@madahinabb1enc_16611762569133089777376.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
⬛️ استقبال از #محرم
#امام_حسین (ع)
🖤 نماهنگ نمره عالی...
🖤 یه چند ساله مادر بزرگو دیدم...
🎙کربلایی عبدالرضا هلالی با هم خوانی گروه سرود اوای احسان
#نوای_عشق 🎧
#صیقل_روح
#امام_حسین
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
⬛️ استقبال از #محرم #امام_حسین (ع) 🖤 نماهنگ نمره عالی... 🖤 یه چند ساله مادر بزرگو دیدم... 🎙کرب
رفقا ادمین رو فراموش نکنید 🙏
•| #استوری_انگیزشی |•
وقتی قلبت رو
از نیتهای بد و کینه خالی کنی،
خاکِ قلبت حاصل خیز میشه:).
یعنی چی؟یعنی اون موقع
جوونهٔ خوبی ها تو قلبت رشدمیکنه،
قلبت مثلِ یه باغ گلِ سرخ میشه وتمامِ
آدمهای اطرافت عطرش رو حس میکنن!
ــــــــــــــــــــــــــ🌿🤍ـــــــــــــــــــــــ
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روانشناسی_تایم
✅چرا عصبانیمیشم؟؟😡☹️
مشاهده در کانال آپارات
#تولید_گروه_رسانه
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
دلشورههات رو بذار کنار
هر چقدر هم که دریای زندگی طوفانی باشه؛
کشتی نجات امام حسین هست💞
#والپیپر
#تصویر_زمینه
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
#تست_هوش #اعداد تا یکشنبه فرصت داری پاسخ بدی 🤞 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•
#پاسخ_تست_هوش
تست هوش را بعضی ها اشتباه حساب کردند 😢
اگر دقت کنید و خوب نگاه کنید و عجله نکنید خیلی راحته
کفشا یک جفت= ۱٠
پسر بچه =۵
ساندویج یک جفت=
۴
ردیف اخر
یک لنگه کفش=۵
پسربچه+یک جفت کفش+یک جفت ساندیج=۱۹
یک ساندویج =۲
۵+۱۹×۲=۴۳
دوستان زیادی این سری شرکت کردند برای اینکه ادمین رو خوشحال کنند و انرژی بدهند حتی با دو سه تا اکانت جواب دادن 😍😉😅
البته بعضی یکم حساب کتاب شون درست نبود ولی اسمشون را آوردم 🤭
بعضی ها هم یادشون میره اسمشون را بنویسن 🥺
محمد اشکان شیروانی
مجید شیروانی
محمد یاسین و نسیم باقری طادی
ریحانه فاتحی
سيد دانیال حسینی
حوری کاظمی
صغرا معتمدی
امیر محمد قوامی
فاطمه جنگجو استان فارس شهرستان فسا
محمد مددی استان فارس شهرستان فسا
رضوان جنگجو فارس.فسا
سهیلا قاسم مهرابی فسا
محمد جنگجو فارس.فسا
زهرا مددی
مطهره مرتضائی
اسما فدایی جواد
فاطمه زهرا احمدی
فاطمه امینی
سارینا شیروانی
👏👏👏👏👏👏👏👏👏
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیمآنچنانوحشت
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت61
حسینسرشراخاراندوگفت: «تاحالادیدهبودیدهمچینکارهاییبکنند؟»کرامتبهسیاوشودانیالگفت: «شمادوتابریدپشتحصار.زودباشید. شماهمهمینطور!» وبهعلیوحسینوکربلاییاشارهکرد.
همگیرفتندآنطرفحصار.فقطکرامتنزدیکقاطرهادرحلقه ی چوبیحصارماند. کرامتافسارکوسهيجنوبراکشیدوبلندشکرد. کمیازقاطرهافاصلهگرفتوفریادزد: «سیاوش!»
باردیگررخشرستمجفتکقدرتمندی انداختکهبهحصارگرفتوتکانشداد وکوسهيجنوبرویزمینولوشد. همهازخندهریسهرفتند. کرامتخندهکنانگفت: «خیلیعجیبه.یکباردیگه!»
چندباردیگرکرامتافسارکوسهيجنوبراکشیدواورابلندکرد.بعداسمسیاوشرافریادزدودوبارهرخشرستمجفتکپراندوکوسهيجنوبرویزمیننشست!کرامتدرمیانخندهيدیگرانگفت: «بهاسمتوحساسشدهسیاوش،میبینی؟اونمنهآهسته. بایداسمتوفریادبزنیم تاایندوتاعکسالعملنشونبدن. چهبلاییسرشونآوردی؟»
سیاوشگفت:«بهخدانم یدونم.خودشوناینطوریمیکنن.منبی تقصیرم».
□ □□
یوسفباآقاابراهیمازجلسهبرگشت. دانیالوسیاوشجلودویدندوبرایشتعریفکردندچهشدهاست. یوسفباورشنمیشد.اورابردندکنارحصار. دانیالاسمسیاوشرافریادزدوکوسهيجنوبرویزمینولوشدورخشرستمجفتکپراند .یوسفخندید.
کرامتگفت:«حواستونباشهازحالابهبعد فقطفامیلیسیاوشروبگید، والابلاسرتوننازلمیشه!»
یوسفبهکرامتاشارهکردهمراهشبرود. کرامتبهسیاوشودانیالسفارشکرد بدونشیطنتبدنقاطرشانراقشوبکشند. علیوحسینوکربلاییهممشغولقشوکشیدنبقیهيقاطرهاشدند.
یوسفازکرامتپرسید:«پساکبرکجاست؟»
همیندوروبرهاست.الانسروکلهاشپیدامیشه.چهخبر؟یوسفباخوشحالیگفت: «آقاابراهیمقبولکرد».
چی؟آقاابراهیمقبولکرد؟بههمینسادگی؟
بههمینسادگیکهنه. کلیبراشدلیلآوردمتاراضیشد.
آقایوسفمنبازممیگم.اینکاراشتباهه؛خیلی.
دیگهقرارومدارهاگذاشتهشده. فرداشبانجامشمیدهیم.شمافرمانده ایدوصاحب اختیار،ازمنگفتنبود.
خورشیدبهسرعتپسابرهایتیرهمخفیشد.انگاررویخورشید پردهایخاکستریکشیدهباشند. نورشگمشد. چندآذرخشدرخشیدند وصدایپرقوتشانبلندشد. بارانشدیدیشروعشد. کرامتباعجلهگفت: «بایدقاطرهاراببریمتواصطبل».
کرامتدستبهکارشد. یوسفودیگرانهمبهکمکشرفتند وقاطرهارابردندزیرسقفاصطبل. بادشدیدیمیوزیدوقطرههايباران رامثلجاروبهای نطرفوآنطرفمیکشید. صدایچر قچرقدیوارها یچوبیبلندشد.یوسفبانگرانیپرسید:« اینجامحکمه؟رویسراینطفلکیهاآوارنشهیهوقت؟»
کرامتآهکشید. بهبیرونخیرهشدوگفت:«غصهنخور، ایناجاشونامنه. اماخیلیهاهستندکه»....
وباقیحرفشراخورد. رفتطرفورودیاصطبل.بهآسمانبارانیخیرهشد. یوسفرفتکنارش. آهستهپرسید:«نگرانچیهستی؟»
کرامتچندلحظهچیزینگفت.بعدآهدیگریکشید. عضلهگونهاشمیپریدوصدایشمیلرزید.گفت:«الاناونهاتوسرماوبوران گیرافتادندوکسینیستکمکشونکنه».
خدابزرگه.
خدابزرگه،قبول.مهربونه،رحیمه،کریمه،امامنچی؟بندهاشنبایدکاریبکنه؟
کرامت،توهمینطوریپاتگیره.باهزارزورومکافاتتونستمبیارمتاینجا.ببینکرامت، دوستیمونکنار،امافکراینکهبیخبربذاری بری، ازسرتبیرونکن.
کرامتباچشمانپرالتماسبهیوسفنگاهکردوگفت:«فقطسه روزآقایوسف. سهروزمرخصیبده.میرموزودیبرمیگردم. بهجانمادرمقسم،برمیگردم».
نه!نمیشه.منبهآقاابراهیمقولدادمتودستازپاخطانکنی.
خبدارمازتاجازهمیگیرم.
منماجازهنمیدمومیگمنه.
هزارتاگیروگرفتاریداریم. غیرازاون،اگهخدایناکردهاینطرف گرفتارنشیواونطرفبعثیهااسیرتکنند چی؟پوستازکلهات میکنند.
آقایوسف!
آقایوسفنداریم.خوبگوشکن. دستازپاخطاکنی،رحموگذشت
نمیکنمومیفرستمتدفترقضایی. اونوقتبایدحسرت همچینروزهاییروبخوری. دیگهحرفیندارم. شبدورهمجمعمیشیمو دربارهخشمشبفرداشبصحبتمیکنیم، یاعلی.
کرامتباناامیدیبهآستانه ی درتکیهدادوبهآسمانگرفتهوابریخیرهشد وآهستهگفت:«یاعلی!»
□ □□
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#احکام
🕋 برای نماز عربی یاد بگیر!!
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯