الانم کسانی که مسابقه غدیر شرکت کردند اسامی شون کامل شد و رد شد تا براشون شارژ بشه 😍🥰😘😘
ستاره شو7💫
سلام کانالتون را در تلگرام هم بزارید.لطفا اینقدر نگید مسابقه کنسل میشه .😜😜😜
🤣🤣🤣خب شما انرژی بدین ادمین با اوردن دوستاتون به کانال و فعال بودن در پاسخ ها 💪✌️
تلگرام فیلتر هست برامون باز نمیشه به راحتی 😥
عاااااالی فقط یکم برنامه های حضوریتون رو بیشتر کنید🌹🥰
والا برنامه داشتیم اتفاقات اخیر کشور باعث شد کنسل بشه اما نگران نباشین ...
ان شاالله یه برنامه برای نوجوانانمون در پیش هست منتظر باشین 📞
سلام ادمین از اخبار هم بگو در گروه
اخبار اخه همه کانالهای دیگه خبری هست
میخوام خسته کننده نشه کانال
بقیه نظرشون چیه ؟🧐🤔
سلام عصرتون بخیر چرا اسم این کانال ستاره شو گذاشتید ؟واینکه چرا کنارش عدد ۷ داره ؟یعنی کانال دیگه هم هست که با این اسم باشه؟مثلا ستاره شو ۱
ستاره شو7💫
سلام عصرتون بخیر چرا اسم این کانال ستاره شو گذاشتید ؟واینکه چرا کنارش عدد ۷ داره ؟یعنی کانال دیگه هم
سلام
رمز مونه😜
نه عزیزم کانال دیگه نیست
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا
یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا...
هفت آسمان برای تک تک ستاره های درخشان ایران زمین
روزهای پر ازموفقیت و شادی آرزو می کند 🥳🤩😍🥰😘😘
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت59 یوسفبهکرامتکهکناردس
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت60
آقاابراهیمآنچنانوحشتزدهازجاپرید کهلیوانچاییداغکهدردستشبود، ریخترویشلوارش. جیغبعدازآن،همازدردسوزشبود،همازبهتوحیرت.
ایوای،چیگفتی؟
یوسفتتهپته کنانگفت: «چیشدآقاابراهیم،بدجوریسوختید!»
آقاابراهیمبهخیسیشلوارشفوتکرد.بعدباچشمانپردردوخیسازاشکگفت: «درستشنیدم،میخواهیخشمشب راهبندازی؟»
آقاابراهیم،بهشماهمبایدتوضیحبدم وتوجیهتانکنم؟
یوسفجان،بحثخشمشبوانفجاروشلیکوبگیروببندنیست. اونهایيکهقرارهایناتفاقبراشونبیفتهوبهفرمایشخودتمحکبخورن،یهمشتقاطرهستنکهنزدهمیرقصند،وایبهروزی کهبخوایبراشونتیروتوپدرکنی.
پسفرداکهعملیاتشدچی؟نبایدگوشاینحیوونابهصدایجنگ عادتکنه؟
یوسفمیدونیچیه؟بهخودتنگیری ها،امادارمازتشکیلگردانتوپشیمان میشم.یکبارازممیخواهیقاچاقچی وسربازفراریروضمانتکنم،حالاهممیخواهیخشمشبوبگیروببندراهبندازی. حتماًچندوقتدیگههمبایدباهوانیروز صحبتکنمتاقاطرهاتباچترنجات ازهلیکوپتروهواپیمابپرنبیرون!
برايچیقضیهرومیپیچونید؟منیکچیزسادهازشماخواستم. میتونمبدوناجازههمچینکاریبکنم. هرچینباشهمنفرماندهياونگردانموبایدخودمتشخیصبدمچیخوبهچیبد!اماخواستمباشماهمصلاحومشورتکنم.
خداپدرتروبیامرزه،خیرازجوونیتببینیکهماروقابلدونستی!امااگهنظرمنومیخوایمیگمنه!اینکاراشتباهه.بدجوریاشتباهه.گفتیبرایمشبرزوحکممأموریتبنویسموامضاکنم ،گفتمچشمامااینخیلیناجوره. اصلاًاینچیزهابهعقلجنهمنمیرسه، چطوریبهعقلتورسید؟آقاابراهیم،سلاحومهمات.والااستعفامیدم.همین!
امانازدستتویوسف.فقطازالانباهاتطیمیکنم.فرداپسفردابلاسرخودتونیروهات اومدمنجوابگونیستمها.گفتهباشم!
قبوله.منمسئولیتهمهچیزروبهعهده میگیرم.
ایخدا،چهگناهیکردمگیرتوواینگردانذوالجناحافتادم!
آفتابدرسینهيآسمانمیدرخشید؛امارویکوههاوتپههایسنگیکپهکپه ابرخاکستریتیرهجمعشدهبود. هرچندلحظهآذرخشیمیانابرهامیدرخشیدوبعدصدایضعیفشمیآمد. بادسردیمیوزید.کرامتفریادزد: «همینطورخوبه.اکبرحواستبهاونیکی قاطرباشه.راهببرشعرقشخشکبشه».
بعدبهسیاوشودانیالنگاهکردکهدرحالقشوکردنبدنکوسهيجنوبورخشرستمبودند. ازرویحصارپریدآنطرف. سیاوشقشویفلزیرابهپشتوپهلوهای کوسهيجنوبمیکشید. کوسهيجنوبداشتلذتمیبردودمتکان میداد.
دانیالوقتیآمدنکرامترادید،پرسید: «آقاکرامتدمشونچیمیشهببافیم؟»کرامتخندید:«ببافی.برایچی؟»
اینطوریخیلیخوشگلمیشن.نازمیشن.
بعدبامهربانیبه پوزهيرخشدستکشیدوبهچشمهاي قهوهایدرشتشنگاهکرد:
قربونشکلخوشگلتبرم.رخشخودمه.
کرامتبهمهرههاییکهدانیالبهسروگردن رخشرستمآویختهبود،اشارهکردوگفت: «اینزلمزیمبوهاکمه،حالامیخوایعروسشکنی؟»
آقاکرامت!ایناکهمادهنیستنعروسبشن!
سیاوشپوزخندزد:«نرهمنیستنطفلکیها.شترگاوپلنگهستن!» دانیالبهسیاوشاخمکرد:تقصیراینبیچارههاچیه؟خلقتشاناینطوریه.آدمیزاد اینبلاروسرشونآورده.طفلمعصوم!
سیاوشقشورامحکمبهشکمکوسهيجنوبکشید.کوسهی جنوب تکانشدیدیخوردوشیههکشید وباپوزهبهسینهسیاوشکوبید. سیاوشبهپشترویزمینافتاد. کرامتبهسرعتجلورفتوافسارکوس هی جنوبراگرفت.
هُش،چیزینشده.هُش،آروم،آروم!
سیاوشعصبانیودلخوربلندشد.یکوریشدودیدلباسشخیسوگِلیشده. دانیالغشغشخندید. سیاوشسرشفریادزد: «ببندنیشتو مسواکگرونمیشه».
حقته،تاتوباشیاذیتشنکنی.
یککلمهدیگهبگوتابزنمدکوپوزهتوداغون کنم.سیاوشبهطرفدانیالهجومبرد. کرامتجلویشراگرفتوفریادزد:«سیاوش!»
آنهاییکهنزدیکبودندچندلحظهبابهت وحیرتدهانشانبازوچشمانشانگردشد!
رخشرستمیکجفتکمرگبارانداختکهبا فاصلهی نزدیکیازبغلسردانیالگذشت وکوسهیجنوبتلپیرویزمین ولوشدونشست!
سیاوشودانیالدعوایادشان رفتومثلکرامت حیرانوگیجبههموبهدوقاطرنگاهکردند. کربلاییکههماننزدیکیهابود،لنگلنگان جلوآمدوگفت:«چیشد،چیشد؟»
علیوحسینهمافسارقاطرهارارهاکردند وجلوآمدند.علیپرسید:«ایندوتاچرا اینطوریکردن؟»
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾•
💖@setaresho7💖