══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت 68
یوسفنالهکرد:«آي،منکجام؟»
بهزحمتوکمکمپلکهایشرابازکرد. اولهمهچیزرامحووازپشتپردهای خاکستریبانقطههایریزریزسیاهميدید. چندبارپلکزدوبهسختیتمرکزکرد. کمکمتمرکزشبهترشد. رویتختافتادهبودوتمامبدنشدردمیکرد. سرشزُقزُقمیکردوصدایآزاردهندهاي درمغزشمیپیچید. گلویشتلخبودومعدهاشمیجوشید. خواستبلندشود؛امادردیوحشتناکبهبدنشچنگانداخت ونتوانست. خوبکهنگاهکرد،متوجهشدبهبازوی راستشسرموصلشدهاست. بامکافاتسرچرخاندوبهسمتراست نگاهکرد.پلکزد.چشمتنگکردودید
حسین باسروکلهباندپیچیشده، رویتختپهلوییبیهوشاست. صداینالهايازسمتچپمیآمد. کلیطولکشیدتاتوانستبهسمت چپگردنبچرخاند. اکبررویتختسمتچپداشتنالهمیکرد. پیشانیاشباندپیچیوجفتچشمهایش کبودشدهبود. علینجفیباهولوعجلهبهطرفتختیوسفآمدوپرسید: «بههوشاومدیآقایوسف؟»
یوسفنمیدانستکجاست وچراسرازآنجادرآورده. بهذهنشفشارآورد.دهانبازکردوگفت: «آب،آب!»
علیبادستمالیخیس،پیشانیعرقکرده یوسفراپاککرد.خنکیدستمالیوسف راسرحالآورد.
آب،آب!
علینشسترویصندلیکنارتخت.همانطورکهدستماليرابهپیشانیوصورتزخموزیلی یوسفميکشید،گفت:«عرضکنم، فکرنکنمآببراتخوبباشه.تحملکن».
اینجا...کجاست؟...ما....چرا...اینجا
...ییم؟
علیچشمتنگکردوگفت:
«یادتنمیآدچیشد؟»
دکترجوانيکهریشکمپشترویصورتش مثلنواریمشکیدورصورتشنقشبسته بودباروپوشسفیديرویلباسنظامی بهتنویکگوشیپزشکیدورگردنواردسالنشد.
علیگفت:«آقایدکتر،آقایوسفبههوش اومده».
دکتربهطرفتختیوسفرفت. نبضشراگرفتوبهساعتمچیاشنگاهکرد. بعدیکچراغقوهيکوچکازجیبشدرآورد. آنراروشنکردونورباریکشرا انداختبهچشمراستیوسفوگفت: «چطوریفرمانده؟بهتری؟» یوسفکلماتگنگونامفهوميازدهانخارجکرد. دکترانگشتاندستراست،بهجزانگشت سبابهاشرامشتکردوگفت: «بهانگشتمننگاهکن.خوب».
وانگشتشرابهسمتراستوچپ وبالاوپائینبردویوسفبانگاهانگشت اوراتعقیبکرد.
الحمداللهبهمغزتانآسیبزیادینرسیده!
اکبرهمدارهبههوشمیاد.
دکتررفتسراغاکبر.یوسفبهعلینگاهکردوبا بیحالیپرسید:«چیشده؟مناینجا چيکارمیکنم؟»
آقایوسف،یادتمیآد؟خشمشبزدیم؟تووسیاوشودانیالرفتیدتواصطبل، بعدقاطرهاوحشیشدندوحملهکردند؟اکبراومدکمکتون،امااونهمکتکخورد؟حسینهمهمینطور. فقطمنوکربلاییسالمموندیم. علیسرشراپایینانداختوجویده جویدهگفت: «کربلاییکهتوساختمونبود. منمرویپشتبام. خودتونگفتیدمنوحسین همونجابمونیم. اماحسینطاقتنیاوردواومدکمکتون».
یوسفهمانطورکهبهعلیخیرهماندهبود، ناگهانهمهچیزرابهیادآورد. پرتابنارنجکصوتی.شلیکگلولههای مشقیودادوهواروبعدحملهي قاطرهاوجفتکو...آخرینچیزی کهدید یکسرگینتازهبودکهباصورترویآنفرود آمد!تازهبهعمقحرفهای علیپیبردو وحشتکرد.کرامت،کرامت!
یوسفخواستنیمخیزشود؛امانتوانست. دوبارهنالهکردورویتختولوشد. علیکهترسیدهبودباعجلهگفت:«نترسید. کرامتحالشخوبه».
کجاست؟کو؟
علیمنومنکنانگفت: «یعنی...فکرکنمحالشخوبباشه».
یوسفبادستچپبهزحمتچنگانداخت ویقهعلیراگرفتونعرهزد: «درستحرفبزن.کرامتکجاست؟»
آقایوسف!چرااینطوریمیکنی؟گفتمکه،کرامتبایدحالشخوبباشه.
پسچرااینجانیست؟وقتیاونبلاسرشماها اومدکرامتبهمنگفتکمکبیارم. بعدخودشرفتتاقاطرهایفراریروجمعکنه. آخهقاطرهاازوحشترمکردند وزدندحصارروخردوخاکشیرکردند وفرارکردن طرفدشتوکوهستان. خبمنمچارهاینداشتم. بهحرفشگوشکردمواومدمکمکبیارم. بدکردم؟
یوسفنالهکرد.
کمماندهبودبهگریهبیفتد.
ایوای،بدبختشدیم!
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
#سلام_امام_زمانم
زائر کربلایی دعایت مستجاب 🙏🌿
الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج🤍🌱
#وارث
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
@bornamontazerمن و دوستام حریف شیطون_mixdown.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
😈حس میکردم یه شیطون واقعی بالا سرمه!!
#من_و_دوستام
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
725.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بخندیم😄
اتوبوس پر شده
مجبوری مگه 😳😂
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
#انگیزشی
#استوری
🙏🌹🌿
گاهی وقتهاتشکرکردن از خدا فقط گفتن کلمه ی خدایاشکرت نیست گاهی وقتهابرای تشکرازخدابایدکاری کرد دلی راشادکرد گلی راهدیه داد دستی راگرفت وبخششی راتقدیم کرد
.
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
@bornamontazerمن و دوستام وسط میدون.mp3
زمان:
حجم:
2.4M
😨هزارتا فکر و خیال کردم، داشتم از فضولی میمردم
تا اینکه...
#من_و_دوستام
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
تخم مرغ درست کردن اینجوریه که:
یکی درست میکنی کمه،
دوتا درست میکنی اضافه میاد😐😂
.
.
#بخندیم
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚کاردستی جذاب وفانتزی
😍😍
#کاردستی
#حوصلتون_سر_نره
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤬ببخشید که به جات جون میکنم!
شبکههای اجتماعی احساسات ما رو درست منتقل نمیکنن!
#سواد_رسانه
آلبالو خشکه
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت 68 یوسفنالهکرد:«آي،من
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت 69
چندروزگذشت.حالیوسفبهترشدهبود. دیگرمیتوانسترویتختجابهجاشود وبرایرفتنبهدستشویی بهکمکعلیوکربلاییازتختپایینبیاید وبهزحمتراهبرود. اکبریکروزبعدازیوسفکاملاًبههوشآمد. سیاوشودانیالهمشببعداز بههوشآمدناکبر،بههوشآمدند.
جایسالمدربدنشاننماندهبود. بهقولدکترفقطشانسآوردندکه هیچکدامازضرباتمرگبارجفتکهاولگدمالشدنزیرسمقاطرهاضربهمغزینشدهبودند. دوتاازدندههایسمتراستاکبر شکستهوکتفچپشموبرداشتهبود. سیاوشپیشانیاششکستهبود وجایجفتکرویسینهاشکبودشده ودستچپشدررفتهبود.دانیالجمجمه اششکستهبودویکیازدندههایسمت چپشوانگشتکوچکدستچپش همشکستهشدهبود. بدترازهمهاوضاعحسینبود.جفت چشمهایشکبود،دستچپششکسته وتمامبدنشکوفتهوکبودشدهبود. معلومنبودکدامقاطرلمبرشرامحکم گازگرفتهبود.اصلاًنمیتوانستبنشیند وجایدندانقاطرمزبور رویلمبرسمتراستشبدجوریمیسوخت وگزگزمیکرد. کربلاییهمدلخوربود،بااینکه چندبارسپردهبودمراقبجایخوابشباشند، امادراثرانفجارنارنجکصوتی جايخوابکربلایی،دربوداغونشدهبود واحتیاجزیادیبهتعمیرداشت.
ماجراییکهبرسرشانآمدهبودمثلتوپ درکللشکرصداکرد. همهبهقصدعیادتبهسراغشانمیآمدند. امادراصلمیخواستندکتکخوردههایاینماجرارابهچشمخودببینند وکلماجرارااززبانخودشانبشنوندوخوراکخوبیبرایشوخیوخندهتهیهکنند.
یوسفازبسبهآنهابیمحلیکردهبودوتوپوتشرزدهبود،دیگرکمآوردهوخستهشدهبود.وقتیرزمندگانعیادتکنندهباجعبهشیرینیوپاکتمیوهمیآمدندوهماناول بسماللهنیششانتابناگوشبازمیشد وچشمهایشانبرقمیزد، یوسفلحافوپتورارویصورتشمیکشیدوخودشرابهخوابمیزد. علیوکربلاییکهسالمماندهبودند، حالاراویاصلیماجرابودند. آنقدرموبهمویحادثهراتعریفکردهبودند دیگرتمامکلماتراازبرشدهوپشتسرهم،بهسرعتماجراراتعریفوتماممیکردند: اینوسطسیاوشودانیالتنهاکسانیبودند کهازجلبتوجهوتوچشمبودنخوشحال ومغروربودند.بدونخجالتوسرافکندگی سینهجلومیدادندوازشجاعتو شیرینکاریخودشانتعریفمیکردند وافتخارهممیکردندوتندتندشیرینیو میوههارابهخندقبلایشانسرازیرمیکردند.
روزسومبهیوسفخبررسیدآقاابراهیمهمراهچندنفرازمعاونانوفرماندههاندیگر بهعیادتشانمیآیند. یوسفاولتصمیمگرفتهرطورشده
ازآنجافرارکندتاآقاابراهیمودیگراناورا درآنحالوروزنبینند؛اماهرچهبهدکتروپزشکیارهاالتماسکرد، قبولنکردندمرخصشکنند. کربلاییوعلیآمادهپذیراییشدند. سیاوشودانیالهمذوقزدهوخوشحالباهمکلکلمیکردندکهچهکسیاولبرایآقاابراهیم ماجراراتعریفکند.اماحسینبقکردهبود. مجبوربودبهخاطردردلمبرشیابهچپ ویابهراستبخوابدوخجالتمیکشید. اکبرسرحالآمدهبودودرتعریفماجراومنم منمکردن،باسیاوشودانیالکورس گذاشتهبودورقابتمیکرد.کجایکارید؟اگرمننبودموشلیکنمیکردموقاطرها روطرفخودمنمیکشاندم، شماهازیردستوپایقاطرهاناکارمیشدید.مننجاتتوندادم.
سیاوشپوزخندزدوگفت: «آره،نهکهخیلیهمسرپاموندی؟پسچرارویتختولوشدی؟»
خُبگفتمکه.اوناروکشوندمطرفخودم وفداکاریکردم.اگهاینکارونمیکردم کهالانتواوندنیابودید.
دانیالپرخاشکرد: «هیچماینطورنیست.مندادوهوارکردم وقاطرهاروطرفخودمکشوندم. همهبلاسرماومدودربوداغونشدم؛اماشماهاروازمرگحتمینجاتدادم».
یوسفنعرهزد: «بسه،مغزمترکید.سرسامگرفتم. تمومشمیکنیدیانه؟اینوسطفقطیکنفرفداکاریو ازجانگذشتگیکردهکهساکتمونده ومنممنمنمیکنه».
وبهحسیننگاهکردکهباچشمهايغصهدار بهجایبیهدفیخیرهشدهبود. سیاوشخندیدوگفت: «طفلکیحسین،فکرمیکنیدجایدندون هایبروسلیخوبمیشهیانه؟» حسینبدونآنکهبرگردد،گفت: «پایمنووسطنکشید. بذاریدتوحالخودمباشم».
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯