ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت53 سرانجامبهمقررسیدند.
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت54
علیازجاییکهنشستهبود، دستدرازکردویککیسهپلاستیکی کهداخلش چندکتاببود بانوکانگشتانشبلندکردوطرفخودکشید.کتابهارادرآوردوگفت: «همهکتابفروشیهایشهرروگشتم. بهزوروزحمتهمیندوسهتاکتاب روپیداکردم».
سیاوشبدوناجازهیککتابرابرداشت. عنوانشراخواندوپوزخندزنانگفت: «اصولاولیهتربیتاسبهایجوان!؟مگهقرارهاسبمسابقهپرورشبدیماینکتا ب روخریدی؟»
علیاخمکردو کتابراازدست سیاوشبیرونکشیدوگفت: «کاچیبهِازهیچی. مادرهمینقاطرهاهماسبمادهاسدیگه».
کربلاییخندیدوگفت: «بهقاطرهگفتنباباتکیه؟روشنشدبگهالاغه.گفت،داییاماسبه!»
علیگفت: «کلیگشتم.فقطچندتامطلبکوچیک تونستم دربارهقاطرهاپیداکنم. صاحبکتابفروشیآخریگفت: برممطبدامپزشکي. نمیدونمچرابهعقلخودمنرسیدهبود. خرجشپولویزیتبود. دامپزشکیکلیاطلاعاتبهمداد. اینوگوشکنید».
علیسینهصافکردوازروییککاغذشروعبهخواندنکرد: «محلپرورشقاطررابایددرآسیایمیانه جستجوکرد. قاطرازنظرهیکلوقدوشباهت، بهاسبرفتهاست؛اماسروگوشینسبتاًدراز،شبیهالاغدارد. رانباریکشهممثلالاغاست وهمچنینسُمپاهایش. صدایشهمبهپدرشیعنیآقای الاغرفتهاست!»
سیاوشخندیدوگفت: «پسبگواینچهچهگوشنواز ازکیبهاینهاارثرسیده. ازهمونالاغیکهپدرمحترمشحسابمیشه».
علیخندهکنانگفت: «اینمطلبروازیککتاب تعبیرخوابپیداکردم. خوبگوشکنید،اگرخوابببینید سوارقاطرشدهاید،تعبیرشایناستکه بهکارهاییمشغولمیشویدکهنگرانی واضطراببرایتانمیآورد. اگرخوابببینیدسوارقاطربهمقصد رسیدهاید،نشانهيآناستکهپولزیادی پاداشخواهیدگرفت. جالبشاینجاست. اگردختریدرخوابقاطرسفیدیببیند تعبیرشایناستکهبافردیخارجی وثروتمندازدواجمیکند، اماسلیقهمشترکیباآنشخصنخواهید داشت».
اکبرپرسید: «حالااگریهمردخوابقاطرسفیدببیند، زنخارجیثروتمندگیرشمیآدیانه؟»
حسینخندهاشگرفتوگفت: «شتردرخواببیندپنبهدانهگهیلپُلپُخورد،گهدانهدانه».
اکبراخمکردوگفت: «منباهاتشوخیدارم؟حالاچونبابابزرگمساربانبوده حرفشترومیزنی؟»
اینروگوشکنید.اگرخوابببینیدکه قاطریبهشمالگدوجفتکزده، نشانهيآناستکهازازدواجوعاشقشدن بهکلیبایدناامیدومأیوسشوید. چونوصالنخواهدداد».
همهبهحسینخیرهشدند. حسینپرخاشکرد: «برايچیبهمننگاهمیکنید؟»
دانیالپسپسکیخودشراپشت یوسفکشاندوگفت: «اگهتوبیداریطرفجفتکنوشجانکنهچی؟»
حسینعربدهکشید: «بازمبهمنگیردادی؟حسابترومیرسم!» بهدادمبرسآقایوسف!
حسینبهدانیالحملهکرد واورازیرمشتولگدگرفت. دیگرانازخندهریسهرفتهبودند. مشبرزوغشغشمیخندید. متوجهسیاوشودانیالشدکهباهم شوخیمیکنند ومیخندند. دمگوشیوسفزمزمهکرد: «آقایوسفحواستبهایندوتابچههست؟خیلیرفیقوصمیمیشدن» یوسفکهخندهرویصورتشبهترس ودلهرهتبدیلشدهبود،سرتکاندادوگفت: «منیکیکهاصلاًازدوستیایندوتاآتیشپارهاحساسخوبیندارم! خدابهدادمونبرسه»
الهیآمین!
ادامه دارد....
#رمان
#داستان
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه من شب اول محرم نبودم حلالم کن💔
#دلیل_زندگی
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
خودت را بشناس و عاشق خودت باش🌱
Know Yourself, and Love Yourself
#والپیپر_هفته
#استوری
#انگیزشی
ᘜ•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
بفرما تِست ✅ ❌
سوالات تستی رو بخاطر محدودیت ⏳زمان
به چهار دسته تقسیم کن
1️⃣سوالایی که جوابش رو میدونی
2️⃣ سوالایی که جواب رو میدونی ولی زمان میبره
3️⃣ سوالایی که بین دو گزینه شک داری
4️⃣ سوالایی که نمیدونی
اینجا از تکنیک ❌ ⭕️ 🟥(ضرب در ، دایره ، مربع) استفاده کن
سوالای دسته اول رو که حل میکنی✅
دسته دوم رو کنارش 🟥 بزن
دسته سوم رو کنارش ⭕️ بزن
دسته و چهارم رو کنارش ❌ بزن و اصلا سراغش نرو
و سوالا رو به ترتيب زیر انجام بده
✅
🟥
⭕️
#محصلانه
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
شورانگیز ترین لحظه ی زندگیمون
وقتی بود که معلم میبردمون پا تخته ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد
انگار حبس ابد بودی بهت عفو خورده🤣🤣
#بخندیم
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
#دلانه
زکات زیبایی عفت و پاکدامنی است 🦋💕
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت54 علیازجاییکهنشستهبود
.
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت55
توحالتخوبهیوسف؟ خودت ميدونيازم چیمیخوای؟
یوسفدوزانونشست. مستقیمبهچشمانآقاابراهیمخیرهشد وگفت: «ازدیروزکلیفکرکردم. دودوتاچهارتاکردم. جوانبامرروسنجیدمواومدمخدمتشما.منبههمهچیزفکرکردم. میدونمازشما چیمیخوام». بهبه،ماروباشبهامیدکینشستیم. کمدردسرداریمحالابایدبریمضامنآدم قاچاقچیوخلافکارمبشیم».
آقاابراهیم. اونبندهيخداقاچاقچیوخلافکارنیست. داشتهبرایمردمفقیروبیچاره ي اونطرفمرزنفتوبنزینمیبردهکه گرفتارشد.
حالاواسهچیخاطرخواهاینآدمشدی؟منبرایچیبایدضامنهمچینگلسنبلی بشم؟
آقاابراهیم،ازهرکسپرسیدم، گفتنکرامتتنهاکسیکهرگخوابقاطرها دستشه. صغیروکبیربهسرشقسممیخوردن. میگنقاطرهارووهمچینآموزشمیدهکه بهوقتشبیسروصداازجلویسنگردشمنردمیشن وبهوقتشباشنیدنصدایتوپوخمپاره روزمینخیزمیرن. کرامتتمامسوراخسنبه هایاینمنطقهرومثلکفدستمیشناسه.تنهاکسیهکهبهدردمامیخوره.
یوسفجانتوچراخامشدی؟آدمیکهسربازفراریهوبهجرمقاچاق نفتوبنزینگرفتنش، آخهچطوریبرموبیارمپیشخودمون؟اصلاًشدنینیست.
میشهوخوبم میشه. اگهشمابخواهیدمیشه. اصلاًمگهماتولشکرسربازوظیفهنداریم؟خُبکرامتممیشهیکیازاونا. همخدمتشرومیکنه، همکمکحالمامیشهوقاطرهاروآموزش میده،ماهمازشیادمیگیریم. خودتونخوبمیدونیدکهوقتیازم خواستیداینمسئولیتروقبولکنم، عالموآدم مسخره امکردنوبهمخندیدن؛امامننخواستمحرفشماشهیدبشهوگفتمچشموجیکنزدم. حالاشماآقاییکنیدوبهحرفدلماراهبیایید.بهخداثوابداره. هماونبندهيخداازاینگیروگرفتاریخلاصمیشه،همما.
اگهچندروزبعدفرارکردچی؟ میدونیدفترقضاییچهپوستی ازکلهيمنمیکَنه؟
اصلاًخودمضامنشمیشم. شمافقطقبولکنیدباقیشبامن. آقاابراهیم، الانمنمودوتاپیرمردوسهتاجوون خُلمشنگودوتاآتیشپاره. چطوریقاطرهاروسروسامونبدیم وبرايشبحملهآمادشونکنیم؟بهفکرماهمباشید. خداخیرتبده. جایدورینمیره. جبرانمیکنم. آقاابراهیمباصدایخستهگفت: «امانازدستتویوسف!» یوسففهمیدآقاابراهیمراضیشدهوازتهدلخوشحالشد. یکهفتهطولکشیدتاگیروگرفتاریکرامت حلوفصلشد. آقاابراهیمکلینامهنگاریکرد، بافرماندهسپاهشهرجلسهمشترکگذاشت وحرفهاییوسفراتکرارکرد واصرارکردبهوجودکرامتاحتیاجدارند وخودشضامنمیشودکه دیگرکرامتدستازپاخطانکند ودورانخدمتنظاموظیفهاشراهمدرلشکرپشتسربگذارد. آنقدرگفتوگفت تافرماندهيسپاهشهرراضیشد. وقتیکرامتفهمیدچهآشيبرایشپختهاند،ازخداخواسته وبدونفوتوقتقبولکرد بهگردانذوالجناحبپیوندد. یوسفجدیومحکمبااوصحبتکرد. ازکرامتتعهدگرفتدستازپاخطانکندوالاخودیوسفوآقاابراهیمبهجایکرامتبایدمجازاتشوند. سهروزبعدکرامتبهطوررسمیبهگردانذوالجناحپیوست!
□ □□
یوسفوششنفردیگر همراهکرامتدرحصارجمعشدهبودند. کرامتمیخواستیکزینپشتیکقاطر هیکلیبگذارد. قاطربادمشبهصورتکرامتزد. سیاوشباصدایآهستهبهدانیالگفت: «الانکهیکجفتکحوالهکرامتکنه!»😐
دانیالسرتکاندادوگفت: «اینباباقِلقِاینادستشه.رامِشمیکنه».
کرامتدوحبهقنددرکفدست،بهپوزهقاطر نزدیککرد. قاطراولحبههایقندرابوکشید. بعدزبانصورتیوپرزدارشبیرونآمد ودوحبهقندناپدیدشد. خرتوخرتقندهاراجوید. گوشهایدرازشکهسیخبالارفتهبودند، کمکمشلشدند. بعدپوزهاشراروبهبالاگرفت ولبهایمودارشلرزید وازدماغشبخاربیرونزد. کرامتروبهجمعکهچهارچشمی حرکاتشرامیپاییدند،گفت: «دارهبومیکشه. دیگهبویمنوفراموشنمیکنه. آفرینقاطرخوشگلوباهوش!»
کرامتسروصورتقاطررانوازشکرد. قاطرکهکیفورشدهبود، بانیشدندانآستین پیراهننظامیکرامتراگازگرفت. کرامتبهپهلویقاطررفتوباصدایبلندانگارکهباقاطرصحبتمیکند،گفت: «وقتیازشمانترسیدوبهشمااطمینان پیداکرد،میتونیدزینیاپالانروبندازید پشتش. آهاندرستشد».
زینراپشتقاطرانداخت. بعدتسمههای زینرادورشکموپشتقاطرمحکمکرد.
حالاوقتسوارشدنه.😊
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻♂️ با قوطی مایع ظرفشویی سبد بساز😍😍
#حوصلتون_سر_نره
#کاردستی
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯