eitaa logo
ستاره شو7💫
760 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیم‌آن‌چنان‌وحشت‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت61 حسین‌سرش‌را‌خاراند‌و‌گفت:‌ «تا‌حالا‌دیده‌بودید‌همچین‌کا‌رهایی‌بکنند؟»‌کرامت‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌گفت: «شما‌دوتا‌برید‌پشت‌حصار.‌زود‌باشید.‌ شما‌هم‌همینطور!»‌ و‌به‌علی‌و‌حسین‌و‌کربلایی‌اشاره‌کرد.‌ همگی‌رفتند‌آن‌طرف‌حصار.‌فقط‌کرامت‌نزدیک‌قاطرها‌در‌حلقه ی چوبی‌حصار‌ماند.‌ کرامت‌افسار‌کوسه‌ي‌جنوب‌را‌کشید‌و‌بلندش‌کرد.‌ کمی‌‌از‌قاطرها‌فاصله‌گرفت‌و‌فریاد‌زد:‌ «سیاوش!» بار‌دیگر‌رخش‌رستم‌جفتک‌قدرتمندی‌ انداخت‌که‌به‌حصار‌گرفت‌و‌تکانش‌داد‌ و‌کوسه‌ي‌جنوب‌روی‌زمین‌ولو‌شد.‌ همه‌از‌خنده‌ریسه‌رفتند.‌ کرامت‌خنده‌کنان‌گفت:‌ «خیلی‌عجیبه.‌یک‌بار‌دیگه!»‌ چند‌بار‌دیگر‌کرامت‌افسار‌کوسه‌ي‌جنوب‌را‌کشید‌و‌او‌را‌بلند‌کرد.‌بعد‌اسم‌سیاوش‌را‌فریاد‌زد‌و‌دوباره‌رخش‌رستم‌جفتک‌پراند‌و‌کوسه‌ي‌جنوب‌روی‌زمین‌نشست!‌کرامت‌در‌میان‌خنده‌ي‌دیگران‌گفت:‌ «به‌اسم‌تو‌حساس‌شده‌سیاوش،‌می‌بینی؟‌اونم‌نه‌آهسته.‌ باید‌اسمتو‌فریاد‌بزنیم‌ تا‌این‌دو‌تا‌عکس‌العمل‌نشون‌بدن.‌ چه‌بلایی‌سرشون‌آوردی؟»‌ سیاوش‌گفت:‌«به‌خدا‌نم ‌یدونم.‌خودشون‌این‌طوری‌می‌کنن.‌من‌بی تقصیرم». □ □□ یوسف‌با‌آقاابراهیم‌از‌جلسه‌برگشت.‌ دانیال‌و‌سیاوش‌جلو‌دویدند‌و‌برایش‌تعریف‌کردند‌چه‌شده‌است.‌ یوسف‌باورش‌نمی‌شد.‌او‌را‌بردند‌کنار‌حصار.‌ دانیال‌اسم‌سیاوش‌را‌فریاد‌زد‌و‌کوسه‌ي‌جنوب‌روی‌زمین‌ولو‌شد‌و‌رخش‌رستم‌جفتک‌پراند .‌یوسف‌خندید.‌ کرامت‌گفت:‌«حواستون‌باشه‌از‌حالا‌به‌بعد‌ فقط‌فامیلی‌سیاوش‌رو‌بگید،‌ والا‌بلا‌سرتون‌نازل‌می‌شه!»‌ یوسف‌به‌کرامت‌اشاره‌کرد‌همراهش‌برود.‌ کرامت‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌سفارش‌کرد‌ بدون‌شیطنت‌بدن‌قاطرشان‌را‌قشو‌بکشند.‌ علی‌و‌حسین‌و‌کربلایی‌هم‌مشغول‌قشو‌کشیدن‌بقیه‌ي‌قاطر‌ها‌شدند. ‌یوسف‌از‌کرامت‌پرسید:‌«پس‌اکبر‌کجاست؟»‌ ‌همین‌دوروبرهاست.‌الان‌سر‌و‌کله‌اش‌پیدا‌می‌شه.‌چه‌خبر؟‌یوسف‌با‌خوشحالی‌گفت:‌ «آقاابراهیم‌قبول‌کرد». ‌چی؟‌آقاابراهیم‌قبول‌کرد؟‌به‌همین‌سادگی؟‌ ‌به‌همین‌سادگی‌که‌نه.‌ کلی‌براش‌دلیل‌آوردم‌تا‌راضی‌شد.‌ ‌آقایوسف‌من‌بازم‌می‌گم.‌این‌کار‌اشتباهه؛‌خیلی.‌ ‌دیگه‌قرار‌و‌مدارها‌گذاشته‌شده.‌ فردا‌شب‌انجامش‌میدهیم.‌شما‌فرماند‌ه اید‌و‌صاحب اختیار،‌از‌من‌گفتن‌بود.‌ خورشید‌به‌سرعت‌پس‌ابر‌های‌تیره‌مخفی‌شد.‌انگار‌روی‌خورشید‌‌ پرد‌های‌خاکستری‌کشیده‌باشند.‌ نورش‌گم‌شد.‌ چند‌آذرخش‌درخشیدند‌ و‌صدای‌پر‌قوتشان‌بلند‌شد.‌ باران‌شدیدی‌شروع‌شد.‌ کرامت‌با‌عجله‌گفت:‌ «باید‌قاطرها‌را‌ببریم‌تو‌اصطبل».‌ کرامت‌دست‌به‌کار‌شد.‌ یوسف‌و‌دیگران‌هم‌به‌کمکش‌رفتند‌ و‌قاطرها‌را‌بردند‌زیر‌سقف‌اصطبل.‌ باد‌شدیدی‌می‌وزید‌و‌‌قطرههاي‌باران‌ را‌مثل‌جارو‌به‌ای ‌نطرف‌و‌آنطرف‌می‌کشید.‌ صدای‌چر ‌قچرق‌دیوا‌رها ‌یچوبی‌بلند‌شد.‌یوسف‌با‌نگرانی‌پرسید:‌« ‌اینجا‌محکمه؟‌روی‌سر‌این‌طفلکی‌ها‌آوار‌نشه‌یه‌وقت؟»‌ کرامت‌آه‌کشید.‌ به‌بیرون‌خیره‌شد‌و‌گفت:‌«غصه‌نخور،‌ اینا‌جاشون‌امنه.‌ اما‌خیلی‌ها‌هستند‌که».... و‌باقی‌حرفش‌را‌خورد.‌ رفت‌طرف‌ورودی‌اصطبل.‌به‌آسمان‌بارانی‌خیره‌شد.‌ یوسف‌رفت‌کنارش.‌ آهسته‌پرسید:‌«نگران‌چی‌هستی؟»‌ کرامت‌چند‌لحظه‌چیزی‌نگفت.‌بعد‌آه‌دیگری‌کشید.‌ عضله‌گونه‌اش‌می‌پرید‌و‌صدایش‌می‌لرزید.‌گفت:‌«الان‌اون‌ها‌تو‌سرما‌و‌بوران‌ گیر‌افتادند‌و‌کسی‌نیست‌کمکشون‌کنه».‌ ‌خدا‌بزرگه. ‌خدا‌بزرگه،‌قبول.‌مهربونه،‌رحیمه،‌کریمه،‌اما‌من‌چی؟‌بنده‌اش‌نباید‌کاری‌بکنه؟‌ ‌کرامت،‌تو‌همین‌طوری‌پات‌گیره.‌با‌هزار‌زور‌و‌مکافات‌تونستم‌بیارمت‌این‌جا.‌ببین‌کرامت،‌ دوستی‌مون‌کنار،‌اما‌فکر‌این‌که‌بیخبر‌بذاری‌ بری،‌ از‌سرت‌بیرون‌کن.‌ کرامت‌با‌چشمان‌پر‌التماس‌به‌یوسف‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌«فقط‌سه روز‌آقایوسف.‌ سه‌روز‌مرخصی‌بده.‌میرم‌و‌زودی‌برمیگردم.‌ به‌جان‌مادرم‌قسم،‌برمیگردم».‌ ‌نه!‌نمی‌شه.‌من‌به‌آقاابراهیم‌قول‌دادم‌تو‌دست‌از‌پا‌خطا‌نکنی.‌ ‌خب‌دارم‌ازت‌اجازه‌میگیرم.‌‌ منم‌اجازه‌نمیدم‌و‌می‌گم‌نه.‌ هزار‌تا‌گیر‌و‌گرفتاری‌داریم.‌ غیر‌از‌اون،‌اگه‌خدای‌ناکرده‌این‌طرف‌ گرفتار‌نشی‌و‌اون‌طرف‌بعثی‌ها‌اسیرت‌کنند‌ چی؟‌پوست‌از‌کله‌ات‌ میکنند.‌ ‌آقایوسف!‌ ‌آقایوسف‌نداریم.‌خوب‌گوش‌کن.‌ دست‌از‌پا‌خطا‌کنی،‌رحم‌و‌گذشت‌ ‌نمیکنم‌و‌می‌فرستمت‌دفتر‌قضایی.‌ اون‌وقت‌باید‌حسرت‌ همچین‌روز‌هایی‌رو‌بخوری.‌ دیگه‌حرفی‌ندارم.‌ شب‌دور‌هم‌جمع‌می‌شیم‌و‌ درباره‌خشم‌شب‌فردا‌شب‌صحبت‌می‌کنیم،‌ یا‌علی.‌ کرامت‌با‌ناامیدی‌به‌آستانه ی در‌تکیه‌داد‌و‌به‌آسمان‌گرفته‌و‌ابری‌خیره‌شد‌ و‌آهسته‌گفت:‌«یا‌علی!»‌ □ □□ ادامه دارد... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕋 برای نماز عربی یاد بگیر!! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
@bornamontazer4_5974406685349909964.mp3
زمان: حجم: 3.9M
😢اگه فلانی نباشه، سرنوشت من چه شکلی میشه؟! ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
°•🖤•° ســــــــــلام بہ روی همه رفقاے عزاداࢪ و پرانرژے کہ برای مجالس امام حسیـــــݩ ؏ ڪم نذاشتن ...♥️ الـــــھی کہ حال امسالتون رو سیدالشهدا بہ احسن حال تبدیل کنن ..
⚜️مجموعه قصه های: یاران حسین(ع)⚜️ روزی یکی میزاریم برای نوجوان های 7 تا 12 سالمون البته بقه هم گوش کنند 😉👦🏻👧🏻 دوستانتون رو به کانال دعوت کنید ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبانمسلم بن عقیل.mp3
زمان: حجم: 12.6M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت اول🔹 ❣️مسلم بن عقیل(ع)❣️ 🔴 امام حسین(ع)، مسلم بن عقیل رو به طرف شهر کوفه🏜 فرستادند تا ببیند که آیا کوفیان این مرتبه راست گفتن یا نه... 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°🖤°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°🖤°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔝حتما می‌شه، شک نکن🎯 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ ...دعای من زیر بارون💦💧🌧⛈ خدایا امام زمان ما رو برسون❤️ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
💠امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام:آنان که دوست می‌دارند در میان اهل ایمان، کار منکری اشاعه و شهرت یابد، آنها را در دنیا و آخرت عذابی دردناک خواهد بود و خدا (فتنه‌گری و دروغشان را) می‌داند و شما نمی‌دانید.❝ 📚 غررالحکم، ح ۴۹۷۰ ╭┅───☆•°🖤°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°🖤°•☆───┅╯