eitaa logo
ستاره شو7💫
759 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ╰─┈➤ 😄͜͡❥••[•🍃⃟🍋 ‌ راننده اسنپه زنگ‌ زد گفت : تو موقعیتم قربان گفتم: تا من دستور ندادم شلیک نکن ! چندتا داد زد و قطع کرد بیجنبه 😁😁 ❅•| 🤣|•❅ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدوارم همون موقع که ذوقشو داری بشه برات😍💫 ســــلاااام رفیق قشنگـــــــم🙋‍♀ روزت بخیـــــر😊🌸 ♡ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
روش های موثر و شگفت انگیز برای حفظ کردن درس📖🙇🏻‍♀ در مورد موضوع از خود سوال بپرسید!؟🤔 وقتی مطلبی رو می خونید📖🙇🏻‍♀ از خودتون بپرسیدچطوراین موضوع به چیزهایی که من می دونم و نمیدونم مربوط میشه؟ چرا نویسنده به این اشاره کرده؟ آیا این کلمه یا موضوع رو می فهمم؟آیا من با نتیجه گیری نویسنده موافقم ؟🤝☺️ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. روتین صبح یه بچه چینی 🤪 خییییلی خاص بود خوش به حال خانمش😁😂 یکم هم ما یاد بگیریم،آموزش بدیم بچه ها رو 😉 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفقا ♢💕♢ ســــــــــلام و صد سلام بہ روے ماه تموم فرشتہ هاے توےخونہ😍👋 ࢪوزت بخیࢪ مھربون ♥️ همیݩ الآن یہ لبخند بزن😌 و اینو ادامہ اش بده تایہ مدت طولانے ببین چہ معجزه اے مےکنہ😍
روزت اگہ خوب شرو؏ نشده اگہ بقیہ یکم حالتو خراب کردن 😉 اگہ حال جسم و روحت خوب نیست بہ این چیزا خیلی اهمیت نده اخہ خـــــداےتواز همشون قوے تره😎💪 پنجره دلت رو بہ نوࢪ خدا باز کن🌟 مےبینے چہ حال قشنگے داره 😍 تا الآن خداقوت پرانرژےِ مهربون😎👏
25.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمدطاها یادگاری استان گیلان شهرستان بندرانزلی نقالی و روایت گری غدیر
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✈️ هواپیما با بطری ✂️🖇 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت56 کرامت‌دست‌روی‌کمر‌قاطر‌گ
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت57 باران‌ریزی‌می‌بارید.‌ابر‌های‌کپه‌شده‌روی‌قله‌ها‌به‌رنگ‌کبود‌درآمده‌بودند. ‌هر‌چند‌لحظه‌آذرخشی‌در‌گوشه‌ي‌آسمان‌ میدرخشید‌و‌بعد‌صدای‌پر‌زورش‌ همه‌جا‌را‌می‌لرزاند.‌ بچه‌ها‌خیس‌و‌خسته‌روی‌قاطرها‌سوار‌بودند‌ و‌در‌دامنه‌ي‌کوهستان،‌چشم‌به‌راه‌ دوخته‌بودند. ‌قاطرها‌از‌روی‌عادت‌و‌غریزه‌درست‌از‌لب‌پرتگاه‌ها‌حرکت‌میکردند. ‌سیاوش‌حسابی‌ترسیده‌بود.‌ چشم‌هایش‌را‌بسته‌بود‌ و‌زیرلب‌تندتند‌دعا‌میکرد‌و‌صلوات‌می‌فرستاد. ‌جلودار‌ آن‌ها‌کرامت،‌سوار‌بر‌عقاب‌کوهستان‌ راحت‌و‌بی‌ترس‌و‌واهمه،‌قاطرش‌را‌راهنمایی‌ميکرد‌و‌در‌همان‌حال‌ با‌صدای‌بلند‌صحبت‌میکرد:‌ ‌میبینید،‌قاطرها‌دوست‌دارند‌روی‌زمین‌ صاف‌راه‌برن.‌به‌خاطر‌همین‌درست‌ از‌لبه‌ي‌پرتگاه‌داریم‌جلو‌می‌رویم.‌ اصلاً‌نترسید. ‌به‌قاطرها‌اطمینان‌داشته‌باشید.‌ اونا‌جایی‌قدم‌نمی‌ذارن‌که‌سست‌باشه‌ و‌براشون‌خطرناک‌باشه. ‌سیاوش‌که‌می‌ترسید‌چشم‌هایش‌را‌باز‌کند،‌ پرسید: ‌«آقا‌کرامت،‌داری‌راست‌می‌گی‌یا‌ دلداریمون‌میدی؟»‌ ‌دروغم‌کجا‌بود؟‌من‌دارم‌از‌ترس‌سکته‌می‌کنم. ‌یه‌وقت‌پای‌این‌بدمصب‌به‌چیزی‌گیر‌کنه،‌ من‌با‌کله‌رفتم‌ته‌‌درهها!‌ -‌نترس.‌امکان‌نداره. ‌فقط‌زمانی‌قاطر‌تو‌دره‌سقوط‌می‌کنه‌ که‌یا‌سکته‌کرده‌باشه‌یا‌بارش‌خیلی‌سنگین‌باشه‌و‌بخواد‌ازش‌خلاص‌بشه. ‌اون‌وقت‌هم‌خودش‌و‌هم‌بارش‌رو‌پرت‌می‌کنه‌تو‌دره!‌ ‌عجب‌قوت‌قلبی!‌ دانیال‌خنده‌ي‌عصبی‌شدیدی‌کرد. ‌رخش‌رستم‌سر‌و‌گردن‌تکان‌داد. ‌کرامت‌به‌عقب‌برگشت‌و‌فریاد‌زد: ‌«نکن‌این‌کارو‌دانیال،‌داری‌قاطرت‌رو‌عصبی‌ می‌کنی. ‌افسارش‌رو‌محکم‌نکش.‌بذار‌راحت‌باشه.‌ بهتره‌چشم‌هات‌رو‌ببندی‌و‌به‌جلو‌خم‌بشی‌تا‌خود‌قاطر‌راهش‌رو‌بره».‌ حسین‌نجفی‌که‌سرماخورده‌بود‌و‌صدایش‌گرفته‌بود،‌ناله‌کنان‌گفت: ‌«خاک‌تو‌سر‌من!‌دژبانی‌گرم‌و‌راحت‌و‌ول‌کردم‌اومدم‌ با‌این‌خاک‌تو‌سر‌های‌نکبت‌تو‌کوه‌و‌کمر‌راه‌ گز‌مي‌کنم.‌خاک‌تو‌سر‌من!» علی‌که‌باران‌به‌شیشه‌های‌عینکش‌میخورد‌و‌خوب‌نمیدید،‌داد‌زد: ‌«مُخم‌رو‌خوردی،‌کم‌آه‌و‌ناله‌کن،‌چیه‌مثل‌ خاله‌‌پیرزنها‌هی‌گریه‌و‌زاری‌‌میکنی؟» ‌اوهوی،‌به‌من‌گیر‌ندَه‌من‌جنی‌ام‌به‌تو‌چه،‌دارم‌خودمو‌نفرین‌‌میکنم! ‌خسته‌شدم.‌ از‌وقتی‌راه‌افتادیم،‌هی‌داره‌به‌خودش‌ بد‌و‌بیرا‌‌میگه‌و‌ناله‌‌میکنه،‌ مجبورت‌که‌نکردن،‌برگرد‌همون‌دژبانی.‌ مرد‌حسابی‌داری‌آبرومون‌رو‌‌میبری. ‌گفتم‌سر‌به‌سر‌من‌نذار‌من‌الان‌ جنی‌ام،‌ حال‌خوشی‌ندارم. اکبر‌خراسانی‌جیغ‌زد: ‌«ای‌وای‌مُخم‌ترکید،‌ بس‌‌میکنید‌یا‌هلتون‌بدم‌با‌قاطرهاتون‌ پرت‌بشید‌تو‌دره؟» آرش‌خندید‌و‌گفت: «اون‌وقت‌با‌قاطر‌هاشون‌تا‌بهشت‌ چهارنعل‌می‌رن». دانیال‌از‌ترس‌خنده‌اش‌گرفت. ‌مش‌برزو‌هم‌خندید‌و‌گفت: ‌«دیگه‌تجربه‌هم‌دارید،‌از‌روی‌پل‌صراط‌ با‌قاطرتون‌میرید‌جلو‌خسته‌هم‌نمی‌شید». علی‌روی‌قاطر‌نیم‌خیز‌شد‌و‌با‌صدای‌بلند‌گفت: «آقا‌کرامت،‌وقتش‌نیست‌کمی‌‌ استراحت‌کنیم؟» دانیال‌گفت:‌«میخوای‌جاتو‌با‌قاطر‌عوض‌کنی؟»‌ حسین‌با‌صدای‌سرمازده‌خندید.‌ علی‌جوش‌آورد. ‌حتی‌یوسف‌هم‌می‌خندید. ‌ناگهان‌یک‌آذرخش‌نزدیک‌آن‌ها‌برق‌زد‌و‌چنان‌صدایی‌کرد‌که‌گوش‌همه‌کیپ‌شد.‌ اما‌قاطرها‌با‌خیال‌راحت‌و‌در‌اوج‌آرامش،‌ دم‌تکان‌می‌دادند‌و‌به‌راه‌خود‌ادامه‌می‌دادند. ‌باران‌شدت‌گرفت. ادامه دارد... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا