17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♬ من از تو بگذرم، کجا برم؟
دچارتم، تو چارهٔ منی!
#دلیل_زندگی
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت60 آقاابراهیمآنچنانوحشت
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت61
مشبرزوفکرشراهمنمیکرد باآناستقبالگرموصمیمانهروبهروشود. نهفقطخانواده،بلکهفامیلواهلمحل وخیلیازمردم(آققلعه) مثلقهرمانازاواستقبالجانانهایکردند. برادربزرگشخسیسیوکِنسِیراکنارگذاشته بودویکگوسفندلاغرمردنیرازیرپایشقربانیکرد!همسرشگریهکنانمنقلبهدست تندتنداسپندرویآتشمنقلمیریخت وصلواتمیفرستاد. سهرابتنهاپسرجوانشیکلحظهازمشبرزوجدانمیشد وپشتسرهمدستوبالشرامیبوسید وگریهمیکرد. پنجدخترشهمراهدامادهاویکلشکر نوههایریزودرشت، سرشوصورتشرابوسهبارانمیکردند وآبدهانومُفشانرابهصورتاومیمالیدند.یکیازهمسایههاکهجَوگیرشدهبود، سُرنایشراآوردهبودودرحیاطجست وخیز میکردولپهایشرابادمیکرد ودرسُرنامیدمید وآهنگهایقروقاطیمحلیمیزد. تاپاسیازشبمهمانهاکنگرخوردهولنگر انداختهبودندوخیالرفتننداشتند. وقتیهمهيمهمانهايدوروفامیلنزدیک رفعزحمتکردند،باز سی،چهلنفرشکمشانرابرایشام صابونزدهبودندوماندگارشدند!آنهانوههاودخترهاودامادهاوعروسوتنهاپسرشبودند. همهباتملقوخودشیرینیبهمشبرزو اصرارمیکردندکهازدلاوریها ورشادتهایشدرجبهههاینبردتعریفکند.مشبرزوخجالتميکشیدبگویدنصف مدتیکهجبههبوده،درآشپزخانهگذشته ونیمهدیگرشدرمیانقاطرهایگردان ذوالجناح!
بهمغزشفشارآوردکهخاطراتدوستانشکناردیگوپاتیلرابهیادبیاورد وبهاسمخودبرایجمعتعریفکند. میخواستشروعکندکهیکیازنوههایششهفتسالهاشکهپسرکیتخسوبازیگوش بهناماشکانبود،انگشتدردماغکردوگفت: «بابابزرگ،بابابزرگ!»
مشبرزواشکانرادرآغوشگرفت ورویزانوهایشنشاند. لپهایتپلاشکانرابوسیدوبامهربانی پرسید:«جانم،عزیزبابابزرگ!» اشکانخودشرالوسکردوگفت: «بابابزرگچرادیگهپاهاتونبویلشگربه نمیده!»
همهساکتشدند. مشبرزوجاخوردوبهجمعنگاهکرد. چنانسکوتیشدکهفقطصدایملچمولوچ یکیازنوههایشیرخوارمیآمد کهپستانکشرامیکمیزد.
تهمینهمادراشکانودخترآخریمشبرزو،بهصورتخودزدوگفت:
«اشکان،خداذلیلتنکنه.بگوغلطکردم».
اشکانکهترسیدهبود،بغضکردوگفت: «مگهچیگفتم؟»
بابایاشکان،آقاعزتکهمردیسبیلووچاق وتپلبود،بهاشکانچشمغرهرفتوغرید: «زبوندرازیمیکنی؟بگوغلطکردم.اینچهحرفیبود زدی؟»
اشکانبهگریهافتادوگفت: «مگهخودشمابهمامانتهمینهنمیگید پایبابابزرگبویلشگربه میده؟» رنگازصورتآقاعزتوتهمینهخانمپرید. مشبرزوبابزرگواریخندید. دوبارهصورتاشکانرابوسیدوگفت: «گریهنکنعزیزبابابزرگ.عیبنداره».
بعدبهصورتخجالتزدهدامادودخترش نگاهیانداختوگفت: «حالااونایکشکریخوردند!خوبنیستتوهمونحرفروبزنی. نگاهکن،منیادگرفتمچهطورکاریکنم کهدیگه پاهامبو ندهنگاهکن». بعدلبهجورابشراکمیپایینکشید. اشکانودیگراعضایخانوادهخمشدند ودیدندجفتپاهایمشبرزو درکیسهپلاستیکیاست!
اینطوریدیگهپاهامبونمیده.دیدی؟ خُب حاجخانممنازگشنگیدارمضعفمیکنم، دیگهرودهکوچیکهازخجالترودهبزرگه دراومد. سفرهروپهننمیکنی؟
سفرهپهنشد. مشبرزودیگربهچاپلوسیآقاعزتوتهمینه محلنگذاشت. سهرابکهوردلباباشنشستهبود، تندتندبرنجوخورشوسالاد بهمشبرزوتعارفمیکرد.وسطغذامشبرزوگفت: «سهراب،چندروزیخودتووانتترواحتیاجدارم».
سهرابسرخمکردوگفت: «دربستدرخدمتم».
تهمینهبرایاینکه رابطهيبینآقاعزتوپدرشرادرستکند، بهسرعتگفت: «آقاجون،آقاعزتهمدرخدمتشماست. نیسانوانتآقاعزتهمبزرگتره،همجادارتر!»
مشبرزو بدونآنکهبهچهرهيمشتاق تهمینهوآقاعزتنگاهیبیندازد،گفت: «اینکارمردونهاست.اگهشوهرت جربزهاشروداره،بسمالله. فرداصبحسرساعتهشتبیاد تابگمچهکارشدارم». تهمینهقندتودلشآبشدوبهآقاعزت لبخندزد.اشکاندوبارهخودشرابرایم شبرزولوسکرد:
بابایی،منمبیام؟
نهعزیزم.دنگوفنگداره.اصلاًنمیدونم باباجونتمیتونهازپسشبربیادیانه!
وبهدامادشنگاهکردتازهرکلامشرادرصورتسرخشدهی اومزهمزهکند.
ادامه دارد....
#رمان
#داستان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
❣️#سلام_امام_زمانم ❣️
تا به کی صبر و صبوری،
تا چه وقتی انتظار...
من دلی آشفته دارم،
نام من ایّوب نیست.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بازی
مهارت و دست ورزی با نقطه ها
مامانا این تمرینات برای دقت و تمرکز عالین 👌
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
#تست_هوش
من چیزی هستم که مردم من را دوست دارند یا از من متنفر هستند. ظواهر و افکار مردم را تغییر می دهم. اگر شخصی از خود مراقبت کند ، من حتی بالاتر می روم. برای بعضی از افراد آنها را فریب خواهم داد. برای دیگران من یک راز هستم. ممکن است برخی از افراد بخواهند من را مخفی کنند اما من نشان خواهم داد. مهم نیست که مردم چقدر سخت تلاش می کنند هرگز کم نخواهم شد. من چی هستم؟
پاسخ یکشنبه قبل از ظهر
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریباننافع بن هلال.mp3
زمان:
حجم:
22M
.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
⚜️قصه های: #یاران_حسین(ع)⚜️
🔹قسمت دهم🔹
❣️نافع بن هلال❣️
(ماجرای شب عاشورا)
🔴 نافع بن هلال خودش را روی پاهای امام انداخت و گفت: اسبی🐎 دارم که هزار دینار ارزش دارد و شمشیری🗡 دارم که به همان میزان ارزش دارد.
🔹قصه قهرمان ها🔸
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃
آدمها زمین نمیخورن،
مگر از سمتی که به اون تکیه دادن،
پس فقط به خدا تکیه کن🫰🏽🎐𓏲
#استوری
#انگیزشی
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبان VideoToMp31751039989326.mp3
زمان:
حجم:
19.2M
.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
⚜️قصه های: #یاران_حسین(ع)⚜️
🔹قسمت یازدهم🔹
❣️انس بن حارث (ع)❣️
🔴 اَنَس یکی از یاران وفادارِ پیامبر بود که در جنگ های زیادی شانه به شانه ی حضرت محمد مبارزه کرده بود برای همین پیامبر یکی از رازهای خیلی مهم که در آینده قرار بود اتفاق بیوفته رو به انس گفت : •••
🗡👳🏻♂️
🔹قصه قهرمان ها🔸
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ضرر های سوسیس😂
#بخندیم
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯