eitaa logo
ستاره شو7💫
760 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت 68 یوسف‌ناله‌کرد:‌«آي،‌من‌کجام؟» به‌زحمت‌و‌کم‌کم‌پلک‌هایش‌را‌باز‌کرد.‌ اول‌همه‌چیز‌را‌محو‌و‌از‌پشت‌پرد‌ه‌ای‌ خاکستری‌با‌نقطه‌های‌ریزریز‌سیاه‌مي‌دید.‌ چندبار‌پلک‌زد‌و‌به‌سختی‌تمرکز‌کرد.‌ کم‌کم‌تمرکزش‌بهتر‌شد.‌ روی‌تخت‌افتاده‌بود‌و‌تمام‌بدنش‌درد‌میکرد.‌ سرش‌زُق‌زُق‌میکرد‌و‌صدای‌آزاردهنده‌اي‌ در‌مغزش‌می‌پیچید.‌ گلویش‌تلخ‌بود‌و‌معده‌اش‌میجوشید.‌ خواست‌بلند‌شود؛‌اما‌دردی‌وحشتناک‌به‌بدنش‌چنگ‌انداخت‌ و‌نتوانست.‌ خوب‌که‌نگاه‌کرد،‌متوجه‌شد‌به‌بازوی‌ راستش‌سرم‌وصل‌شده‌است.‌ با‌مکافات‌سر‌چرخاند‌و‌به‌سمت‌راست‌ نگاه‌کرد.‌پلک‌زد.‌چشم‌تنگ‌کرد‌و‌دید‌ حسین‌ با‌سروکله‌باندپیچی‌شده،‌ روی‌تخت‌پهلویی‌بیهوش‌است.‌ صدای‌ناله‌اي‌از‌سمت‌چپ‌می‌آمد.‌ کلی‌طول‌کشید‌تا‌توانست‌به‌سمت‌ چپ‌گردن‌بچرخاند.‌ اکبر‌روی‌تخت‌سمت‌چپ‌داشت‌ناله‌میکرد.‌ پیشانی‌اش‌باندپیچی‌و‌جفت‌چشم‌هایش‌ کبود‌شده‌بود.‌ علی‌نجفی‌با‌هول‌و‌عجله‌به‌طرف‌تخت‌یوسف‌آمد‌و‌پرسید:‌ «به‌هوش‌اومدی‌آقایوسف؟»‌ یوسف‌نمی‌دانست‌کجاست‌ و‌چرا‌سر‌از‌آن‌جا‌در‌آورده.‌ به‌ذهنش‌فشار‌آورد.‌دهان‌باز‌کرد‌و‌گفت:‌ «آب،‌آب!»‌ علی‌با‌دستمالی‌خیس،‌پیشانی‌عرق‌کرده‌ یوسف‌را‌پاک‌کرد.‌خنکی‌دستمال‌یوسف‌ را‌سرحال‌آورد. ‌آب،‌آب!‌ علی‌نشست‌روی‌صندلی‌کنار‌تخت.‌همان‌طور‌که‌دستمالي‌را‌به‌پیشانی‌و‌صورت‌زخم‌و‌زیلی‌ یوسف‌مي‌کشید،‌گفت:‌«عرض‌کنم،‌ فکر‌نکنم‌آب‌برات‌خوب‌باشه.‌تحمل‌کن».‌ ‌این‌جا...کجاست؟...ما....چرا...این‌جا ...ییم؟ علی‌چشم‌تنگ‌کرد‌و‌گفت:‌ «یادت‌نمیآد‌چی‌شد؟»‌ دکتر‌جواني‌که‌ریش‌کم‌پشت‌روی‌صورتش‌ مثل‌نواری‌مشکی‌دور‌صورتش‌نقش‌بسته‌ بود‌با‌روپوش‌سفیدي‌روی‌لباس‌نظامی‌ به‌تن‌و‌یک‌گوشی‌پزشکی‌دور‌گردن‌وارد‌سالن‌شد.‌ علی‌گفت:‌«آقای‌دکتر،‌آقایوسف‌به‌هوش‌ اومده». دکتر‌به‌طرف‌تخت‌یوسف‌رفت.‌ نبضش‌را‌گرفت‌و‌به‌ساعت‌مچی‌اش‌نگاه‌کرد.‌ بعد‌یک‌چراغ‌قو‌ه‌ي‌کوچک‌از‌جیبش‌درآورد.‌ آن‌را‌روشن‌کرد‌و‌نور‌باریکش‌را‌ انداخت‌به‌چشم‌راست‌یوسف‌و‌گفت:‌ «چطوری‌فرمانده؟‌بهتری؟»‌ یوسف‌کلمات‌گنگ‌و‌نامفهومي‌از‌دهان‌خارج‌کرد.‌ دکتر‌انگشتان‌دست‌راست،‌به‌جز‌انگشت‌ سبابه‌اش‌را‌مشت‌کرد‌و‌گفت:‌ «به‌انگشت‌من‌نگاه‌کن.‌خوب».‌ و‌انگشتش‌را‌به‌سمت‌راست‌و‌چپ‌ و‌بالا‌و‌پائین‌برد‌و‌یوسف‌با‌نگاه‌انگشت‌ او‌را‌تعقیب‌کرد.‌ ‌الحمدالله‌به‌مغزتان‌آسیب‌زیادی‌نرسیده!‌ ‌اکبر‌هم‌داره‌به‌هوش‌میاد. دکتر‌رفت‌سراغ‌اکبر.‌یوسف‌به‌علی‌نگاه‌کرد‌و‌با‌ ‌بیحالی‌پرسید:‌«چی‌شده؟‌من‌اینجا‌ ‌چيکار‌میکنم؟»‌ ‌آقایوسف،‌یادت‌می‌آد؟‌خشم‌شب‌زدیم؟‌تو‌و‌سیاوش‌و‌دانیال‌رفتید‌تو‌اصطبل،‌ بعد‌قاطرها‌وحشی‌شدند‌و‌حمله‌کردند؟‌اکبر‌اومد‌کمکتون،‌اما‌اون‌هم‌کتک‌خورد؟حسین‌هم‌همین‌طور.‌ فقط‌من‌و‌کربلایی‌سالم‌موندیم.‌ علی‌سرش‌را‌پایین‌انداخت‌و‌جویده‌ جویده‌گفت:‌ «کربلایی‌که‌تو‌ساختمون‌بود.‌ منم‌روی‌پشت‌بام.‌ خودتون‌گفتید‌من‌و‌حسین‌ همون‌جا‌بمونیم.‌ اما‌حسین‌طاقت‌نیاورد‌و‌اومد‌کمکتون».‌ یوسف‌هما‌نطور‌که‌به‌علی‌خیره‌مانده‌بود،‌ ناگهان‌همه‌چیز‌را‌به‌یاد‌آورد.‌ پرتاب‌نارنجک‌صوتی.‌شلیک‌گلوله‌های‌ مشقی‌و‌دادو‌هوار‌و‌بعد‌حمله‌ي‌ قاطرها‌و‌جفتک‌و‌...‌آخرین‌چیزی‌ که‌دید‌ یک‌سرگین‌تازه‌بود‌که‌با‌صورت‌روی‌آن‌فرود‌ آمد!‌تازه‌به‌عمق‌حرف‌های‌ علی‌پی‌برد‌و‌ وحشت‌کرد.‌‌کرامت،‌کرامت!‌ یوسف‌خواست‌نیم‌خیز‌شود؛‌اما‌نتوانست.‌ دوباره‌ناله‌کرد‌و‌روی‌تخت‌ولو‌شد.‌ علی‌که‌ترسیده‌بود‌با‌عجله‌گفت:‌«نترسید.‌ کرامت‌حالش‌خوبه».‌ ‌کجاست؟‌کو؟‌ علی‌من‌و‌من‌کنان‌گفت:‌ «یعنی...‌فکر‌کنم‌حالش‌خوب‌باشه».‌ یوسف‌با‌دست‌چپ‌به‌زحمت‌چنگ‌انداخت‌ و‌یقه‌علی‌را‌گرفت‌و‌نعره‌زد:‌ «درست‌حرف‌بزن.‌کرامت‌کجاست؟»‌ ‌آقایوسف!‌چرا‌اینطوری‌میکنی؟‌گفتم‌که،‌کرامت‌باید‌حالش‌خوب‌باشه.‌ ‌پس‌چرا‌اینجا‌نیست؟‌‌وقتی‌اون‌بلا‌سر‌شماها‌ اومد‌کرامت‌به‌من‌گفت‌کمک‌بیارم.‌ بعد‌خودش‌رفت‌تا‌قاطر‌های‌فراری‌رو‌جمع‌کنه.‌ آخه‌قاطرها‌از‌وحشت‌رم‌کردند‌ و‌زدند‌حصار‌رو‌خرد‌و‌خاکشیر‌کردند‌ و‌فرار‌کردن طرف‌دشت‌و‌کوهستان.‌ خب‌منم‌چار‌ه‌ای‌نداشتم.‌ به‌حرفش‌گوش‌کردم‌و‌اومدم‌کمک‌بیارم.‌ بد‌کردم؟‌ یوسف‌ناله‌کرد.‌ کم‌مانده‌بود‌به‌گریه‌بیفتد.‌ ‌ای‌وای،‌بدبخت‌شدیم!‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زائر کربلایی دعایت مستجاب 🙏🌿 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج🤍🌱 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
@bornamontazerمن و دوستام حریف شیطون_mixdown.mp3
زمان: حجم: 1.8M
😈حس می‌کردم یه شیطون واقعی بالا سرمه!! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
725.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😄 اتوبوس پر شده مجبوری مگه 😳😂 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙏🌹🌿 گاهی وقتهاتشکرکردن از خدا فقط گفتن کلمه ی خدایاشکرت نیست گاهی وقتهابرای تشکرازخدابایدکاری کرد دلی راشادکرد گلی راهدیه داد دستی راگرفت وبخششی راتقدیم کرد . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
@bornamontazerمن و دوستام وسط میدون.mp3
زمان: حجم: 2.4M
😨هزارتا فکر و خیال کردم، داشتم از فضولی می‌مردم تا اینکه... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
تخم مرغ درست کردن اینجوریه که: یکی درست میکنی کمه، دوتا درست میکنی اضافه میاد😐😂 ‌ . . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚کاردستی جذاب وفانتزی 😍😍 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤬ببخشید که به جات جون میکنم! شبکه‌های اجتماعی احساسات ما رو درست منتقل نمی‌کنن! آلبالو خشکه ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت 68 یوسف‌ناله‌کرد:‌«آي،‌من‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت 69 ‌چند‌روز‌گذشت.‌حال‌یوسف‌بهتر‌شده‌بود. ‌دیگر‌میتوانست‌روی‌تخت‌جا‌به‌جا‌شود‌ و‌برای‌رفتن‌به‌دستشویی‌ به‌کمک‌علی‌و‌کربلایی‌از‌تخت‌پایین‌بیاید‌ و‌به‌زحمت‌راه‌برود.‌ اکبر‌یک‌روز‌بعد‌از‌یوسف‌کاملاً‌به‌هوش‌آمد.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌هم‌شب‌بعد‌از‌ به‌هوش‌آمدن‌اکبر،‌به‌هوش‌آمدند.‌ جای‌سالم‌در‌بدنشان‌نمانده‌بود.‌ به‌قول‌دکتر‌فقط‌شانس‌آوردند‌که‌ هیچکدام‌از‌ضربات‌مرگبار‌جفتک‌ها‌و‌لگدمال‌شدن‌زیر‌سم‌قاطرها‌ضربه‌مغزی‌نشده‌بودند.‌ دو‌تا‌از‌دنده‌های‌سمت‌راست‌اکبر‌ شکسته‌و‌کتف‌چپش‌مو‌برداشته‌بود.‌ سیاوش‌پیشانی‌اش‌شکسته‌بود‌ و‌جای‌جفتک‌روی‌سینه‌اش‌کبود‌شده‌ و‌دست‌چپش‌در‌رفته‌بود.‌دانیال‌جمجمه اش‌شکسته‌بود‌و‌یکی‌از‌دنده‌های‌سمت‌ چپش‌و‌انگشت‌کوچک‌دست‌چپش‌ هم‌شکسته‌شده‌بود.‌ بدتر‌از‌همه‌اوضاع‌حسین‌بود.‌جفت‌ چشم‌هایش‌کبود،‌دست‌چپش‌شکسته‌ و‌تمام‌بدنش‌کوفته‌و‌کبود‌شده‌بود.‌ معلوم‌نبود‌کدام‌قاطر‌لمبرش‌را‌محکم‌ گاز‌گرفته‌بود.‌اصلاً‌نمیتوانست‌بنشیند‌ و‌جای‌دندان‌قاطر‌مزبور‌ روی‌لمبر‌سمت‌راستش‌بدجوری‌میسوخت‌ و‌گزگز‌میکرد.‌ کربلایی‌هم‌دلخور‌بود،‌با‌اینکه‌ چند‌بار‌سپرده‌بود‌مراقب‌جای‌خوابش‌باشند،‌ اما‌در‌اثر‌انفجار‌نارنجک‌صوتی‌ جاي‌خواب‌کربلایی،‌درب‌و‌داغون‌شده‌بود‌ و‌احتیاج‌زیادی‌به‌تعمیر‌داشت. ماجرایی‌که‌بر‌سرشان‌آمده‌بود‌مثل‌توپ‌ در‌کل‌لشکر‌صدا‌کرد.‌ همه‌به‌قصد‌عیادت‌به‌سراغشان‌می‌آمدند.‌ اما‌در‌اصل‌می‌خواستند‌کتک‌خورده‌های‌این‌ماجرا‌را‌به‌چشم‌خود‌ببینند‌ و‌کل‌ماجرا‌را‌از‌زبان‌خودشان‌بشنوند‌و‌خوراک‌خوبی‌برای‌شوخی‌و‌خنده‌تهیه‌کنند. یوسف‌از‌بس‌به‌آن‌ها‌بی‌محلی‌کرده‌بود‌و‌توپ‌و‌تشر‌زده‌بود،‌دیگر‌کم‌آورده‌و‌خسته‌شده‌بود.‌وقتی‌رزمندگان‌عیادت‌کننده‌با‌جعبه‌شیرینی‌و‌پاکت‌میوه‌می‌آمدند‌و‌همان‌اول‌ بسم‌الله‌نیششان‌تا‌بناگوش‌باز‌می‌شد‌ و‌چشم‌هایشان‌برق‌میزد،‌ یوسف‌لحاف‌و‌پتو‌را‌روی‌صورتش‌می‌کشید‌و‌خودش‌را‌به‌خواب‌می‌زد.‌ علی‌و‌کربلایی‌که‌سالم‌مانده‌بودند،‌ حالا‌راوی‌اصلی‌ماجرا‌بودند.‌ آن‌قدر‌مو‌به‌موی‌حادثه‌را‌تعریف‌کرده‌بودند‌ دیگر‌تمام‌کلمات‌را‌از‌بر‌شده‌و‌پشت‌سر‌هم،‌به‌سرعت‌ماجرا‌را‌تعریف‌و‌تمام‌میکردند:‌ این‌وسط‌سیاوش‌و‌دانیال‌تنها‌کسانی‌بودند‌ که‌از‌جلب‌توجه‌و‌تو‌چشم‌بودن‌خوشحال‌ و‌مغرور‌بودند.‌بدون‌خجالت‌و‌سرافکندگی‌ سینه‌جلو‌میدادند‌و‌از‌شجاعت‌و‌ شیرین‌کاری‌خودشان‌تعریف‌میکردند‌ و‌افتخار‌هم‌میکردند‌و‌تندتند‌شیرینی‌و‌ میوه‌ها‌را‌به‌خندق‌بلایشان‌سرازیر‌میکردند.‌ روز‌سوم‌به‌یوسف‌خبر‌رسید‌آقاابراهیم‌همراه‌چند‌نفر‌از‌معاونان‌و‌فرماند‌ه‌هان‌دیگر‌ به‌عیادتشان‌میآیند.‌ یوسف‌اول‌تصمیم‌گرفت‌هر‌طور‌شده‌ از‌آنجا‌فرار‌کند‌تا‌آقاابراهیم‌و‌دیگران‌او‌را‌ در‌آن‌حال‌و‌روز‌نبینند؛‌اما‌هرچه‌به‌دکتر‌و‌پزشکیارها‌التماس‌کرد،‌ قبول‌نکردند‌مرخصش‌کنند.‌ کربلایی‌و‌علی‌آماده‌پذیرایی‌شدند.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌هم‌ذو‌قزده‌و‌خوشحال‌با‌هم‌کلکل‌میکردند‌که‌چه‌کسی‌اول‌برای‌آقاابراهیم‌ ماجرا‌را‌تعریف‌کند.‌اما‌حسین‌بق‌کرده‌بود.‌ مجبور‌بود‌به‌خاطر‌درد‌لمبرش‌یا‌به‌چپ‌ و‌یا‌به‌راست‌بخوابد‌و‌خجالت‌میکشید.‌ اکبر‌سرحال‌آمده‌بود‌و‌در‌تعریف‌ماجرا‌و‌منم‌ منم‌کردن،‌با‌سیاوش‌و‌دانیال‌کورس‌ گذاشته‌بود‌و‌رقابت‌میکرد.‌‌کجای‌کارید؟‌اگر‌من‌نبودم‌و‌شلیک‌نمی‌کردم‌و‌قاطرها‌ رو‌طرف‌خودم‌نمی‌کشاندم،‌ شماها‌زیر‌دست‌و‌پای‌قاطرها‌ناکار‌می‌شدید.‌من‌نجاتتون‌دادم.‌ سیاوش‌پوزخند‌زد‌و‌گفت:‌ «آره،‌نه‌که‌خیلی‌هم‌سرپا‌موندی؟‌پس‌چرا‌روی‌تخت‌ولو‌شدی؟» ‌خُب‌گفتم‌که.‌اونارو‌کشوندم‌طرف‌خودم‌ و‌فداکاری‌کردم.‌اگه‌این‌کارو‌نمیکردم‌ که‌الان‌تو‌اون‌دنیا‌بودید.‌ دانیال‌پرخاش‌کرد:‌ «هیچم‌این‌طور‌نیست.‌من‌داد‌و‌هوار‌کردم‌ و‌قاطرهارو‌طرف‌خودم‌کشوندم.‌ همه‌بلا‌سرم‌اومد‌و‌درب‌و‌داغون‌شدم؛‌اما‌شماها‌رو‌از‌مرگ‌حتمی‌نجات‌دادم».‌ یوسف‌نعره‌زد:‌ «بسه،‌مغزم‌ترکید.‌سرسام‌گرفتم.‌ تمومش‌می‌کنید‌یا‌نه؟‌این‌وسط‌فقط‌یک‌نفر‌فداکاری‌و‌ از‌جان‌گذشتگی‌کرده‌که‌ساکت‌مونده‌ و‌منم‌منم‌نمی‌کنه».‌ و‌به‌حسین‌نگاه‌کرد‌که‌با‌چشم‌هاي‌غصه‌دار‌ به‌جای‌بی‌هدفی‌خیره‌شده‌بود.‌ سیاوش‌خندید‌و‌گفت:‌ «طفلکی‌حسین،‌فکر‌می‌کنید‌جای‌دندون‌ های‌بروسلی‌خوب‌می‌شه‌یا‌نه؟» حسین‌بدون‌آن‌که‌برگردد،‌گفت:‌ «پای‌منو‌وسط‌نکشید.‌ بذارید‌تو‌حال‌خودم‌باشم».‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌