآن کجاست؟» 🕊برهان به محمدجواد نگاهی کرد و گفت: «داره دیر میشه. باید عجله کنیم توی راه همه چیز رو برات تعریف می کنم، حالا کوله و وسایلت رو بردار.» 🕊و بعد به سمت کوله‌ی محمدجواد رفت تا آن را برای محمدجواد بیاورد. 😏🤕محمدجواد از اینکه برهان جواب سؤالاتش را نداده بود، دلخور شد و بی اعتنا به برهان گفت: 🤷‍♂ «من نمیتونم بیام، چون خانواده ام نگران میشن.» 🕊 برهان هنوز مشغول بلندکردن کوله‌ی محمدجواد از زمین بود، اما هرچه تلاش می کرد نمی توانست آن را جابه جا کند.🎒 🎒محمدجواد به سمت کوله اش رفت و آن را بر دوشش انداخت، 🔫تفنگش را از داخل دالان برداشت و به سمت در ورودی زیرزمین رفت. 🕊برهان سراسیمه خود را به شانه‌ی محمدجواد رساند گفت: 🤝«اما ما به کمکت احتیاج داریم. پدر و مادرت نبودنت نمیشن!» 🏃‍♂محمدجواد درحالی که سعی داشت سریع قدم بردارد، بی توجه به حرف های برهان گفت: 🙎‍♂ «پس این سر و صداها از تو بود؟ من فکر میکردم موجودات فضایی به ما حمله کردن.» 🕊برهان تلاش می کرد تا مانع رفتن محمدجواد شود، اما نمی دانست چه کاری باید انجام دهد. با نگرانی جواب داد: 😟«صدای من و حروفی که از کتاب تو رفتند.» 🙍‍♂محمدجواد در راهروی تاریک ایستاد و چراغ قوه اش را روشن کرد. به دنبال چیزی گشت تا بتواند در زیرزمین را با آن باز کند. 👼برهان که متوجه بی علاقگی محمدجواد شده بود، ادامه داد: «هرطور خودت راحت هستی. بیشتر از اینکه ما به تو احتیاج داشته باشیم، تو به ما احتیاج داری. میخوای بری؟ خب برو.“😏 و از دریچه‌ی هواکش بیرون رفت. محمدجواد با خودش گفت: «تو هم برو... اصلا من خيالاتي شده ام. مگه پرنده میتونه حرف بزنه؟» در همین فکرها بود که چفت در صدا کرد. 😳😱 ادامه دارد.... 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستاره شو7💫
♥️ ⃟ ⃟❁ بار دگر آن صُبح... بخندید و بتابید... تا خفته صدساله... هم از خواب درآمد... سلام صبحـــــ🌞ـــــتون بخیر🌹🌿🌹🌿 می‌دانید! از وقتی دلبسته‌ تون شده‌ایم؛ همه‌جا بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟!😍 😇تک تک ستاره های این کانال برای ما باارزشند🤩 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏰╲\╭┓ ╭⁦🌺🍂🍃💭🧠👨‍⚕️ ┗╯\╲━━━━━━━━ ╰┈•៚ -چرا درس نمیخونی؟؟!! -به خودت اعتماد نداری؟!! ┗━━━━━━━━🌺━ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
به جرم دیوار نویسی در حین ارتکاب جرم دستگیرش کردم😎 شدیدا پشیمونه😁 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
ستاره شو7💫
╭┅──────┅╮ ࿐༅📚༅࿐ سلام -«خجالت هم خوب چیزیه؛ ببین چطوری برو بر منو نگاه کرد و سلام نکرد، لابد توقع داشت من اول بهش سلام کنم!» بعضی ها وقتی دوستی را می بینند منتظر میشوند تا او سلام کند و جوابش را بدهند در حالی که پیشی گرفتن در سلام برای ما که مسلمان هستیم مستحب است. 📖توضیح المسائل مراجع، م۱۱۴۵ ╰┅──────┅🦋 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای کاش هیچ گاه از خواب بیدار نمی شدیم و این خبر هولناک را نمی شنیدیم. شروع صبحی که تمام روان ما را پریشان خاطر ساخت و آه و سوز همه ایرانی ها را در بر گرفت. خبر به شهادت رسیدن سردار حاج قاسم سلیمانی عزیز که آنچنان خبر سهمگینی بود که در کسری از ثانیه تیتر نخست تمامی روزنامه های جهان گشت تا تمامی ملت جهان از این خبر مطلع گردند. شاید ذهن و تصور ما هنوز هم گنجایش این خبر را نداشت و به سختی می توان آن را باور کرد. نمی دانم شاید بخشی از خوابم بوده است و شاید هم در خوابی ناز بوده ام که سردارم را تنها و بی کس در غربت گرفتار ساخته اند. کاری از کیانا لطفی پور
‌ ╰─┈➤ 😄͜͡❥••[•🍃⃟🍋 ‌ راننده اسنپه زنگ‌ زد گفت : تو موقعیتم قربان گفتم: تا من دستور ندادم شلیک نکن ! چندتا داد زد و قطع کرد بیجنبه 😁😁 ❅•| 🤣|•❅ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7