╰─┈➤ 😄͜͡❥••[•🍃⃟🍋
راننده اسنپه زنگ زد گفت :
تو موقعیتم قربان
گفتم: تا من دستور ندادم شلیک نکن !
چندتا داد زد و قطع کرد بیجنبه 😁😁
❅•| #بخندیم 🤣|•❅
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
♡
امیدوارم همون موقع که ذوقشو
داری بشه برات😍💫
ســــلاااام رفیق قشنگـــــــم🙋♀
روزت بخیـــــر😊🌸
♡
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
#چگونه_خوب_درس_بخوانیم
#محصلانه
روش های موثر و شگفت انگیز برای حفظ کردن درس📖🙇🏻♀
در مورد موضوع از خود سوال بپرسید!؟🤔
وقتی مطلبی رو می خونید📖🙇🏻♀ از خودتون بپرسیدچطوراین موضوع به چیزهایی که من می دونم و نمیدونم مربوط میشه؟ چرا نویسنده به این اشاره کرده؟ آیا این کلمه یا موضوع رو می فهمم؟آیا من با نتیجه گیری نویسنده موافقم ؟🤝☺️
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
روتین صبح یه بچه چینی 🤪
خییییلی خاص بود خوش به حال خانمش😁😂
یکم هم ما یاد بگیریم،آموزش بدیم بچه ها رو 😉
#بخندیم
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖
سلام رفقا ♢💕♢
ســــــــــلام و صد سلام بہ روے ماه تموم فرشتہ هاے توےخونہ😍👋
ࢪوزت بخیࢪ مھربون ♥️
همیݩ الآن یہ لبخند بزن😌
و اینو ادامہ اش بده تایہ مدت طولانے
ببین چہ معجزه اے مےکنہ😍
روزت اگہ خوب شرو؏ نشده
اگہ بقیہ یکم حالتو خراب کردن 😉
اگہ حال جسم و روحت خوب نیست
بہ این چیزا خیلی اهمیت نده
اخہ خـــــداےتواز همشون قوے تره😎💪
پنجره دلت رو بہ نوࢪ خدا باز کن🌟
مےبینے چہ حال قشنگے داره 😍
تا الآن خداقوت پرانرژےِ مهربون😎👏
25.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمدطاها یادگاری استان گیلان شهرستان بندرانزلی
نقالی و روایت گری غدیر
#به_عشق_علی
#غدیر
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کاردستی
#حوصلتون_سر_نره
✈️ هواپیما با بطری ✂️🖇
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت56 کرامتدسترویکمرقاطرگ
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت57
بارانریزیمیبارید.ابرهایکپهشدهرویقلههابهرنگکبوددرآمدهبودند.
هرچندلحظهآذرخشیدرگوشهيآسمان میدرخشیدوبعدصدایپرزورش همهجارامیلرزاند.
بچههاخیسوخستهرویقاطرهاسواربودند
ودردامنهيکوهستان،چشمبهراه دوختهبودند.
قاطرهاازرویعادتوغریزهدرستازلبپرتگاههاحرکتمیکردند.
سیاوشحسابیترسیدهبود. چشمهایشرابستهبود
وزیرلبتندتنددعامیکردوصلواتمیفرستاد.
جلودار آنهاکرامت،سواربرعقابکوهستان راحتوبیترسوواهمه،قاطرشراراهنماییميکردودرهمانحال باصدایبلندصحبتمیکرد:
میبینید،قاطرهادوستدارندرویزمین صافراهبرن.بهخاطرهمیندرست ازلبهيپرتگاهداریمجلومیرویم. اصلاًنترسید.
بهقاطرهااطمینانداشتهباشید. اوناجاییقدمنمیذارنکهسستباشه وبراشونخطرناکباشه.
سیاوشکهمیترسیدچشمهایشرابازکند، پرسید:
«آقاکرامت،داریراستمیگییا دلداریمونمیدی؟»
دروغمکجابود؟مندارمازترسسکتهمیکنم.
یهوقتپایاینبدمصببهچیزیگیرکنه، منباکلهرفتمتهدرهها!
-نترس.امکاننداره.
فقطزمانیقاطرتودرهسقوطمیکنه کهیاسکتهکردهباشهیابارشخیلیسنگینباشهوبخوادازشخلاصبشه.
اونوقتهمخودشوهمبارشروپرتمیکنهتودره!
عجبقوتقلبی!
دانیالخندهيعصبیشدیدیکرد.
رخشرستمسروگردنتکانداد.
کرامتبهعقببرگشتوفریادزد:
«نکناینکارودانیال،داریقاطرتروعصبی میکنی.
افسارشرومحکمنکش.بذارراحتباشه.
بهترهچشمهاتروببندیوبهجلوخمبشیتاخودقاطرراهشروبره».
حسیننجفیکهسرماخوردهبودوصدایشگرفتهبود،نالهکنانگفت:
«خاکتوسرمن!دژبانیگرموراحتوولکردماومدم
بااینخاکتوسرهاینکبتتوکوهوکمرراه گزميکنم.خاکتوسرمن!»
علیکهبارانبهشیشههایعینکشمیخوردوخوبنمیدید،دادزد:
«مُخمروخوردی،کمآهونالهکن،چیهمثل خالهپیرزنهاهیگریهوزاریمیکنی؟»
اوهوی،بهمنگیرندَهمنجنیامبهتوچه،دارمخودمونفرینمیکنم!
خستهشدم.
ازوقتیراهافتادیم،هیدارهبهخودش بدوبیرامیگهونالهمیکنه،
مجبورتکهنکردن،برگردهموندژبانی. مردحسابیداریآبرومونرومیبری.
گفتمسربهسرمننذارمنالان جنیام، حالخوشیندارم.
اکبرخراسانیجیغزد:
«ایوایمُخمترکید،
بسمیکنیدیاهلتونبدمباقاطرهاتون پرتبشیدتودره؟»
آرشخندیدوگفت:
«اونوقتباقاطرهاشونتابهشت چهارنعلمیرن».
دانیالازترسخندهاشگرفت.
مشبرزوهمخندیدوگفت:
«دیگهتجربههمدارید،ازرویپلصراط باقاطرتونمیریدجلوخستههمنمیشید».
علیرویقاطرنیمخیزشدوباصدایبلندگفت:
«آقاکرامت،وقتشنیستکمی استراحتکنیم؟»
دانیالگفت:«میخوایجاتوباقاطرعوضکنی؟»
حسینباصدایسرمازدهخندید. علیجوشآورد.
حتییوسفهممیخندید.
ناگهانیکآذرخشنزدیکآنهابرقزدوچنانصداییکردکهگوشهمهکیپشد.
اماقاطرهاباخیالراحتودراوجآرامش، دمتکانمیدادندوبهراهخودادامهمیدادند.
بارانشدتگرفت.
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖