https://eitaa.com/stikerhaynab
کانال استیکر بدون لوگو
البته در حال تکمیل هست صبور باشید همه نوع استیکری بارگزاری خواهد شد 😊
749.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚ساخت جا شمعی چرخان🕯
#حوصلتون_سر_نره
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبانسعید بن عبدلله حنفی.mp3
زمان:
حجم:
13M
.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
⚜️قصه های: #یاران_حسین(ع)⚜️
🔹قسمت هشتم🔹
❣️سعید بن عبدالله حنفی❣️
🔴 شب عاشورا، سعید گفت: ای پسر رسول خدا، اگر هفتاد بار بمیرم، پیکرم را بسوزانند و خاکسترم را به باد بدهند باز هم دست از یاری شما برنمیدارم...
🔹قصه قهرمان ها🔸
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
اینجا طلای گنبد و گلدسته کیمیاست
وَز کیمیای آن مسِ قلبت طلا کنند❤️🩹
#امام_رضا
#استوری
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
💖🍃
ســـــــــــــــــــــلام و صد سلام و نور
و برکات واسعه 🌱
به شمــا نوجوان های سـرزنده
و تودل برو و جـذاب 😍
بلــــــــــــه دیگه ...
شما جذاب نباشی پس کــــــــی
باشه ؟ 🦋
🌿🍄
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبانحضرت اباالفضل العباس.mp3
زمان:
حجم:
20.2M
.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
⚜️قصه های: #یاران_حسین(ع)⚜️
🔹قسمت نهم🔹
❣️حضرت ابوالفضل العباس❣️
🔴 حضرت ابولفضل با عصبانیت به شمر فرمودند: امان خدا بهتر است از امان عبیدالله بن زیاد...
بعد هم حضرت عباس(ع) امان نامه📜 را پاره کردند و به طرف شمر انداختند
🔹قصه قهرمان ها🔸
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♬ من از تو بگذرم، کجا برم؟
دچارتم، تو چارهٔ منی!
#دلیل_زندگی
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیمآنچنانوحشت
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت61
مشبرزوفکرشراهمنمیکرد باآناستقبالگرموصمیمانهروبهروشود. نهفقطخانواده،بلکهفامیلواهلمحل وخیلیازمردم(آققلعه) مثلقهرمانازاواستقبالجانانهایکردند. برادربزرگشخسیسیوکِنسِیراکنارگذاشته بودویکگوسفندلاغرمردنیرازیرپایشقربانیکرد!همسرشگریهکنانمنقلبهدست تندتنداسپندرویآتشمنقلمیریخت وصلواتمیفرستاد. سهرابتنهاپسرجوانشیکلحظهازمشبرزوجدانمیشد وپشتسرهمدستوبالشرامیبوسید وگریهمیکرد. پنجدخترشهمراهدامادهاویکلشکر نوههایریزودرشت، سرشوصورتشرابوسهبارانمیکردند وآبدهانومُفشانرابهصورتاومیمالیدند.یکیازهمسایههاکهجَوگیرشدهبود، سُرنایشراآوردهبودودرحیاطجست وخیز میکردولپهایشرابادمیکرد ودرسُرنامیدمید وآهنگهایقروقاطیمحلیمیزد. تاپاسیازشبمهمانهاکنگرخوردهولنگر انداختهبودندوخیالرفتننداشتند. وقتیهمهيمهمانهايدوروفامیلنزدیک رفعزحمتکردند،باز سی،چهلنفرشکمشانرابرایشام صابونزدهبودندوماندگارشدند!آنهانوههاودخترهاودامادهاوعروسوتنهاپسرشبودند. همهباتملقوخودشیرینیبهمشبرزو اصرارمیکردندکهازدلاوریها ورشادتهایشدرجبهههاینبردتعریفکند.مشبرزوخجالتميکشیدبگویدنصف مدتیکهجبههبوده،درآشپزخانهگذشته ونیمهدیگرشدرمیانقاطرهایگردان ذوالجناح!
بهمغزشفشارآوردکهخاطراتدوستانشکناردیگوپاتیلرابهیادبیاورد وبهاسمخودبرایجمعتعریفکند. میخواستشروعکندکهیکیازنوههایششهفتسالهاشکهپسرکیتخسوبازیگوش بهناماشکانبود،انگشتدردماغکردوگفت: «بابابزرگ،بابابزرگ!»
مشبرزواشکانرادرآغوشگرفت ورویزانوهایشنشاند. لپهایتپلاشکانرابوسیدوبامهربانی پرسید:«جانم،عزیزبابابزرگ!» اشکانخودشرالوسکردوگفت: «بابابزرگچرادیگهپاهاتونبویلشگربه نمیده!»
همهساکتشدند. مشبرزوجاخوردوبهجمعنگاهکرد. چنانسکوتیشدکهفقطصدایملچمولوچ یکیازنوههایشیرخوارمیآمد کهپستانکشرامیکمیزد.
تهمینهمادراشکانودخترآخریمشبرزو،بهصورتخودزدوگفت:
«اشکان،خداذلیلتنکنه.بگوغلطکردم».
اشکانکهترسیدهبود،بغضکردوگفت: «مگهچیگفتم؟»
بابایاشکان،آقاعزتکهمردیسبیلووچاق وتپلبود،بهاشکانچشمغرهرفتوغرید: «زبوندرازیمیکنی؟بگوغلطکردم.اینچهحرفیبود زدی؟»
اشکانبهگریهافتادوگفت: «مگهخودشمابهمامانتهمینهنمیگید پایبابابزرگبویلشگربه میده؟» رنگازصورتآقاعزتوتهمینهخانمپرید. مشبرزوبابزرگواریخندید. دوبارهصورتاشکانرابوسیدوگفت: «گریهنکنعزیزبابابزرگ.عیبنداره».
بعدبهصورتخجالتزدهدامادودخترش نگاهیانداختوگفت: «حالااونایکشکریخوردند!خوبنیستتوهمونحرفروبزنی. نگاهکن،منیادگرفتمچهطورکاریکنم کهدیگه پاهامبو ندهنگاهکن». بعدلبهجورابشراکمیپایینکشید. اشکانودیگراعضایخانوادهخمشدند ودیدندجفتپاهایمشبرزو درکیسهپلاستیکیاست!
اینطوریدیگهپاهامبونمیده.دیدی؟ خُب حاجخانممنازگشنگیدارمضعفمیکنم، دیگهرودهکوچیکهازخجالترودهبزرگه دراومد. سفرهروپهننمیکنی؟
سفرهپهنشد. مشبرزودیگربهچاپلوسیآقاعزتوتهمینه محلنگذاشت. سهرابکهوردلباباشنشستهبود، تندتندبرنجوخورشوسالاد بهمشبرزوتعارفمیکرد.وسطغذامشبرزوگفت: «سهراب،چندروزیخودتووانتترواحتیاجدارم».
سهرابسرخمکردوگفت: «دربستدرخدمتم».
تهمینهبرایاینکه رابطهيبینآقاعزتوپدرشرادرستکند، بهسرعتگفت: «آقاجون،آقاعزتهمدرخدمتشماست. نیسانوانتآقاعزتهمبزرگتره،همجادارتر!»
مشبرزو بدونآنکهبهچهرهيمشتاق تهمینهوآقاعزتنگاهیبیندازد،گفت: «اینکارمردونهاست.اگهشوهرت جربزهاشروداره،بسمالله. فرداصبحسرساعتهشتبیاد تابگمچهکارشدارم». تهمینهقندتودلشآبشدوبهآقاعزت لبخندزد.اشکاندوبارهخودشرابرایم شبرزولوسکرد:
بابایی،منمبیام؟
نهعزیزم.دنگوفنگداره.اصلاًنمیدونم باباجونتمیتونهازپسشبربیادیانه!
وبهدامادشنگاهکردتازهرکلامشرادرصورتسرخشدهی اومزهمزهکند.
ادامه دارد....
#رمان
#داستان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
❣️#سلام_امام_زمانم ❣️
تا به کی صبر و صبوری،
تا چه وقتی انتظار...
من دلی آشفته دارم،
نام من ایّوب نیست.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯