♥️مسابقه مسابقه♥️
همراهانِ عزیزِ ستاره شو سلام🌱
تصمیم گرفتیم به مناسبت میلاد امام علی(ع) و روز پدر؛
یه مسابقه تو کانالمون برگزار کنیم😍👏🏻
به سه نفر اول کارت شارژ تعلق میگیرد. 💳
خب حالا شرایط مسابقه:👇🏻
(خیلی سادس☺️)
🍒یه متنِ زیبا در وصفِ پدر
برای ما بفرستید تا ما توی کانالمون به اشتراک بزاریم🍒
🔷 مهلت ارسال متن هاتون تا ۱۴ بهمن (جمعه).
🔶میتونه نوشته ی خودتون یا هر نویسنده ای باشه.
🔷متن ها روز شنبه ۱۵ بهمن مصادف با روز پدر،در کانال قرار داده میشه.
🔶 در مدت ۲۴ ساعت،هر متنی که بازدید بالاتری خورد،برنده ی مسابقه ی ماست☺️
نکته؛
🔴 متن هارو به دوستاتون و گروه هاتون فوروارد کنید تا بازدید ها افزایش پیدا کنه
🔵متن هاتون رو به این ایدی ارسال کنید🦋👇🏻
@adminsetaresho7
👨🧕
❄️⃢ ☃🌟@setaresho7
⇧اینجا،#ستـــــــاره شو
سلام دوستان عزیزم 😇
صبح دل انگیز تون بخیر 🌧
در مورد #بازی هایی که گذاشتیم
نظر بدین ✍
کیا استفاده میکنند،
نمی کنند؟!
دلیل شون بگن!
پیشنهادتون چیه
بفرسین برای ادمین 🤓
البته ❗️
حجم پیام ها بالاست ممنون از صبوریتون 😉😊
«حسبناﷲونعمالوکیل»
وخوشبهحالِآنکهتنهاامیدش
توهستی...
#خداےمن
#دلانه
👨🧕
❄️⃢ ☃🌟@setaresho7
⇧اینجا،#ستـــــــاره شو
╭─━─━─• · · ·
#استوری | #story📱
.
.
سه شنبه ها
به همراه نسیم جمکرانت
دلم پر می کشد
تا مقصد گلدسته هایت
بیا یابن الحسن ،
ای زندگی ساز
با یک یا علی گفتنت
میشود آن عشق آغاز
أللَّھُمَ عـجِـلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
👨🧕
❄️⃢ ☃🌟@setaresho7
⇧اینجا،#ستـــــــاره شو
ستاره شو7💫
. ♥السلام علیک یا ابا صالح المهدے♥ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ✨بسماللهالرحمنالرحیم✨
ستاره شو7💫
همه شما و فعالیت تون قابل تحسین هست ولی از، بین 97 نفر از فعالین ستاره شو اسامی زیر برندگان کارت
کارت شارژ هدیه به شماره هاشون واریز شد ✌️
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_چهل_و_چهار محمد جواد هم با کنجکاوی در چشمهایشان نگاه میکرد تا شاید بتواند از خصوصیاتش
#رمان
#قسمت_چهل_و_پنج
اهالی باغ قرآن کوله هایشان را بر زمین گذاشتند و گرداگرد هم روی زمین نشستند.
آن حرف که چشم از محمد جواد برنمی داشت آمد و کنار محمدجواد نشست. 😊
محمدجواد نگاهی به او انداخت. 🙄
کلاهی داشت با گلبرگهای گلبهی 🌺 پیراهنی به رنگ صورتی🌸 که انگار کمی برایش بزرگ بود و آستینهایش را تا زده بود.
شلواری به رنگ آجری ⚜که مدام کمرش را بالا میکشید روی پیراهنش نوشته شده بود ذال.
محمدجواد ناگهان به یاد زالی افتاد که بابارضا گاهی داستانش را از روی شاهنامه برایش میخواند. اما این ذال کجا و آن زال کجا؟
زال شاهنامه قوی و بزرگ و نیرومند بود و این ذال...
سرش را برگرداند و به اطراف خود نگاه کرد تا چشم کار میکرد فقط دشت بود و دشت سرسبز و چشم نواز.
🕊 برهان به آسمان نگاهی کرد. انگار منتظر کسی بود.
بالهایش را در پشتش گره کرد و سینهاش را جلو داد. چند قدمی به این طرف و آن طرف رفت.
ایستاد و دوباره به آسمان نگریست.
پرنده ای در آسمان دیده میشد.
پرنده نزدیک و نزدیکتر شد و با فرود ناگهانیاش در آغوش برهان افتاد و با هم روی زمین کشیده شدند.😁
برهان بلند شد و خود را تکاند. پرنده ی دیگر هم که از صدای خندهاش همه به خنده آمده بودند از جایش بلند شد و کمی خود را مرتب کرد و گفت: برهان! دوست عزیزم خوشحالم که تو رو میبینم.😊😘
برهان گفت: من هم خوشحالم😊 و به اهالی باغ قرآن اشاره کرد که نظاره گر آنها بودند.
پرنده که انگار تازه حروف را دیده بود صدایش را صاف کرد و ادامه
داد...
ادامه دارد.....
ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ
#محمدجوادوشمشیرایلیا
#داستان
👨🧕
🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7