eitaa logo
ستاره شو7💫
759 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/stikerhaynab کانال استیکر بدون لوگو البته در حال تکمیل هست صبور باشید همه نوع استیکری بارگزاری خواهد شد 😊
749.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚ساخت جا شمعی چرخان🕯 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبانسعید بن عبدلله حنفی.mp3
زمان: حجم: 13M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت هشتم🔹 ❣️سعید بن عبدالله حنفی❣️ 🔴 شب عاشورا، سعید گفت: ای پسر رسول خدا، اگر هفتاد بار بمیرم، پیکرم را بسوزانند‌ و خاکسترم را به باد بدهند باز هم دست از یاری شما برنمیدارم... 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
اینجا طلای گنبد و گلدسته کیمیاست وَز کیمیای آن مسِ قلبت طلا کنند❤️‍🩹 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌💖🍃 ‌ســـــــــــــــــــــلام و صد سلام و نور و برکات واسعه 🌱 به شمــا نوجوان های سـرزنده و تودل برو و جـذاب 😍 بلــــــــــــه دیگه ... شما جذاب نباشی پس کــــــــی باشه ؟ 🦋 🌿🍄 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبانحضرت اباالفضل العباس.mp3
زمان: حجم: 20.2M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت نهم🔹 ❣️حضرت ابوالفضل العباس❣️ 🔴 حضرت ابولفضل با عصبانیت به شمر فرمودند: امان خدا بهتر است از امان عبیدالله بن زیاد... بعد هم حضرت عباس(ع) امان نامه📜 را پاره کردند و به طرف شمر انداختند 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از تو بگذرم، کجا برم؟ دچارتم، تو چارهٔ منی! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیم‌آن‌چنان‌وحشت‌
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت61 ‌مش‌برزو‌فکرش‌را‌هم‌نمیکرد‌ با‌آن‌استقبال‌گرم‌و‌صمیمانه‌روبه‌رو‌شود.‌ نه‌فقط‌خانواده،‌بلکه‌فامیل‌و‌اهل‌‌محل‌ و‌خیلی‌از‌مردم(آق‌قلعه) مثل‌قهرمان‌از‌او‌استقبال‌جانانه‌ای‌کردند.‌ برادر‌بزرگش‌خسیسی‌و‌کِنسِی‌را‌کنار‌گذاشته‌ بود‌و‌یک‌گوسفند‌لاغرمردنی‌را‌زیر‌پایش‌قربانی‌کرد!‌همسرش‌گریه‌کنان‌منقل‌به‌دست‌ تندتند‌اسپند‌روی‌آتش‌منقل‌می‌ریخت‌ و‌صلوات‌می‌فرستاد.‌ سهراب‌تنها‌پسر‌جوانش‌یک‌لحظه‌از‌مش‌برزو‌جدا‌نمی‌شد‌ و‌پشت‌سر‌هم‌دست‌و‌بالش‌را‌می‌بوسید‌ و‌گریه‌میکرد.‌ پنج‌دخترش‌همراه‌دامادها‌و‌یک‌لشکر‌ نوه‌های‌ریز‌و‌درشت،‌ سرش‌و‌صورتش‌را‌بوسه‌باران‌میکردند‌ و‌آب‌دهان‌و‌مُفشان‌را‌به‌صورت‌او‌می‌مالیدند.‌یکی‌از‌همسایه‌ها‌که‌جَوگیر‌شده‌بود،‌ سُرنایش‌را‌آورده‌بود‌و‌در‌حیاط‌جست وخیز‌ میکرد‌و‌لپ‌هایش‌را‌باد‌میکرد‌ و‌در‌سُرنا‌می‌دمید‌ و‌آهنگ‌های‌قر‌و‌قاطی‌محلی‌می‌زد.‌ تا‌پاسی‌از‌شب‌مهمان‌ها‌کنگر‌خورده‌و‌لنگر‌ انداخته‌بودند‌و‌خیال‌رفتن‌نداشتند.‌ وقتی‌همه‌ي‌مهمان‌هاي‌دور‌و‌فامیل‌نزدیک‌ رفع‌زحمت‌کردند،‌باز‌ سی،‌چهل‌نفر‌شکم‌شان‌را‌برای‌شام‌ صابون‌زده‌بودند‌و‌ماندگار‌شدند!‌آن‌ها‌نوه‌ها‌و‌دخترها‌و‌دامادها‌و‌عروس‌و‌تنها‌پسرش‌بودند.‌ همه‌با‌تملق‌و‌خودشیرینی‌به‌‌مش‌برزو‌ اصرار‌میکردند‌که‌از‌دلاوری‌ها‌ و‌رشادت‌هایش‌در‌جبهه‌های‌نبرد‌تعریف‌کند.‌مش‌برزو‌خجالت‌مي‌کشید‌بگوید‌نصف‌ مدتی‌که‌جبهه‌بوده،‌در‌آشپزخانه‌گذشته‌ و‌نیمه‌دیگرش‌در‌میان‌قاطر‌های‌گردان‌ ذوالجناح! ‌به‌مغزش‌فشار‌آورد‌که‌خاطرات‌دوستانش‌کنار‌دیگ‌و‌پاتیل‌را‌به‌یاد‌بیاورد‌ و‌به‌اسم‌خود‌برای‌جمع‌تعریف‌کند.‌ میخواست‌شروع‌کند‌که‌یکی‌از‌نوه‌های‌شش‌هفت‌ساله‌اش‌که‌پسرکی‌تخس‌و‌بازیگوش‌ به‌نام‌اشکان‌بود،‌انگشت‌در‌دماغ‌کرد‌و‌گفت:‌ «بابابزرگ،‌بابابزرگ!»‌ مش‌برزو‌اشکان‌را‌در‌آغوش‌گرفت‌ و‌روی‌زانوهایش‌نشاند.‌ لپ‌های‌تپل‌اشکان‌را‌بوسید‌و‌با‌مهربانی‌ پرسید:‌«جانم،‌عزیز‌بابابزرگ!»‌ اشکان‌خودش‌را‌لوس‌کرد‌و‌گفت:‌ «بابابزرگ‌چرا‌دیگه‌پاهاتون‌بوی‌لش‌گربه‌ نمی‌ده!» همه‌ساکت‌شدند.‌ مش‌برزو‌جا‌خورد‌و‌به‌جمع‌نگاه‌کرد.‌ چنان‌سکوتی‌شد‌که‌فقط‌صدای‌ملچ‌مولوچ‌ یکی‌از‌نوه‌های‌شیرخوار‌می‌آمد‌ که‌پستانکش‌را‌میک‌می‌زد.‌ تهمینه‌مادر‌اشکان‌و‌دختر‌آخری‌مش‌برزو،‌به‌صورت‌خود‌زد‌و‌گفت:‌ «اشکان،‌خدا‌ذلیلت‌نکنه.‌بگو‌غلط‌کردم».‌ اشکان‌که‌ترسیده‌بود،‌بغض‌کرد‌و‌گفت:‌ «مگه‌چی‌گفتم؟»‌ بابای‌اشکان،‌آقاعزت‌که‌مردی‌سبیلو‌و‌چاق‌ و‌تپل‌بود،‌به‌اشکان‌چشم‌غره‌رفت‌و‌غرید:‌ «زبون‌درازی‌می‌کنی؟‌بگو‌غلط‌کردم.‌این‌چه‌حرفی‌بود‌ زدی؟»‌ اشکان‌به‌گریه‌افتاد‌و‌گفت:‌ «مگه‌خود‌شما‌به‌مامان‌تهمینه‌نمی‌گید‌ پای‌بابابزرگ‌بوی‌لش‌گربه‌ میده؟»‌ رنگ‌از‌صورت‌آقاعزت‌و‌تهمینه‌خانم‌پرید.‌ مش‌برزو‌با‌بزرگواری‌خندید.‌ دوباره‌صورت‌اشکان‌را‌بوسید‌و‌گفت:‌ «گریه‌نکن‌عزیز‌بابابزرگ.‌عیب‌نداره».‌ بعد‌به‌صورت‌خجالت‌زده‌داماد‌و‌دخترش‌ نگاهی‌انداخت‌و‌گفت:‌ «حالا‌اونا‌یک‌شکری‌خوردند!‌خوب‌نیست‌تو‌همون‌حرف‌رو‌بزنی.‌ نگاه‌کن،‌من‌یاد‌گرفتم‌چه‌طور‌کاری‌کنم‌ که‌دیگه پاهام‌بو‌ نده‌نگاه‌کن».‌ بعد‌لبه‌جورابش‌را‌کمی‌پایین‌کشید.‌ اشکان‌و‌دیگر‌اعضای‌خانواده‌خم‌شدند‌ و‌دیدند‌جفت‌پا‌های‌مش‌برزو‌ در‌کیسه‌پلاستیکی‌است!‌ ‌این‌طوری‌دیگه‌پاهام‌بو‌نمی‌ده.‌دیدی؟‌ خُب‌ ‌حاج‌خانم‌من‌از‌گشنگی‌دارم‌ضعف‌میکنم،‌ دیگه‌روده‌کوچیکه‌از‌خجالت‌روده‌بزرگه‌ دراومد.‌ سفره‌رو‌پهن‌نمیکنی؟‌ سفره‌پهن‌شد.‌ مش‌برزو‌دیگر‌به‌چاپلوسی‌آقاعزت‌و‌تهمینه‌ محل‌نگذاشت.‌ سهراب‌که‌وردل‌باباش‌نشسته‌بود،‌ تندتند‌برنج‌و‌خورش‌و‌سالاد‌ به‌مش‌برزو‌تعارف‌میکرد.‌وسط‌غذا‌‌مش‌برزو‌گفت:‌ «سهراب،‌چند‌روزی‌خودت‌و‌وانتت‌رو‌احتیاج‌دارم».‌ سهراب‌سر‌خم‌کرد‌و‌گفت:‌ «دربست‌در‌خدمتم».‌ ‌تهمینه‌برای‌این‌که‌ ‌رابطه‌ي‌بین‌آقاعزت‌و‌پدرش‌را‌درست‌کند،‌ به‌سرعت‌گفت:‌ «آقاجون،‌آقاعزت‌هم‌در‌خدمت‌شماست.‌ نیسان‌وانت‌آقاعزت‌هم‌بزر‌گتره،‌هم‌جادارتر!»‌ مش‌برزو‌ بدون‌‌آنکه‌به‌چهره‌ي‌مشتاق‌ تهمینه‌و‌آقاعزت‌نگاهی‌بیندازد،‌گفت:‌ «این‌کار‌مردونه‌است.‌اگه‌شوهرت‌ جربزه‌اش‌رو‌داره،‌بسم‌الله.‌ فردا‌صبح‌سر‌ساعت‌هشت‌بیاد‌ تا‌بگم‌چه‌کارش‌دارم». تهمینه‌قند‌تو‌دلش‌آب‌شد‌و‌به‌آقاعزت‌ لبخند‌زد.‌اشکان‌دوباره‌خودش‌را‌برای‌م ‌ش‌برزو‌لوس‌کرد: ‌بابایی،‌منم‌بیام؟‌ ‌نه‌عزیزم.‌دنگ‌و‌فنگ‌داره.‌اصلاً‌نمیدونم‌ باباجونت‌می‌تونه‌از‌پسش‌بر‌بیاد‌یا‌نه!‌ و‌به‌دامادش‌نگاه‌کرد‌تا‌زهر‌کلامش‌را‌در‌صورت‌سرخ‌شده‌ی او‌مزه‌مزه‌کند.‌ ادامه دارد.... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
❣️ ❣️ تا به کی صبر و صبوری، تا چه وقتی انتظار... من دلی آشفته دارم، نام من ایّوب نیست. ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌