eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 آدمها زمین نمیخورن، مگر از سمتی که به اون تکیه دادن، پس فقط به خدا تکیه کن🫰🏽🎐𓏲 ‌ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبان VideoToMp31751039989326.mp3
زمان: حجم: 19.2M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت یازدهم🔹 ❣️انس بن حارث (ع)❣️ 🔴 اَنَس یکی از یاران وفادارِ پیامبر بود که در جنگ های زیادی شانه به شانه ی حضرت محمد مبارزه کرده بود برای همین پیامبر یکی از رازهای خیلی مهم که در آینده قرار بود اتفاق بیوفته رو به انس گفت : ••• 🗡👳🏻‍♂️ 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
@themeeitaa1474.attheme
حجم: 143.3K
🌱 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ضرر های سوسیس😂 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدااایا شکرت❤️ خدا جونم شکرت که چنین رفقایی دارم چنین همراهایی که حواسشون به پست های کانال هست خدایا شکرت بخاطر ... شما بگین چه چیزهایی اطرافتون هست که تا حالا شکر بخاطرش نکردین ؟... لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ سوره ابراهیم آیه 7 شکر نعمت ،نعمتت افزون کند ... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
#تست_هوش من چیزی هستم که مردم من را دوست دارند یا از من متنفر هستند. ظواهر و افکار مردم را تغییر می
سن محمد یاسین و نسیم باقری طادی زهرا کاظمی فاطمه زهرا احمدی سمیه جعفری مطهره مرتضائی سارا کاظمی تشکر از دوستان گلم که جواب دادند حتما جواب هاتون را همراه نام و نام خانوادگی بدین 🙏 ممنون که فقط بخاطر مسابقه و هدیه مشارکت نمی کنید 😉🤓 و در هر حال پاسخگو هستین 😁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علی ظهریبان VideoToMp31751129848439.mp3
زمان: حجم: 12.8M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت دوازدهم🔹 ❣️جُون غلام سیاه (ع)❣️ 🔴 جُون پیش امام حسین(ع) رفت و گفت: آقای من اجازه میدین منم به میدون برم؟! لطفا بزارین منم برم ولی امام حسین بهش گفتن:.... ⚔️🧔🏾 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت61 ‌مش‌برزو‌فکرش‌را‌هم‌نمی
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت62 ‌سیاوش‌و‌دانیال‌از‌شور‌و‌کنجکاوی‌ می‌لرزیدند. ‌تندتند‌کف‌دست‌هاي‌عرق‌کرده‌شان‌را‌به‌پشت‌شلوارشان‌می‌مالیدند‌تا‌خشک‌شود.‌ علی‌و‌حسین‌ترسیده‌بودند؛‌اما‌اکبر‌خراسانی‌قبراق‌و‌شنگول‌بود.‌ کرامت‌با‌نگرانی‌گفت:‌«آقایوسف‌هنوز‌دیر‌نشده،‌این‌کار‌اشتباهه.‌بیا‌از‌خیرش‌بگذر».‌ یوسف‌گلنگدن‌سلاحش‌را‌کشید‌و‌با‌صدای‌محکم‌گفت: ‌«نه!‌نقشه‌ي‌کار‌ریخته‌شده‌و‌همه‌چیز‌آماده‌انجامه.‌باید‌شروع‌کنیم».‌ حسین‌مِن‌ومِن‌کنان‌پرسید: ‌«آقایوسف،‌چرا‌لنگِ‌ظهر؟‌مگه‌اسم‌این‌کار‌خشم‌شب‌نیست؟‌چرا‌نصفه‌شب‌این‌کارو‌نکنیم؟»‌ ‌میخواهم‌ببینم‌عکس‌العمل‌قاطرها‌و‌شما‌چیه. ‌تو‌تاریکی‌شب‌چیزی‌دیده‌نمی‌شه.‌خُب‌آماده‌اید؟ ‌کربلایی‌با‌نگرانی‌گفت: ‌«فکر‌محل‌خواب‌منِ‌پیرمرد‌هم‌باشید،‌یک‌وقت‌نزنید‌کل‌اصطبل‌رو‌بیارید‌پایین ها،‌ اون‌وقت‌هم‌من‌بی‌جا‌و‌مکان‌میشوم،‌هم‌قاطرها!» یوسف‌جواب‌داد:‌«دل‌نگران‌نباش‌کربلایی،‌اصلاً‌بهتره‌شما‌تو‌ ساختمان‌بمونید».‌ کربلایی‌با‌خوشحالی‌گفت: ‌«خدا‌ننه‌بابات‌‌رو‌بیامرزه.‌این‌طوری‌بهتره.‌از‌دست‌منِ‌پیرمرد‌کاری‌برنمی‌آد. ‌تو‌دست‌و‌پاتون‌نباشم‌بهتره.‌میروم‌بساط‌ناهار‌و‌چایی‌رو‌ردیف‌می‌کنم‌تا‌برگردید!»‌ و‌لنگ‌لنگان‌با‌بدن‌چاق‌و‌تپلش‌و‌با‌آخرین‌سرعتی‌که‌می‌توانست‌به‌طرف‌ساختمان‌رفت.‌ کرامت‌به‌آسمان‌ابری‌و‌گرفته‌نگاه‌کرد.‌بوی‌باران‌می‌آمد.‌ ابر‌های‌روی‌کوه‌ها‌و‌تپ ‌هها،‌کبود‌و‌سیاه‌شده‌بودند.‌می‌دانست‌چه‌آشوبی‌در‌راه‌است؛‌ اما‌دیگر‌کاری‌از‌دستش‌بر‌نمی‌آمد.‌خودش‌را‌به‌دست‌سرنوشت‌و‌یوسف‌سپرد!‌ یوسف‌با‌صدای‌محکم‌گفت:‌«شروع‌می‌کنیم.‌حسین،‌علی‌شما‌دوتا‌برید‌روی‌سقف‌ساختمون. ‌هر‌وقت‌شلیک‌کردم،‌شما‌هم‌شروع‌می‌کنید.‌سیاوش،‌دانیال‌شما‌دو‌تا‌هم‌با‌من‌بیایید.‌ اکبر‌تو‌کنار‌حصار‌سنگر‌م ‌یگیری‌و‌نارنجک‌صوتی‌پرت‌می‌کنی.‌حواست‌باشه‌به‌طرف‌قاطرها‌نندازی‌ها. ‌کرامت،‌تو‌هم‌حواست‌باشه‌قاطرها‌فرار‌نکنند.‌خُب‌بسم‌الله».‌ یوسف‌جلو‌افتاد‌و‌سیاوش‌و‌دانیال‌که‌سر‌از‌پا‌نم ‌یشناختند،‌پشت‌سرش‌به طرف‌اصطبل‌قاطرها‌روانه‌شدند. ‌صدای‌آذرخش‌بلند‌شد‌و‌بعد‌قطرات‌باران‌سرعت‌گرفت. ‌کرامت‌کلاه‌اوُرکتش‌را‌روی‌سر‌کشید‌و‌با‌نگرانی‌به‌اصطبل‌خیره‌شد.‌ ادامه دارد ... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚قایق جدید اوریگامی 🚣‍♀️ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯