eitaa logo
ستاره شو7💫
759 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
سلاااام،حالتون خوبه؟ دوتا سوال دارم اولی اینکه پاسخ تست هوش هارو به چه آیدی ارسال کنیم و دومی هم به
ممنون خوبم پاسخ تست هوش ها را برای ادمین بفرستین اینم آیدیش @admin7aaseman البته روزهای یکشنبه همه پاسخ ها بررسی میشه و همراه اسامی پاسخ درست کانال ارسال میشه 🥳 جواب سوال دومتون👇 برای تست هوش ها جایزه نداریم ولی بعضی مناسبتها میزاریم و هدیه کارت شارژ میدیم 😌😇 ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
الانم کسانی که مسابقه غدیر شرکت کردند اسامی شون کامل شد و رد شد تا براشون شارژ بشه 😍🥰😘😘
سلام کانالتون را در تلگرام هم بزارید.لطفا اینقدر نگید مسابقه کنسل میشه .😜😜😜
ستاره شو7💫
سلام کانالتون را در تلگرام هم بزارید.لطفا اینقدر نگید مسابقه کنسل میشه .😜😜😜
🤣🤣🤣خب شما انرژی بدین ادمین با اوردن دوستاتون به کانال و فعال بودن در پاسخ ها 💪✌️ تلگرام فیلتر هست برامون باز نمیشه به راحتی 😥
عاااااالی فقط یکم برنامه های حضوریتون رو بیشتر کنید🌹🥰 والا برنامه داشتیم اتفاقات اخیر کشور باعث شد کنسل بشه اما نگران نباشین ... ان شاالله یه برنامه برای نوجوانانمون در پیش هست منتظر باشین 📞
ممنون از این همه ....😅🤣
سلام ادمین از اخبار هم بگو در گروه اخبار اخه همه کانالهای دیگه خبری هست میخوام خسته کننده نشه کانال بقیه نظرشون چیه ؟🧐🤔
چند نفر سوال یکسان داده بودند اینم جوابش😇
سلام عصرتون بخیر چرا اسم این کانال ستاره شو گذاشتید ؟واینکه چرا کنارش عدد ۷ داره ؟یعنی کانال دیگه هم هست که با این اسم باشه؟مثلا ستاره شو ۱
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... هفت آسمان برای تک تک ستاره های درخشان ایران زمین روزهای پر ازموفقیت و شادی آرزو می کند 🥳🤩😍🥰😘😘
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت59 یوسف‌به‌کرامت‌که‌کنار‌دس
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیم‌آن‌چنان‌وحشت‌زده‌از‌جا‌پرید‌ که‌لیوان‌چایی‌داغ‌که‌در‌دستش‌بود،‌ ریخت‌روی‌شلوارش.‌ جیغ‌بعد‌ازآن،‌هم‌از‌درد‌سوزش‌بود،‌هم‌از‌بهت‌و‌حیرت.‌ ‌ای‌وای،‌چی‌گفتی؟ ‌یوسف‌تته‌پته کنان‌گفت:‌ «چی‌شد‌آقاابراهیم،‌بدجوری‌سوختید!»‌ ‌آقاابراهیم‌به‌خیسی‌شلوارش‌فوت‌کرد.‌بعد‌با‌چشمان‌پر‌درد‌و‌خیس‌از‌اشک‌گفت:‌ «درست‌شنیدم،‌می‌خواهی‌خشم‌شب‌ راه‌بندازی؟»‌ ‌آقاابراهیم،‌به‌شما‌هم‌باید‌توضیح‌بدم‌ و‌توجیه‌تان‌کنم؟‌ یوسف‌جان،‌بحث‌خشم‌شب‌و‌انفجار‌و‌شلیک‌و‌بگیر‌و‌ببند‌نیست.‌ اون‌هایي‌که‌قراره‌این‌اتفاق‌براشون‌بیفته‌و‌به‌فرمایش‌خودت‌محک‌بخورن،‌یه‌مشت‌قاطر‌هستن‌که‌نزده‌می‌رقصند،‌وای‌به‌روزی‌ که‌بخوای‌براشون‌تیر‌و‌توپ‌در‌کنی. ‌پس‌فردا‌که‌عملیات‌شد‌چی؟‌نباید‌گوش‌این‌حیوونا‌به‌صدای‌جنگ‌ عادت‌کنه؟‌ ‌یوسف‌میدونی‌چیه؟‌به‌خودت‌نگیری ها،‌اما‌دارم‌از‌تشکیل‌گردان‌تو‌پشیمان‌ می‌شم.‌یک‌بار‌ازم‌میخواهی‌قاچاقچی‌ و‌سرباز‌فراری‌رو‌ضمانت‌کنم،‌حالا‌هم‌میخواهی‌خشم‌شب‌و‌بگیر‌و‌ببند‌راه‌بندازی.‌ حتماً‌چند‌وقت‌دیگه‌هم‌باید‌با‌هوا‌نیروز‌ صحبت‌کنم‌تا‌قاطرهات‌با‌چتر‌نجات‌ از‌هلی‌کوپتر‌و‌هواپیما‌بپرن‌بیرون!‌ ‌براي‌چی‌قضیه‌رو‌می‌پیچونید؟‌من‌یک‌چیز‌ساده‌از‌شما‌خواستم.‌ می‌تونم‌بدون‌اجازه‌همچین‌کاری‌بکنم.‌ هرچی‌نباشه‌من‌فرمانده‌ي‌اون‌گردانم‌و‌باید‌خودم‌تشخیص‌بدم‌چی‌خوبه‌چی‌بد!‌اما‌خواستم‌با‌شما‌هم‌صلاح‌و‌مشورت‌کنم.‌ ‌خدا‌پدرت‌رو‌بیامرزه،‌خیر‌از‌جوونیت‌ببینی‌که‌مارو‌قابل‌دونستی!‌اما‌اگه‌نظر‌منو‌میخوای‌می‌گم‌نه!‌این‌کار‌اشتباهه.‌بدجوری‌اشتباهه.‌گفتی‌برای‌مش‌برزو‌حکم‌مأموریت‌بنویسم‌و‌امضا‌کنم ،‌گفتم‌چشم‌اما‌این‌خیلی‌ناجوره.‌ اصلاً‌این‌چیزها‌به‌عقل‌جن‌هم‌نمی‌رسه،‌ چطوری‌به‌عقل‌تو‌رسید؟‌‌آقاابراهیم،‌سلاح‌و‌مهمات.‌والا‌استعفا‌میدم.‌همین!‌ ‌امان‌از‌دست‌تو‌یوسف.‌فقط‌از‌الان‌باهات‌طی‌می‌کنم.‌فردا‌پس‌فردا‌بلا‌سر‌خودت‌و‌نیروهات‌ اومد‌من‌جوابگو‌نیستم‌ها.‌گفته‌باشم!‌ ‌قبوله.‌من‌مسئولیت‌همه‌چیز‌رو‌به‌عهده‌ میگیرم.‌ ‌ای‌خدا،‌چه‌گناهی‌کردم‌گیر‌تو‌و‌این‌گردان‌ذوالجناح‌افتادم! آفتاب‌در‌سینه‌ي‌آسمان‌میدرخشید؛‌اما‌روی‌کوه‌ها‌و‌تپه‌های‌سنگی‌کپه‌کپه‌ ابر‌خاکستری‌تیره‌جمع‌شده‌بود.‌ هرچند‌لحظه‌آذرخشی‌میان‌ابرها‌میدرخشید‌و‌بعد‌صدای‌ضعیفش‌می‌آمد.‌ باد‌سردی‌می‌وزید.‌کرامت‌فریاد‌زد:‌ «همین‌طور‌خوبه.‌اکبر‌حواست‌به‌اون‌یکی‌ قاطر‌باشه.‌راه‌ببرش‌عرقش‌خشک‌بشه».‌ بعد‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌نگاه‌کرد‌که‌در‌حال‌قشو‌کردن‌بدن‌کوسه‌ي‌جنوب‌و‌رخش‌رستم‌بودند.‌ از‌روی‌حصار‌پرید‌آن‌طرف.‌ سیاوش‌قشوی‌فلزی‌را‌به‌پشت‌و‌‌پهلوهای‌ کوسه‌ي‌جنوب‌می‌کشید.‌ کوسه‌ي‌جنوب‌داشت‌لذت‌میبرد‌و‌دم‌تکان‌ میداد.‌ دانیال‌وقتی‌آمدن‌کرامت‌را‌دید،‌پرسید:‌ «آقا‌کرامت‌دم‌شون‌چی‌می‌شه‌ببافیم؟»کرامت‌خندید:‌«ببافی.‌برای‌چی؟»‌ ‌اینطوری‌خیلی‌خوشگل‌می‌شن.‌ناز‌می‌شن.‌ بعد‌با‌مهربانی‌به‌ ‌پوزهي‌رخش‌دست‌کشید‌و‌به‌چشم‌هاي‌ قهو‌ه‌ای‌درشتش‌نگاه‌کرد:‌ ‌قربون‌شکل‌خوشگلت‌برم.‌رخش‌خودمه.‌ کرامت‌به‌مهره‌هایی‌که‌دانیال‌به‌سروگردن‌ رخش‌رستم‌آویخته‌بود،‌اشاره‌کرد‌و‌گفت:‌ «این‌زلم‌زیمبوها‌کمه،‌حالا‌میخوای‌عروسش‌کنی؟»‌ ‌آقا‌کرامت!‌اینا‌که‌ماده‌نیستن‌عروس‌بشن!‌ سیاوش‌پوزخند‌زد:‌«نر‌هم‌نیستن‌طفلکی‌ها.‌شتر‌گاو‌پلنگ‌هستن!»‌ دانیال‌به‌سیاوش‌اخم‌کرد:‌‌تقصیر‌این‌بیچاره‌ها‌چیه؟خلقتشان‌این‌طوریه.‌آدمیزاد‌ ‌این‌بلارو‌سرشون‌آورده.‌طفل‌معصوم!‌ سیاوش‌قشو‌را‌محکم‌به‌شکم‌کوسه‌ي‌جنوب‌کشید.‌کوسه‌ی جنوب‌ تکان‌شدیدی‌خورد‌و‌شیهه‌کشید‌ و‌با‌پوزه‌به‌سینه‌سیاوش‌کوبید.‌ سیاوش‌به‌پشت‌روی‌زمین‌افتاد.‌ کرامت‌به‌سرعت‌جلو‌رفت‌و‌افسار‌کوس ‌ه‌ی جنوب‌را‌گرفت.‌ ‌هُش،‌چیزی‌نشده.‌هُش،‌آروم،‌آروم!‌ سیاوش‌عصبانی‌و‌دلخور‌بلند‌شد.‌یکوری‌شد‌و‌دید‌لباسش‌خیس‌و‌گِلی‌شده.‌ دانیال‌غش‌غش‌خندید.‌ سیاوش‌سرش‌فریاد‌زد:‌ «ببند‌نیشتو‌ مسواک‌گرون‌می‌شه». ‌حقته،‌تا‌تو‌باشی‌اذیتش‌نکنی.‌ ‌یک‌کلمه‌دیگه‌بگو‌تا‌بزنم‌دک‌و‌پوزه‌تو‌داغون‌ کنم.‌سیاوش‌به‌طرف‌دانیال‌هجوم‌برد.‌ کرامت‌جلویش‌را‌گرفت‌و‌فریاد‌زد:‌«سیاوش!»‌ آن‌هایی‌که‌نزدیک‌بودند‌چند‌لحظه‌با‌بهت‌ و‌حیرت‌دهانشان‌باز‌و‌چشمانشان‌گرد‌شد! رخش‌رستم‌یک‌جفتک‌مرگبار‌انداخت‌که‌با‌ ‌فاصله‌ی نزدیکی‌از‌بغل‌سر‌دانیال‌گذشت‌ و‌کوسه‌ی‌جنوب‌تلپی‌روی‌زمین‌ ولو‌شد‌و‌نشست!‌ سیاوش‌و‌دانیال‌دعوا‌یادشان‌ رفت‌و‌مثل‌کرامت‌ حیران‌و‌گیج‌به‌هم‌و‌به‌دو‌قاطر‌نگاه‌کردند.‌ کربلایی‌که‌همان‌نزدیکی‌ها‌بود،‌لنگ‌لنگان‌ جلو‌آمد‌و‌گفت:‌«چی‌شد،‌چی‌شد؟»‌ علی‌و‌حسین‌هم‌افسار‌قاطرها‌را‌رها‌کردند‌ و‌جلو‌آمدند.‌علی‌پرسید:‌«این‌دو‌تا‌چرا‌ اینطوری‌کردن؟» ادامه دارد... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖